شریعتی،عباس تایسون و چند خاطره

این یادداشت حدود ۱۴۰۰ کلمه و نیاز به  ۱۲ الی ۱۵ دقیقه زمان دارد برای خواندن

۱. پانزده ساله گی ،آغاز آشنایی من با کتاب های شریعتی بود.۱۳۶۵ . در محله ای که اگر کسی کتاب دستت میدید، کلاهت پس معرکه بود. اگر عینکی بودی و کتابخوان، حتی بدتر. یعنی قدرت حفظ حریم خودت و خانواده ات را نداری. یک سوسول عینکی بی خاصیت هستی که جان میدهی برای مسخره شدن. دور بازو داشتن ، حنجره ای دریده برای عربده کشیدن ، خیره سری و چشمانی خشمگین برای ذل زدن ، هراس نداشتن از نزاع و جدل فیزیکی و درنهایت نمایشِ رد تیزی و داغ نامردی بر جایی از بدن، مولفه های ممتاز پایگاه و منزلت اجتماعی بود! آنقدر که “عباس تایسون” گوش بُر و چاقوکش و شارلاتان ، معروف ومعتبر بود به آن محله و گذر، حسن آقا که معلم زبان بود و مترجمِ گاه به گاه شعرهای لنگستون هیوز برای ما اعتبار نداشت. و برای من که به سرعت در آن سن و سال شیفته ، مشتاق و ذوب شده در شخصیت و قدرت کلام شریعتی شده بودم و دیوارهای اتاقم سرشار از تصاویروعبارت های او بود و همیشه کتابی از او همراه داشتم باید مواظب هم بودم که مبادا بچه های محل ها باخبرشوند از کتابخوانی و شریعتی خوانی من. گرچه عباس تایسون شریعتی را نمیشناخت و اگر هم میشناخت برایش اهمیتی نداشت چون “پر رو بازی” از او ندیده بود! اما میان دبیرستان اوضاع اسفناک تر بود. شریعتی یکسره ممنوع بود! کسی شهامت اسم بردن از او را هم نداشت. برای همین من همیشه کلاسور مشکی و داغانم را با دو کِش ضخیم می بستم ومراقب بودم تا مبادا کتاب های افست شده و لاغر شریعتی از لای کلاسورم سُر بخورد. عباس تایسون های دبیرستان که عمدتا معلم های دینی و امورتربیتی بودند به مراتب از عباس تایسون محله ترسناک تروخطرناک تر بودند برای اینکه درنهایت تایسونِ محله شاید اندکی معرفت و رفاقت سرش میشد و تایسون های دبیرستان خالی از این هنرها بودند!

۲.من ازخرازی جعفر آقا که اولین کتابم یعنی تهیدستانِ داستایوفسکی را به قیمت ۱۱ تومان خریده بودم، کتاب های دست دوم شریعتی را میخریدم. نام اولین کتاب را یادم نیست. هر روزعاشق تر میشدم و شیفته تر. هر روز حیران تر و مبهوت تر.هر روز آرمان گرا تر. هر روز به زعم خودم مبارزترحتی! با چه کسی؟ نمیدانستم. فقط حس میکردم مبازره ادامه دارد. برای اینکه جهل و ستم ادامه دارد. شب و روزی که از او نخوانم واقعا نبود. عاشقش شده بودم.مدام خودم را در حسینیه ارشاد حس می کردم. مدام تصویر شریعتی مقابل چشمانم بود. صدایش را جسته گریخته شنیده بودم و گرفتارتر شده بودم. آنقدرمیان ذهن و دلم خانه کرده بود که یک بار خوابش را دیدم و چنان غمگین ومحزون از خواب بیدار شدم که گویی دوست داشتم آن خواب به ابدیت گره میخورد و من بیدار نمیشدم. شریعتی من را آرامانگرا کرد. یادگرفتم که سرم را خم نکنم. سرسخت و لجوج شدم. اینکه تن به جریانِ رایج فهم و فرهنگ در جامعه ندهم. اینکه در قسمت ضعفا باشم در تیم فقرا. و اینکه خودم باشم و حرف خودم را بزنم. اینکه از مال دنیا نخواهم و نخواسته باشم. “گفتگوهای تنهایی” نشانم می داد که بعد از آن تنهاتر میشدم. وخلاصه آنقدر از او خواندم و چنان شیفته او بودم و شدم که در نهایت سال ۶۸ با لجاجت و عشق تمام به دانشگاه تهران رفتم و علوم اجتماعی خواندن را آغاز کردم. آن سالها آنجا هم خبری از شریعتی نبود. فکرش را بکنید…دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران…ابدا حرفی از دکتر نبود… کسی حرفش را نمیزد. کسی جرات نداشت. ترم دوم یا سوم وقتی تاریخ تفکر اجتماعی در ایران را مرور میکردیم، استاد مربوطه با وقاحت تمام نامی از علی شریعتی نبرد! من به عنوان کوچکترین فرد میان ورودی های سال ۶۸ به همراه یک دوست ساده و صمیمی دیگر که ده سال از من بزرگتربود اعتراض کردیم و دو ساعت بعد کمیته انضباطی ما را خواست و باقی ماجرا! ” عباس تایسون” ها اینجا هم بودند.

۳. خوبی دانشکده اما این بود که میتوانستم نوارهای ضبط شده از سخنرانی های دکتر را بگیرم و گوش بدهم و یا پولی بدهم و آنها برایم کپی کنند. دوسال اول دانشکده من مشتری پروپا قرص نوارها بودم برای اینکه هیچ خاطره ای از او نداشتم و دلم میخواست هر لحظه خودم را درحسینیه ارشاد تصور کنم. حالا دیگر چند سالی بود که ۲۹ خرداد برایم مهم شده بود. درست به یادم ندارم چه سالی و کجا اما _ملی مذهبی ها_ مانند حبیب الله پیمان و تقی رحمانی و نظیر اینها را در مراسم شریعتی دیده بودم. خیلی های دیگر هم بودند که من نمیشناختم. غریبه بودم. برای خودم تنها میرفتم و تنها برمیگشتم. در ۲۰ سالگی ، روزی که پشت میزمرجعِ کتابخانه ملی(واقع در خیابان سی تیر،چسبیده به موزه ایران باستان) نشسته بودم و تاریخ تمدن شریعتی را میخواندم ،آقایی سراغم آمد و سوالی داشت و بعد هم نگاهی به من کرد و اشاره داشت که برویم بیرون. می آییم میان راه پله. حرف میزند و میگوید چند ساله ای؟ میگویم ۲۰. میگوید من هم شریعتی میخواندم، حالا دارم جامعه شناسی میخوانم در دانشگاه بریتیش کلمیبا! و بعد هم ادامه میدهد که شریعتی فقط یک ایدئولوگ بود نه هیچ چیزدیگر و تقریبا هرچه به ذهنش می آمد که بیشتر هم منفی بود درباره شریعتی به من گفت تا من را متقاعد کند به دست کشیدن از خواندن. من اولین مرتبه بود که کلمه ایدئولوگ را میشنیدم. و فکر میکردم دانشگاه بریتیش کلمبیا دانشگاهی ست در کشور کلمبیا! نمیدانم چرا ولی هرچقدر او بیشتر تلاش میکرد من را متقاعد کند ، من بیشتر به یاد “عباس تایسون” می افتادم.

۴. مدتی بعد هنوز مشغول خواندن تاریخ تمدن شریعتی هستم. شاید جلد دوم. یکی از دوستانم که بعدها مترجم آثار جامعه شناسی میشود میآید سراغم. دست میکند میان کیفش و یک کتاب میگذارد روی میزم. “تئوریک قبض و بسط شریعت”. از عبدالکریم سروش. مقالاتش را در کیهان فرهنگی دیده بودم. خوانده بودم و نفهمیده بودم. حالا دیدم کتاب شده است. دوستم تاریخ تمدن را اززیر دستم می کشد و میگوید این را بخوان، شریعتی دیگر “دِمده” شده است! و ادامه میدهد هفته ی دیگر میرویم کلاس های سروش. به عنوان مستمع آزاد. همان دانشکده ی خودمان. خیلی اصرار میکند. به ویژه براینکه وقتم را تلف شریعتی نکنم. “عباس تایسون” حلول کرده بود در جسم و ذهن هم دانشگاهی من.

۵. سالها گذشته است حالا. شریعتی دیگر معبود من نیست. همان ایام از او دور شدم. اما دشمن نشدم. خیلی چیزها از او آموختم. چرا باید دشمن باشم.؟ هنوز هم در نوشتن و تحلیل شاید متاثر از او باشم. نمیدانم واقعا. شاید هم نباشم. اما غمگین میشوم وقتی مبیبینم حرف ها و عبارت های او را مسخره میکنند. جک میکنند. یا همه ی او را یکسره نفی میکنند. انگار ترازوی نقد را از آنان گرفته اند. نقدش کنید. پیغمبر نبوده است. ادعای معصومیت هم نداشته است. یک جاهایی راست گفته است و یک جاهایی ناراست! به نظرمن شریعتی با آن هوش و فراست و حافظه و قدرت نوشتن و گفتن ، خودش یک قربانی ست. قربانی فرهنگ و جهان مذهبی ایرانی. فکر کنید اگر چنین فردی در جهانی غیرمذهبی متولد میشد و رشد میکرد چگونه آدمی میشد. با آن حافظه و آن قدرت کلام و هوش و قدرت تحلیل. بعد هم فکر کنید که او در۴۴سالگی فوت کرد. فقط۴۴سال زندگی کرد! شما یک نگاه به ادمهای ۴۴ ساله اطرافتان بیندازید تا ببینید اوکجا بود و دیگران کجا. شاید اگر او زنده می ماند خیلی از نظریاتش را تصحیح میکرد. او اصلا مرد “ماندن نبود…او آدم “شدن” بود. پخته گی های اندیشه بعد از ۵۰ سالگی می اید سراغ آدم. درساحت اندیشه ما فقط با “شریعتی جوان” رو به رو هستیم. زندگی فرصت پخته کردن اندیشه هایش را از اوگرفت. اندیشیدن مراحل مختلف دارد. اهل اندیشه در هر مرحله خودشان را اصلاح می کنند. چه کسی اندیشه های جوانی اش را اصلاح نکرده است؟ کسی که زندگی به او مجال و فرصت اصلاح نداده است. شریعتی تحول اندیشه را در خودش ندید برای اینکه زندگی به او فرصت نداد و این نکته ایست که ندیده ام و نخوانده ام که کسی جدی بر روی آن انگشت بگذارد و حرف بزند. ۴۴ سالگی شاید پایان دوره ی “جوانی اندیشه” باشد و آغاز “دوره ی پخته گی”. ما هیچکدام ” دوره ی پخته گی” شریعتی را ندیدیم و نمیدانیم اگر بود و زنده می ماند چه میکرد با خودش و اندیشه هایش. من فقط میدانم آن روح سرکش و آن عصیانی که او در ذهن و زبانش بود تن به هیچ ساختار فکری و سیاسی نمیداد. برای همین هم دوستدارانش و هم مخالفانش خوشحالند که او نماند وهمخوابگی دین و قدرت را ندید.

پی نوشت: حالا دیگرآن آقای درس خوانده به دانشگاه بریتیش کلمبیا لابد دکتر شده است و من خبر ندارم واز دوست مترجم خودم نیز بیخبرم. و این دو هیچکدامشان برای من “عباس تایسون ” نیستند مگر همان معلمان دینی و تربیتی دبیرستان و همان استاد دانشگاه تهران که شریعتی را سانسور کرد.

مونترال /۲۰۲۰

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *