مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش اما تفکر نه!

۱.حافظ به گونه ای سهمگین نشسته و چنبره زده بر ذهن و دل ما ایرانیان است و ما ایرانیان اگاهانه و نااگاهانه و خوابگردانه به همان شیوه ی حافظی زندگی میکنیم و از همانجا هم گزیده شده ایم و میشویم .ما ایرانیان استعداد زیادی در خودفریبی داریم. ما اشتیاق وافری به سهل گیری در مسائل اساسی زندگی و سخت گیری در مسائل بیهوده داریم. ما همه شیفته ی زرنگی و زیرکی و رندی حافظ هستیم و فکر میکنیم میشود مانند او و به همان شیوه در جهان معاصر زندگی کرد. برای همین اعتقاد داریم که باید جوری رفتار و گفتار داشت که درنهایت ” نه سیخ بسوزد نه کباب” یعنی عدم صراحت و شفافیت و بازگذاشتن دررندی و فرار به وقت مقتضی! اسمش را هم گذاشته ایم زرنگی! و زرنگی هم برای ما جای شعور را گرفته است. استاد مسلم این رندی ها و زرنگی ها نیز حضرت خواجه بوده است که لابد به زمان خودش کارکرد داشته برای خودش. بدین سبب نیز به گونه ای توصیه میکند که باید جوری رفتار کنی تا در نهایت “مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند” !

۲.شاعر و هنرمندی مانند حافظ با همه جنگ و جدلی که بر سر عقل داشته و پشیزی برای آن ارزش قائل نبوده و حتی زبان به تمسخر آن هم باز کرده و میکند حالا معبود و محبوب قلب های ما ایرانیان است پس عجیب نیست که ما هم به شیوه ی معبود و محبوبمان عقل را از زندگی امان بیرون کنیم که کرده ایم! اما عجیب تر آنست که مدام از مصیبت و بدبختی و دشواری بنالیم و متوجه نشویم همه این بدبختی ها در جهان ساخته شده بر پایه عقلانیت، به دلیل حضور نداشتن عقل و پیروی نکردن از خرد در زندگی فردی و جمعی ماست و همه ما به دلیل دوری کردن از امر دشوار ” اندیشیدن” و خوابیدن در هپروت کشف و شهود که بسیار هم ساده است و هرکس میتواند ادعایی اسمان پاره کن داشته باشد گرفتار اینهمه مصیبت و بدبختی هستیم. عجیب اینجاست که نمیدانیم از کجا داریم میخوریم. وقتی معبود و محبوب ما میگوید: ” ما را زمنع عقل مترسان و می بیار/ کین شحنه درولایت ما هیچ کاره نیست!”…صاف و پوست کنده یعنی عقل در ولایت اقای خواجه هیچکاره است…یک شحنه ای(آژان و نگهبان و پاسبان) ست که باید آن را دور زد…اصلا عقل عددی نیست در تفکر اقای حافظ…شما هم اگر مانع و مزاحم شما شد آن را دور بزنید …عقل یک پاسبان بدبخت و مفلوکی است که باید از منع و حذرش نترسید وآن را کنار گذاشت…به همین نسبت که اقای حافظ عقل را به پاسبانی و منع میچسباند ،در ذهن ما ایرانیان عقل را از ابزاری برای پژوهیدن و تفحص و جستجو که میتواند هزار سود و فایده بر زندگی فردی و جمعی ما داشته باشد دور میکند و ما هم باکی نداریم…تازه خوشحال هم هستیم…بدمستی هم میکنیم…و خب سرانجام بدمستان هم روشن است.
۳.شما فکر کنید اگر پیشینیان ما که حافظ یک از علمداران و سرسلسله های آنست، جایگاه عقل و خرد را حقیر نمی کردند و آن را به زیر نمیکشیدند و قدر و سهمش را درهستی فهم وکشف میکردند و همان را به ما منتقل میکردند ما امروز چه شرایط و اوضاعی داشتیم. فکر کنید که خواجه ۳۰ غزل داشت در وصف و سهم عقل و نتیجه و کارکردش و شرایط و شیوه اش. فکر کنید (جای دوری نمیرود..کمی فکر کنید)…حافظ به عنوان یکی از غول های ادبیات و حکمت در ۳۰ غزل مردم را به اندیشدین دعوت میکرد…مردم را به تفکر ترغیب میکرد…مردم را توصیه میکرد که زندگی خودشان را به جبر و هپروت ایهام و ابهام واگذار نکنند….فکر کنید حافظ در ۳۰ غزل نشانه ی سعادت را در ارج گذاشتن به عقل میدانست…و…..انوقت فکر کنید در هفتصد سال بعدش چه اتفاق های فرخنده و زیبایی در تاریخ تفکر و ایرانی رخ میداد؟…فلسفه ی ما تاثیر نمیگرفت؟ زندگی ما متاثر از این مفاهیم نمیشد؟ سیاست و اجتماع و روش های زندگی ما مدام در کوره ی عقل پخته تر و آبدیده تر نمیشد؟ فقط فکر کنید…فعلا هزار سال را از دست داده ایم…اما فقط فکر کنید…بالاخره خردگریزی و فرار از “اندیشیدن روشمند” که یک شبه برما مستولی نشده است!…این ثمره و نتیجه ی قرن ها خرد گریزی و عقل ستیزی ست…این میوه ی درختی ست که ریشه اش در آبِ پاکیزه و شفاف و روشن وصریح عقلانیت نبوده است و بیشتر آب از حوضچه ی مکدر ایهام و ابهامِ مفتخر و مبتهج به عقل گریزی و عقل ستیزی خورده است.۴.به همین یک مصرع فکر کنید “مرغ زیرک چون به دام افتد تحملش بایدش” . به این فکر کنید که همین یک مصرع در طول هفتصد سال چقدر “تفکر” را به عقب زده است. چقدر جبرگرایی و پذیرش سرنوشت و انفعال را رقم زده است و چقدر ما ایرانیان را از عقل و اختیار و حرکت بازداشته است. چقدر از ما در زمان مصیبت و بدبختی و محنت و رنج دلمان به “تحمل” خوش شده است و راه واقعی که “تفکر” است را فراموش کرده ایم. چقدر از ما با هر مصیبتی که آمده این را تکرار کرده ایم و ایستاده ایم تا بدبختی دست ازسرمان بردارد و خودمان دستی بالانزده ایم برای رفع و دفع آن. حتی همین حالا…در هزاره ی سوم….در اوج مصیبت های مکرر و مستمر….هنوز در لایه های زیرین ذهن و دل ما ایرانیان این مفاهیم جولان میدهند و ما اسیر و خوار این مفاهیم هستیم و شده ایم…اسیرانی سرخوش و خوشحال که در اسارت خودمان نه بسان همان مرغ که صرفا تحمل میکند بلکه متاسفانه و شوربختانه علاوه بر تحمل، سرخوش وخوشحال و مفتخر و مبتهج هم هستیم به این اسارتِ فرخنده! به این مفاهیم فریبکارانه. به آنچه ما را در قفس نگه میدارد و داشته است و به آنچه ما را از پنجره ی رهایی دور میکند یعنی تفکر….ما مردمان خوشبخت و اسیری هستیم. اسیرخودمان. اسیر گذشته امان. اسیرافتخارتمان. اسیرقفس های خودساخته امان. آنچه بدون تفکر ستایش میکنیم و کرده ایم. اسیرانی چون ما حتی اگر درقفس باز هم باشد بیرون نخواهند رفت. اسیرانی چون ما چنگ زده ایم به دیواره ی قفس و ترس داریم از پریدن و بیرون رفتن. برای اینکه آزادی محلی برای هپروتِ ایهام و ابهام نیست و ندارد.

۵.خواجه حافظ به هر اعتقاد وباوری (دلیل که نداشته است!..دلیل فقط در عرصه ی فکر و تعقل می آید) چنین گفته است، و انسان را به تحمل دعوت کرده و خبری از تفکر نیست. ما ایرانیان حالا باید فکر کنیم و بیندیشیم که با چنین مفاهیمی میشود زندگی کرد؟ میشود زندگی فردی و جمعی را در هزاره ی سوم سامان داد؟ میشود با صدها وهزارها توصیه و مفاهیم خردگریز و جبرپذیر در ذهن و زبان ایرانیانی که حافظ یکی از قله های آنست در جهان عقلانی کنونی زندگی به سامانی داشت؟
اگر ما به دنبال حافظِ تحمل هستیم خب پیش چشم مان است و هفتصد سال هم نشسته است بالای سرمان و نتیجه هم روشن است. اما اگر به دنبال حافظِ تفکر هستیم باید از خیلی چیزها و خیلی از افراد یا عبور کنیم یا تغییرو تحولی را در جهان بینی و فرهنگ و انسان شناسی خودمان وارد کنیم. البته به شرطی که قصدمان فریب خودمان نباشد. انسان ایرانی روی رستگاری جمعی و حتی فردی را نخواهد دید تا تکلیفش را بین حافظِ تحمل و حافظِ تفکر روشن نکند. به قول قدیمی ها ما مرده و شما زنده، انسان ایرانی یا تکلیف خودش را آگاهانه و مختارانه با پذیرش همه سود و زیان رفتار و گفتارش میپذیرد و انجام میدهد یا در جهان به شدت پیچیده ی آینده “دیگران” تکلیفش را روشن میکنند، که تا کنون نیز کرده اند!

پی نوشت: امروز میخواستم جواب یک دوستی را بدهم که گله کرده بود ازمصیبت ها و بدبختی ها و دشواری های زندگی … ناخوداگاه امدم برایش بنویسم که “مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش” …اما ناگهان به جای تحمل کلمه تفکر آمد میان ذهنم و بعد این نوشته متولد شد و هنوز حسرت و تاسف میخورم که چرا خواجه ما را به “تفکر” دعوت نکرد!

 

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *