بهشت بامداد لبان توست

جامی جانم?
?همیشه میدانستم که “بهشت” اسم مکان نیست. جغرافیا ندارد. حصار و گزمه و بارو ندارد. می دانستم… نشانی ندارد اما “نشانه” دارد!

?همین که تو هستی جامی جانم. بهشت برای من قید زمان است یعنی همین “لحظه” که تو ساختی. قید حالت است یعنی همین “بوسه” که تو دادی . بهشت، طغیان ِآرامش است در نگاه تو. آبشاری از ترانه در چشمان تو. اقیانوسِ نوازش است در انگشتان تو. قدرمطلقِ رهاییست در موهای پریشان تو. بهشت، گوشه ای از برکه ی برکت خیزِ چشمان توست . بهشت ذره ای ازقدر مطلقِ اینه در پیشانیِ بلندِ توست. بهشت کوچکترین زاویه از حیرتکده ی ابروان توست جامی جانم… بهشت، تازه بامدادِ لبانِ توست.

?و تو پدر را در لحظه ی “اینک” بهشتی کردی، نه از ایمانم پرسیدی و نه از هیچ. و من سراسیمه دست و پایِ کلماتِ همیشه رامم را، در صحنِ ساده یِ معنایِ تو گم کردم…و چرا نباید بکنم جامی جانم …وقتی که بهشت، تازه بامدادِ لبانِ توست…بامداد?

2020. بیست و یکم می. بامداد. مونترال

About جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

View all posts by جلال حیدری نژاد →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.