نرگس اگر بود برای این دنیا نبود

من حوصله هر کسی را ندارم اما همیشه حوصله نرگس را داشتم. برای همین همیشه از حال و احوالش باخبر میشدم. از اینکه میدیدم دختری اینچنین تشنه ی دانستن و خواندن و بزرگ شدن است ذوق زده میشدم . نه اینکه نرگس تنها باشد و دیگرانی نباشند اما مثل نرگس کیمیا بودند . قرار است بیاید خانه ما. با ماشین میرویم دنبال نرگس. میرویم سر قرار. مثل همیشه نیم ساعت دیر می آید. سر به هوا و سرخوش! از بالای پل عابر پیاده که عبور میکند من نگاهش میکنم. لی لی کنان می آید. با قدی بلند و روسری که تقریبا به سر نداشت و ارایشی که زیباترش کرده بود از همیشه. موهای فری که کمی روشن بود و لبخندی که بی ریا همیشه تو را میهمان میکرد. میرسد و با “زندگی “روبوسی میکند. و ما با هم دست میدهیم و من میگویم:
_چه خوشگل شدی
_ میگوید: ” شدم؟؟
و اینه را در میاورد و به خودش نگاه میکند و ریز ریز با زندگی میخندند. میگویم: _” خوشگل شدی و اگر باور نمیکنی بزار پیاده ت کنم تا ببینی چند تا کشته مرده میزاری رو دست پزشکی قانونی امروز.” همه با هم میخندیم.
به خانه نرسیده اول میرود سراغ کتابخانه و هنوز یک به دو نشده سوال میکند: _تازه چی خوندی جلال؟
خنده ام میگیرد. برای اینکه تازه چیزی نخوانده ام اما کتابی را شش ماه است که در دست دارم. اسمش را میگویم و نرگس با خنده میگوید: ” ای بابا اینو که سه ماه پیش هم داشتی میخوندی.”
نرگس روز به روز میخواند. هفته به هفته نو میشد! نرگس همیشه جدید بود برای من و برای ما. انروز حرف زیاد زدیم . غمی بود میان چهره ی پر آب و رنگش. پشت چشمانش که برق میزد رودی از غصه روان بود. زیاد نمیرویم به سمت اینکه بخواهیم چیزی به ما بگوید. خودش میدانست کجا بگوید یا نه. شام میخوریم و نرگس باید برود خانه ی یک دوست. اصرار میکنیم که بماند اما میگوید که آن دوست به او نیاز دارد،پس میرود! من و زندگی او را میرسانیم. همه راه را میخندیم و همه راه او از ما معذرت خواهی میکند. نرگس میرود وهفته ای بعدتر سال نو میشود. شبی که ما راهی سفر هستیم به یک سوی دیگر دنیا زنگ میزند برای خداحافظی. حرف میزنم با او. شوخی میکنم. میان خنده میگوید:
_تو واقعا شوخی هم بلدی جلال؟
دوباره میخندم. جوابی ندارم. فردا ما میرویم سفر و سه هفته بعد برمیگردیم وهمان شب نرگس میرود بیرون و برنمی گردد!
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱نرگس برای این دنیا نبود یا اگر بود برای کثافت کاریهای این دنیا نبود. برای بچه بازی های این دنیا نبود .برای این کثافتی که ما درآن دست و پا میزنیم و از سر خریت چنان می نماییم که در جزایر هاوایی حمام آفتاب گرفته ایم نبود. نرگس برای این دنیا نبود و اگر بود برای این نبود که یک درسی بخواند و مدرکی بگیردو پز های کم چربی بدهد و بعد هم ناز و اداهای بی نمک دخترانه در بیاورد تا بلکه بتواند پسرک زانتیا سواری راکه پدرش عنقریب خانه و ماشین و هزار کوفت و زهرمار دیگر را با چاپیدن مردم، حواله ش کرده است به سمت خودش بکشاند.
🌱نرگس اگر بود برای این بود که کافکا بخواند، فاکنر بخواند و همراه با همینگوی کنار دست پیرمرد بنشیند و به دریای طوفانی بزند. نرگس اگر بود برای این بود در کافه گودو در انتظار گودو بماند! برای این بود که دیگرانی که مست و احمقانه تن به پلشتی های این دنیا میدادند را از ویروس کرگدن ! با خبر کند. نرگس برای این بود که جنگ و صلح بخواند و با همه در صلح باشد و وداع با اسلحه را از فرط علاقه به همینگوی وداع نگوید. نرگس برا ی این نبود که مانند بیشمار دخترهای این زمانه برای عاشق شدن اول نگاه به مدل موبایل پسرها بیندازد و مدل اتومبیل انها. نرگس اگر بود برای این بود که عاشق جوانی سرطانی شود و هر پنج شنبه برود تا کارهای آن جوان را انجام دهد تا مبادا جوان طعم عشق را نچشیده از دنیا برود. نرگس برای این بود که جوان سرطانی که مرگ هم نفسش بود ،دمی همنشین “زندگی” باشد. و نرگس چه روزهایی را در کنار مرگ سر کرده بود و بی هیچ گله ای. بی هیچ ناراحتی. با اینکه میدانست پایان قصه را اما عافیت طلب نبود. خودبین نبود.(عجیب انکه به دوستانش میگوید که او را نارسیس خطاب کنند) و میدانست زندگی اگر زیبایی نیز دارد درست همان وقت خودش را نشان میدهد که شما آن را تولید میکنید و نرگس برای جوانک زیباترین لحظات را خلق میکرد.

🌱نرگس برای این دنیا نبود و اگر بود برای این بود که در کویر بی خبری دختران هم سن و سالش کتاب بخواند و بخواند و بخواند و بخواند. گویی وظیفه داشت تا کاهلی و سر به هوایی هم نسلانش را جبران کند. او برای این بود که سفید و قرمز و ابی کیشلوفسکی را ده بار ببینند و متحیر شود. برای این بود که هر سال برود سر خاک شاملو. و هر سال برای فروغ شمع روشن کند. او برای این بود که برشت بخواند و با مارکز صد سال تنهایی را دوره کند و برای سگ های ولگرد صادق هدایت دل بسوزاند! نرگس برعکس بیشترمردمان این زمانه بی کتاب نفس نمی کشید. طفلک نمیدانست که آگاهی برای مردمان این زمانه حکم زهر را دارد. نرگس نمی دانست که شعار اصلی ولی پنهانِ بیشترِ مردمان این سرزمین و این زمانه” بی خبری و خوش خبری” ست.

نرگس واقعا برای این دنیا نبود. نرگس زمان را نمی فهمید. برای همین همیشه دیر می رسید. تو گویی اعداد برایش معنا ندارند. پول را نمی فهمید. حساب سرش نمیشد. اگرپول داشت صرف کتاب ها و فیلم های جدید میشد و اگر نداشت ۴ صبح از۴۰ کیلومتر خارج تهران از خانه میزد بیرون که با اتوبوس خودش را برساند دانشگاه انهم ۶۰ کیلومتر خارج تهران البته از سویی دیگر!

🌱نرگس برای این دنیا نبود اما اگر بود برای این بود که در اولین جلسه درس دانشگاه برود میان مخ استاد و محکم بگوید که عباس معروفی خشم و هیاهوی فاکنر را نخوانده است! آنهم کجا؟ جایی که دخترها حتی نمیدانستند حافظ شیرازی بود یا اصفهانی! نرگس برای این بود که تمام قد رو به روی اساتید دانشگاه بایستد و از جانب هم نسلان خود بگوید: ” بس است. خریت بس است. تحمیل عقاید قرون وسطایی بس است. توسری بس است. توهین بس است. کثافت کاریهای سیاسی که من و نسل من را احمق میخواهد بس است.” وهمه اینها چه ساده در کلام و رفتار سرخوشانه و دخترانه اش هویدا بود! گویی یک فروغِ دیگر بال بال میزد برای متولد شدن. اما همه چیز در یک شب بارانی به نقطه پایان میرسد. همان تصادفی که فروغ را برد، قسمت و نصیب نرگس نیز می شود.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
قرار است دوباره نرگس را ببینیم. زنگ میزنیم. کسی که نرگس نیست تلفنش را جواب میدهد. کسی که نرگس نیست خبر می دهد. کسی که نرگس نیست با گریه خبر میدهد. ما بغض می کنیم. کلمه به کلمه در خودمان می شکنیم بی هیچ شور و شیونی. در سکوت و بهت و حیرانی.
باران و سیاهی شب. خیابان و ماشین. نرگسِ_آوازه خان در بازگشت از خانه ی جوان سرطانی و ناگهان مرگی بی رد و نشانه! تنها نشانه ی مانده در خاطره ی خیابان ،نامردی ست. راننده ی ماشینی که نمی ایستد و دخترک ما را رها میکند به خیابان. نرگس را رها میکند زیر باران، تنها، با درد، در خون شاید! شب بیست و پنجم فرودین ماه ۱۳۸۸. همان شب هایی که از اسمان سیل می بارید.

تهران ۱۳۸۸

🌱پی نوشت ۲۰۲۰: نرگس اگر بود برای این دنیا نبود و من با تمام بی حوصله گی همیشه حوصله ی نرگس را داشتم. مثل همین حالا که هنوز پس از ۱۱ سال یک ناغافل یادش میرود زیر پوست ما و بغضمان به تلنگری می شکند.

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *