رویای من و آقای جنابعالی

☘️رویای من،
اگر بگویم دلم برایت قد یک ارزن شده است، حتما بازمیگویی که دارم شعر می گویم یا اینکه خودم را لوس کرده ام. ولی باور کن که واقعیت دارد و سن و سال من هم از این کارها که فکرش را می کنی گذشته است. بله البته جوانم هنوز، به ظاهر. ولی سی و نه سالگی را رد کردم و هنوز زنده ام. همیشه فکر میکردم یا ۳۹ سال عمر میکنم یا ۴۹. اما فعلا که ۳۹ توزرد از آب درآمد. ولی هنوز امید دارم به ۴۹. راستش مدام ترس دارم که این آدمیزاد کشف کوفتی بکند و مرگ را بکند یک کالای لوکس برای کسانی که می خواهند راحت باشند و زندگی مستمر بشود عذاب الیم برای بدبخت بیچاره ها! برای همین مدام عجله دارم که در این یک فقره ضرر اساسی نکنم.

 

☘️رویای بی جانشین من،
راستش را بخواهی یکی دو روز است که این کلیه های لعنتی بد جوری اذیتم می کنند. نه خراب می شوند که بکنم و بندازمشان دور و خلاص شوم و نه سالم میشوند. سنگ پشت سنگ می سازند. مثل معدن. نمیخواهم غصه دارت کنم . میدانم تو خودت حالا میان پاریس هزارتا مشکل داری. کم نیست. شنیده ام متروهای پاریس خیلی شلوغ است. و بعضی ایستگاهها پلکان برقی ندارد. لابد خسته میشوی عزیزم. پیاده رو ها نیز تنگ است. مدام فکر میکنم کسی به تو تنه نزند میان پاریس. البته یکی دو تا عکس هم دیده ام از چند باب قهوه خانه در نزدیک همان میدانی که خانه داری، نزدیک خانه ویکتور هوگو. خیلی کوچک و تنگ و تاریک بود. اینها مصیبت کمی نیست عزیزم و من درک میکنم و مدام هم فکر میکنم ای کاش این قهوه خانه کمی بزرگ تر بود و تو میتوانستی قهوه ات را میان آنجا بخوری نه اینکه دستت بگیری و سرپا قهوه بخوری. اینها راگفتم که بدانی من مشکلات تو را میدانم و تو هم میدانی که من آدمی نیستم که زر زیادی بزنم. ولی همینطور برایت می نویسم تا اگر یکوقت دلت خواست از من باخبر باشی ، نامه ی آماده داشته باشم و فوری برایت بفرستم. وگرنه میدانی که من بدون اجازه خودت حتی نامه هم برایت نمی فرستم. البته نامه زیاد نوشته ام. همه با تاریخ روز و ساعت و گذاشته شده در پاکت. حتی تمبر هم زده ام و ادرس ها را نوشته ام. ولی گذاشته ام کنار تا هروقت تو خواستی برایت بفرستم و یک وقت در این اوضاع و احوال میان پاریس غمگین نشوی عزیزم.

☘️محبوب ترین رویای سحرگاهِ من،
دیشب از دردِ کلیه با مشت می کوبیدم به درو دیوار. فریاد که نمی توانستم بزنم چون مادر حال ندار بود و اگر بیدار هم میشد به جز ضعف و غش کاری از دستش بر نمی آمد. مادرهای قدیم اکثرا اینطورهستند دیگر. هر کوفتی که بچه اشان بشود آنها یا ضعف میکنند یا غش! البته کار دیگری هم از دستشان بر نمی آید. باز هم دستشان درد نکند! من واقعا توقعی ندارم از کسی عزیزم. داشتم می گفتم که از درد چند بار ، البته دقیق یادم نیست ولی باور کن که از سه بار بیشتر نشد که مشت به زمین کوبیدم و چند دقیقه بعد هم یکی در اپار تمان را کوبید. باز کردم. شوهر همسایه ی پایینی بود. تازه آمده اند. یک وانت دارند و ۴ تا بچه. تا حالا ندیده بودمشان. از حرفهای همسایه ها شنیده بودم. فکر کنم جای آقای بوربوریان آمده اند. میان لیست شارژ ماهانه ساختمان اسمشان را دیده بودم. اقای ببرعلی موذن. برای همین وقتی در را باز کردم با همه درد و ضعفی که داشتم سلام محکم و مودبانه ای کردم و گفتم : ” سلام آقای موذن، به به ، چه عجب ما شما را دیدیم. تشریف بیاورید داخل” . ببرعلی موذن مرد هیکل داری بود. با پیشانی بلند وموهای فر کم پشت وصورت بیضی شکل وسیبیل های چخماقی. صورتش پهن و گود رفته و پیشانی جلو امده بود. دماغش هم سر بالا و البته به قائده پهن بود. با تمام دردی که داشتم اما دعوتش کردم برای قهوه! می دانم ، می دانم الان میگویی تو که پول نداری دارو بخری چرا پول برای قهوه داده ای ؟ ولی عزیزم من نمی توانم جلوی میهمان آب زیپو بگذارم. چایی های این دوره زمانه هم که خودت میدانی یک کیلو بریزی رنگ نمی دهد. خلاصه کنم . هنوز حرفم تمام نشده بود که آقای موذن، یقه ام را گرفت و بلند کرد و کوبیدم به دیوار! بعد هم دستم را پیچاند و همانطور که مشت و لگد میزد به شکمو پهلوهایم، با لهجه ای که من میان تهران نشنیده بودم، فریاد میزد که: “مگه اینجا طویله هس ؟ نکنه فکر مکنی صائب نداره اینجا؟ برا ما تو اپارتمون ۴۵ متری گرمب گرمب میکنی؟” و هر چه رفتم بگوییم که من آدم بی ادبی نیستم واز درد آنهم فقط سه بار مشت به زمین زدم مهلت نداد که نداد. هر چه میگفتم اقای محترم! کمتر گوش میکرد ومحکمتر مشت و لگد می زد. خلاصه یک دفعه مشتش خورد به دماغم وخون همه صورتم را پر کرد و او هم دست از زدنِ من بر داشت. به هر مصیبتی بود خودم را انداختم میان خانه و در را بستم. همش فکر می کردم چه شانسی آوردم که حتی یکی از همسایه ها هم بیرون نیامد. وگرنه حسابی خجالت می کشیدم و شرمنده میشدم از اینکه به دلیل درد کلیه سه بار با مشت به زمین کوبیدم و موجب ازار مردم شدم. البته بیشتر از این خوشحال بودم که مادر قرص هایش را خورده بود و توپ هم بیدارش نمی کرد. بعد هم که سرو صورتم را شستم پیش خودم گفتم بروم کلانتری شکایت کنم. ولی کمی که بیشتر فکر کردم دیدم آقای ببرعلی موذن هم حق داشت. چون آدم با شخصیت که ساعت ده و نیم شب با مشت به زمین نمی کوبد. حتی اگر از درد در حال مرگ باشد. مردم چه گناهی کرده اند که آدم دارد از درد میمیرد؟ آسایش میخواهند مردم. حالا من کلیه درد دارم مردم باید بد خواب شوند؟ من پول ندارم دوا درمان حسابی کنی خودم را ، مردم باید بی در بلا شوند نصفه شبی؟! البته ساعت ده و نیم بود عزیزم و باور کن که اگر نیم ثانیه هم از دوازده گذشته بودتو میدانی که من کسی نیستم که مشت به زمین بکوبم و برای سود شخصی! و حق مردم را ندیده بگیرم. راستش را بخواهی کمی که فکر کردم از اینکه می خواستم بروم کلانتری پیش خودم خیلی شرمنده شدم و گفتم که واقعا چقدر ادم می تواند پست باشد. هم با مشت به زمین بکوبی و مزاحم مردم بشوی هم بخواهی بروی کلانتری! هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر بی مبالات و رذل باشم! شاید باور نکنی ولی قصد کردم بروم از همسایه محترم عذرخواهی کنم . اما دیدم ساعت یازده است گفتم شاید خواب باشند و برای همین نرفتم. حالا فردا یک دسته گلی ، یا یک جعبه شیرینی میخرم و میروم دم در اپارتمانشان از انها عذرخواهی شدید می کنم.

☘️تنها رویای بیداریِ من،
حالا دیگر تو هم اینقدر خودت را ناراحت نکن. میبینی که هنوز میتوانم بنویسم. گرچه من که نمی فرستم برایت . اصلا مقصر منم که به تو گفتم. به خدا اگر خودت را برای این اتفاق ساده ناراحت کنی هیچ وقت خودم را نمی بخشم. راستی عزیز دلم. امروز به آقای جنابعالی هم نامه زدم وخیلی محکم و سخت حرفهایم را گفتم. فکر کنم حسابی جا خورده است. یعنی من واقعا با توپ پر با او حرف زدم و گفتم که هوای تو را از سرش بیرون کند. از تو چه پنهان تهدیدش هم کردم. دور نیست که ادمهایش را بفرستد برای دلجویی از من.

☘️رویای ِدم به دمِ من،
درد کلیه ولم نمیکند. بروم یک تکه جُلی ، دستمالی، چیزی پیدا کنم بگذارم جلوی دهنم تا بلکه دوباره مجبور نشوم مشت به زمین بکوبم و مزاحم مردم بشوم. خیلی مواظب خودت باش عزیز دلم. من دلم مدام شور تو را میزند و مشکلات تو در پاریس عاقبت من را دیوانه می کند. از دور روی ماهت را یکبار میبوسم.

تهران،
آدمی که لیاقت تو را ندارد اما دوستت دارد.

نوشته شده به حدود سال ۱۳۸۱  تهران، ویرایش شده مونترال

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *