تفلسف شبانه و حجم حجیم حماقت….

سلام .
چند وقتی ساکت بودم./یک جور خفقان خودخواسته/وگرنه میدانم تو جفنگیات من را وحی منزل فرض میکنی و این عذابم میدهد./خیلی دوست دارم که از من رها شوی وبه خودت برسی/گریزی هم اگر هست باید از تو به خودت باشد!/ من هم باید به خودم بگریزم/ هرکس یه خودش/ واگر جور دیگر باشد واقعا اوضاع خرتوخری میشود/حالا هم نیمه شب است وشهر ظاهرا ارام و خواب./میروم بیرون کمی قدم بزنم.هوا خنک تر شده است.مثل قدیم ها سیگاری به آتش نزدیک میکنم و میگذارم گوشه لبم.هر دو دستهایم را میکنم میان جیبم،سیگار را از گوشه سمت راست لبم سر میدهم به سمت چپ،شده ام کلینت ایست وود. از میان پیاده رو میروم/.با قدم هایی کوچک و ارام./پیش خودم فکر میکنم که کارگردان بازی همه امان را سر کار گذاشته و هر کسی را به دردی مبتلا و با غمی همراه کرده است/
یکی عاشق است عقل ندارد/.یکی عاقل است عشق نمیداند./یکی اهل بزم است رزم نمیداند/یکی اهل رزم است بزم میشود میدان جنگش/یکی دلار و ریال پارو میکند و ته مانده ای از شعور ندارد /و یکی آگاه اما بی سرودستار است/یکی درد نان دارد یکی غم نام / یکی حسرت دیروز میخورد و یکی در رویای فردا می ماند/..همه امان سرکاریم…./
صدایت میپیچید میان گوشم…خنده های گاه گاهت نیز/متعجیم که چگونه بعد از مدت ها زبان باز کرده ام به حرف زدن/نه انکه خست بخرج بدهم در کلماتم ..نه/ اما خب من هم “انسانم ارزوست”.تازه من خوشبختم که همنشینانم همه سر به تنشان ارزیده حتی بارها بیشتر از من/همسفرانم خوش سفر بوده اند/هم صحبت های من همه شیرین زبان تر از من/همراهان من همه مهربان تر از من/میهمانان من مودب تر از من/ میزبانان من با سخاوت تر از من/میبنی..تازه من خوشبختم به اینها، اما نک ونال هم میکنم/ یکی همین تو/ به خودت نگاه کن/خودت را کشف کن/ادمیزاد دیر به خودش میرسد/دیر میرود سراغ خودش/دیر به کشف خودش راغب میشود/یعنی فکر میکند که میشناسد و این عمیق ترین بلاهت انسانی ست/

نمیدانم چرا اینها را به تو میگویم/ هزار حرف نگفته و حکایت نانوشته دارم خودم/ باور کن مصیبت کم ندارم و گریه کن میخواهم / اما چرا حالا شده ام مادر ترزا..خودم هم مانده ام حیران/ اهل نصیحت نیستم اما مانند انسان نئاندرتال مدام چرخ را اختراع نکن/ بکش بیرون از عادت های وامانده/ذائقه های پس مانده/ ول کن پابست های جواهر نشان را /طبقه و فرهنگ و پیشینه را /رها کن دستبند های اخلاقی را/

…هنوز قدم میزنم/سیگار پشت سیگار/ به خودم که فکر میکنم..هیچ/حتی به تو نیز/ و حتی به خدا و حتی به ابلیس و حتی به بازی زندگی/ حواست باشد/ بازی زندگی!
کارگردان بازی حتما خنده های بسیار خواهد کرد به انکه این امد و رفت (تولدو مرگ)را جدی تراز یک بازی فرض میکند/…ولی همین که بازی را بازی فرض کنی حتما افرین های بسیاری خواهی گرفت که دستشان را خوانده ای. /اما فراموش نکن که میان بازی جر زدن معنا ندارد/میان بازی دلشکستن هنر نیست/میان بازی پیروزی و شکست معنا ندارد برای اینکه بازیست/ میان بازی خیلی چیزها اصالت ندارند…میماند ادمها فقط/ انها را باید جدی گرفت/.
خسته شدم/بریده بریده حرف زدم/ من همیشه در معرض هجوم کلماتم/ اما بی حوصله گی امان نمیدهد که همه را ردیف کنم/پس بریده بریده مینویسم/ ولی میدانم که اشاره ای، آدم عاقل را به خانه میرساند/….اخرین پک را به اخرین سیگار میزنم و بعد می اندازمش روی زمین / لهش نمیکنم/ نگاهش میکنم/خاموش شدنش را دوست دارم/ مثل یک مرگ آرام/ …دست میکنم میان جیبم و کلید را درمیاورم و میان قفل خانه میچرخانم/ و بعد می چپم میان اتاق کوچکی که دارم/پشت یک رایانه/انگشتان فلک زده ی بدبخت من همیشه مصیبت دارند/..جانی هم ندارند دیگر/ بازی را فراموش نکن.جدی بگیری سرت کلاه رفته است.
نیمه شب است حالا و من به یک ادم فکر میکنم/ راستش من همیشه ادمها را جدی تر از زندگی فرض کرده ام …خیلی جدی تر!/ و این شاید اشتباه کوچکی نباشد!/ حجیم ترین حجم حماقت میتواند همین باشد!/ …من هنوز نمیدانم….تو را هم نمیدانم.!/

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *