هجوم هیچ در پوچ(۵)

من لااقل حریص بودم به تو، نگاهم حریص بود،خواستنم حریص بود،انگشتانم حریص بودند،…تمام طول راه به بیرون نگاه کردم تا آرامش چشمانم فریبت ندهد، البته تو باهوش تر ازآنی که  انگشتان حریص من را فهم نکنی… ـآنهم در جهانی که میرود تا حرص!!!! آدمها را کم   کند…و من حریص بودم به تو  وحالا که تنها برمیگردم با خودم فکر میکنم که تو باور نکردی، اشکالی هم ندارد، من به ناباوران بیشتر احترام میگذرم…اما نه هنگامی که “کلمات”  من خود باور میشوند…من شاید احترام خودم را هم نگه ندارم..اما همیشه حرص کلماتم را میخورم و آنها برایم محترم ترند…و از همینجا همه چیز فروکش میکند…حس من نیز…سقوط میکند…رسوب میکند…نفس نفس میزند…صحنه ی رقت باریست..دلسوزی میکنم…به هق هق می افتد…میخوابانمش رو به قبله…برایش فاتحه میخوانم….یعنی باید تمام شود…پس میشود….حرص من نیز ..حرصی که همین فردا آدمها میفهمند  دنیا بدون آن چه ملالت بار است.

۲ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *