برای کامران فانی، به بهانه شصت وشش سالگی !

هفته پیش،نمیدانم چه روزی اما سه شنبه برای کامران فانی جشن شصت وشش سالگی میگیرند و ما یادمان میرود،انهم بیخ گوشمان!

و ما همیشه یادمان میرود آقای فانی! …سر به هواییم شاید!. حواسمان هم نیست ، فقط میزهای عریض تر میخواهیم و پست های  رفیع تر، چشممان دوربین  است، نزدیک را نمی بینیم،  یا شاید صرف ندارد که ببینیم. مرغ همسایه عجیب مزه غاز دارد برای ما ! و ما قحطی زده گان نان و نام ،هیچ   دل نگران “نشان” ها نیستیم!  برای همین است که ما کامران فانی را نمی بینیم…حتی اگر همسایه دیوار به دیوارش باشیم ! سه شنبه ها که شما میهمان ان کتابخانه معظم هستید! (البته  صاحبخانه اید) همه جوره حق اب و گل ، و ازآن  بیشتر  “حق دل”  دارید!  انجا که سه شنبه ها ساعاتی را سر میکنید ،هم کتاب  زیاد است و هم  ادم ، کتاب هایش ” آدمی چون شما” می طلبند و ادم هایش …یکی همین من! مانده در شش و هشت چیزی به نام زندگی !و یادمان میرود که آدم ها با نشانه ها زندگی میکنند  و نشان ها  هستند که ما را هدایت میکنند و اینکه  زندگی نقشه خوان  میخواهد و نقشه ی بدون نشانه نداریم!

بله  ..ما همیشه  یادمان میرود  اقای فانی، یادمان میرود که شما حالا ” نشانه” هستید برای کتاب  ، برای خواندن، برای اموختن، برای دانستن و فروتنی، برای پرباری و سربزیری!  اما ما  به کتاب نیاز نداریم! خواندن برای جهال است وما عالمان دهریم همه! آموختن کار سبکی است، شان و مقام ما سنگین تر از این حرف هاست!   دانستن نیاز ما نیست! فروتنی دروغ وارونه است! پرباری و سربزیری شعر است که ما تن نمیدهیم!    بله ما آسوده و راحت  چشم به روی  نمادها  میبندیم، و ” نشانه” ها را نمیبینیم  و خوابگردی میکنیم  انهم  نه انچنان صادق که ارتور کویستلر  ازخوابگردی های عاقبت به خیر کپلر و نیوتون و گالیله برایمان روایت میکرد…بلکه خوابگردی هایی که مدام ما را به این سو و ان سو می کوبد،  مدام ما را به جاده های فرعی میکشاند، نگاه به سرو صورتمان بکنید لطفا ! اینهمه کبودی و زخم و درد که داریم از بابت ان خوابگردی ها ی نابختیار  است!  معلوم است که سرمان به دیوار سفت میخورد وقتی ” نشانه” ها را نمی بینیم…البته اول حکم به نابینایی خود میدهیم با این ندیدن ها، بعد سرمان میخورد به دیوار سخت واقعیت!

ما همیشه  یادمان میرود اقای فانی! شصت و شش ساله گی  شما هم یادمان رفت!نمیدانم در ان کتابخانه معظم،  کسی به شما تبریک گفت؟ کسی یادش بود شما را؟ کسی به لبخندی شما را میهمان کرد؟    میدانم شما دربند این حرف ها نیستید ،لازم هم نیست که باشید اما ما باید حواسمان بود!(اول خودم)  میدانم شما نیاز ندارید اما ما نیاز داریم که شصت و شش ساله گی ،یکی از پر مطالعه ترین افراد این مملکت را حداقل اگر نه به خودش،  اما به خودمان!! تبریک بگوییم.انهم برای خودمان!!!   به والله  همه ارژانتینی ها خورخه لویسس بورخس نیستند و نمیشوند اما از انجایی که بورخس “نشانه” شده است در فرهنگ و ادبیات ان سرزمین پس هر ارژانتینی میتواند روزی ۱۰۰ بار به خودش مبارک باد بگوید که ان سرزمین ،اینچنین پهلوانانی میزاید در پهنه ی ادب و فرهنگ! ولی ما از خودمان هم دریغ میکنیم و نمی دانیم تکریم و تجلیل  از کامران فانی، اول تکریم و تجلیل از کتاب است، از فرهنگ است، از اخلاق است، و اگر چیزی بماند به خود ایشان میرسد!  بله ما نمی دانیم و شاید صرف ندارد که بدانیم.

می بینید آقای فانی؟...ما همیشه یادمان میرود.حواسمان نیست ،  مثل خیلی چیزهای دیگرکه حواسمان نبوده و نیست  ، مگر مولانا را اینقدر فراموش نکردیم که ترک ها حالا  برایش سجلد  ترکی صادر میکنند؟ مگر بوعلی را اینقدر فراموش نکردیم که  حالا ازبک ها برایش چپ و راست مراسم میگیرند! مگر حکیم طوس  را فراموش نکردیم که حالا همسا یه گان افغان، ایرانی اش نمیدانند، من ضامن ، اگر همینطور گرفتار الزایمر خفیف و شدید باشیم،چندی دیگر برای  خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی و شیخ اجل هم سجلد های مختلف صادر میشود.  نظرم از ردیف کردن مشایخ  قیاس تام و تمام نبود بلکه روایت پریشان ذهنی و فراموشکاری ما بود!

بله با افتخار! اعلام میکنیم که ما همیشه  یادمان میرود اقای فانی! دست خودمان هم نیست… لابد از بس که “کامران فانی” داریم! از بس که سینه چاک داریم برای خواندن!  از بس که به هر جا نگاه میکنیم “کامران فانی” میبینیم! منحنی مطالعه امان سقف فلک  را مودبانه! شکافته است!!!، پس حاجت به زحمت نیست که یادمان باشد زادروز کامران فانی را که عمر و زندگی اش  را به همنشینی با کتاب گذرانده است!   چه اشکالی دارد که یادمان برود کامران فانی دانشکده پزشکی  را ترک میکند که همنشین کتاب و اهل کتاب باشد! کجایش مساله دار است؟ برای ما مهم نیست اینها …  مگر برای ما اهمیت دارد ،که  به روزگاری کودکی ،هنگامی که  کتابی ویژه ی کودکان وجود نداشت و کامران فانی در پی کتاب بود، به اجبار کتاب های بزرگسالان را  میخواند؟  مگر مهم است که بدانیم کامران فانی  برای کرایه یک شب کتاب( انهم شبی یک قران)  رو به تند خوانی  اورد که یک قران مایه ی زیادی بود انروزها!  مگر فرقی دارد بدانیم در روزگار اجباری در کنار اروند رود و در دهانه فاو  کامران فانی  کتابخانه ای راه می اندازد و هم قطارانش را به ضیافت آگاهی و دانش میهمان میکند؟ …نه!  برای ما  اهمیت ندارد! برای  همین است که شما را نمیبینیم…ندیدیم و چه سرخوشیم ما  از فرط بی خبری و ندیدن و نشنیدن ! و حتی ندانستن!  وآیا آنها که میدانند با آنها که نمیدانند  برابرند؟!

ما همیشه  یادمان میرود اقای فانی ! شصت و شش سالگی شما هم یادمان رفت به همین سادگی. دیگران یادشان بود. ما همسایه بودیم و یادمان رفت، ما شاگرد بودیم و یادمان رفت،ما رییس بودیم و یادمان رفت، ما مدیر بودیم و یادمان رفت… ما چشممان را بستیم و خودمان را به کوچه های بن بست  زدیم!   بله ما همیشه  یادمان میرود اقای کامران فانی، اما اطمینان دارم ،که در پایان کار، شما “باقی” می مانید و اهالی کوچه بن بست “فانی” میشوند! بازی عجیبی  دارد زندگی ، عجیب! و این هم وعده ی خداوند است!

۴ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *