غزالم، پسر چوپان با تو پادشاه است!(۳)

تلفن پشت تلفن، همه سراغ غزاله را میگیرند،حال و حوصله ایی برای توضیح مکرر ندارم،پس همه را ریجکت میکنم.صورتم را میچسبانم به شیشه ای که در آنسویش غزاله ارام نگاهم میکند اما نا آ رام نفس میکشد.از همین دور هم با چشم و ابرو با هم حرف میزنیم. لبخند  را به ماهیچه های  روی گونه ام تحمیل میکنم. غزاله دستش را میبرد روی صورتش و چند تار مو را  کنار میزند و ارام دست تکان میدهد. برایش بوسه ای میفرستم. چشمانش را گرد میکند ،دندانهایش را روی هم میفشارد و زیر چشمی انسو و آنسوی خودش را نگاهی می اندازد و به گمانم میخواهد حالیم کند که د رانظار مردم نباید برایش بوسه بفرستم. هنوز صورتم را به شیشه چسبانده ام. درست مثل مردمی که صورتشان را میچسبانند به ضریح. قرار  است ماسک اکسیژن را بردارند، حالا دیگر من هم سخت نفس میکشم.اسم ماسک که می آید نفس تنگی میگیرم و حالا غزاله چند شب است که اسمان آبی را ندیده و بدون ماسک نفسی به ریه های کوچکش نفرستاده. خانم پرستاری که این روزها مدام من را آویزان این در دیده و هیچ نگفته این بار در می آید که: ” آقای جاوید یک ربع است دارند دنبال شما میگردند  “

_دنبال من؟

_بله شما

_ کی؟

_بروید مسول بخش را ببینید ،بهتان میگوید

_چشم.

با حرکات سر و دست به غزاله میفهمانم که زودی برمیگردم، و او به شیطنت انگشت  اشاره اش را برایم تکان میدهد! چرا؟ که دیر نیایم؟ که شیطنت نکنم؟ که بد قولی نکنم؟

_دکتر میخواهند شما را ببیند. بروید اتاق ۷۷

مسول بخش این را میگوید و با دست سمت اتاق را نشان میدهد.میروم.

_آقای جاوید؟

_بله، کمال جاوید

_غزاله دختر شماست

_بله

_حالش بهتر است اما…

_اما چه؟

_اما نفسش به قلبش بند است!

_یعنی چه؟ خب نفس همه به قلبشان بسته است.

_غزاله مشکل جسمی ندارد اما دلش ، احساسش و روحیه اش به شدت  وفوری روی ضربان قلبش تاثیر میگذارد ،به نظرم مادرش باید زودتر از سفر …

_حالا آمدیم و مادرش نیامد ، ببخشید شما پزشک اطفال هستید یا مشاور خانواده؟

اینها را تند و با عصبانیت گفتم.

_آقای جاوید خودتان چند روز قبل که غزاله را آوردید اینجا گفتید که مادرشان سفر هستند و چند روز دیگر می آیند.

هنوز عصبانیم.عمیق و محکم نفس میکشم. با همان حالت میگویم: ” شما کار خودتان را بکنید،آمدن و نیامدن مادر غزاله….”    بقیه جمله را قورت میدهم!

میخواستم بگویم به شما ربطی ندارد؟ به خودش ربط دارد؟ اصلا شاید نیاید؟ اصلا شاید نداند؟ اصلا بیاید که چه بشود؟…تف …از میان اتاق دکتر می آیم بیرون. یکی  از پرستارها خبرم میکند که تا نیم ساعت دیگر غزاله را به بخش عمومی می اورند. میپرسم:

_ راست میگویید؟ کدام اتاق؟

_بله، همان که پنجره دارد رو به آسمان!

خنده ام میگیرد. مثل غزاله حرف میزند. مطمئن میشوم که غزاله بهشان گفته است که دلش اسمان میخواهد و البته پنجره. چشمانم گرد میشود و نمناک.

***********

حالا بالای سرش ایستاده ام. دست های من میان دستش.چشمان من میان چشمانش.نباید زیاد ببوسمش، نباید زیاد نزدیکش شوم. نباید کاری کنم که تنفس برایش سخت تر شود.

_پدر،شما خوبید؟

_حالا خوبم

_یعنی دیروز خوب نبودید؟

_دیروز؟ خب بد نبودم اما خوب هم نبودم

_ولی من دیروز خیلی خوب نفس میکشیدم. نمیشود یکی  از آن شلنگ های هوا ببریم خانه که دیگر وقتی هوا کم میشود من را نیاورید اینجا؟

میخندم….”نه نمیشود”

انگشتان من را میگذارد روی لبش. یخ است. انگشتم را به سوی خودم هل میدهد که انگشتم را ببسوم و بوسه اش را به لبم برسانم…خم میشوم. دستش را میگیرم و میبوسم. طولانی!

_پدر

_بگو عزیزم

_کی میرویم خانه؟

_فردا یا پس فردا

_نمیشود چند روز دیگر بمانیم؟

_اینجا؟ بیمارستان؟

_خب بله…نمیشود؟

_عزیزم، برای چه بمانیم؟

_حالا بمانیم دیگر

_فکر نمیکنم بشود،اما خانه بهتر است!

_بله خانه برای شما بهتر است اما اینجا برای من!

_یعنی شما در خانه راحت نیستی خانم؟

_راحت هستم ولی اینجا وقتی پرستارها را با روپوش سفید میبینم مدام یاد مادر می افتم که قبل از نقاشی روپوشش سفید بود و بعد، پر از رنگ میشد . اما وقتی برویم خانه من همین ها را هم نمیبینم!

راست میگفت غزاله. برعکس همه نقاش ها که روپوش نقاشی اشان آکنده از رنگ بود، همیشه چندین روپوش سفید رنگ،اتو کشیده و آماده میان جالباسی بود،چند ساعت که که نقاشی میکرد تمام جانش رنگی میشد و تو گویی روی روپوش هم نقشی زده است.روپوش سفید، شلوار سفید،جوراب سفید،سربند سیاه! و این آخری را هیچ وفت نفهمیدم چرا سیاه بود! حتی نپرسیدم.به من ربطی نداشت.من خودم پر بودم از این تضاد ها و جنگولک بازی ها و خر بازی ها.یکی گرفتار رنگ و لعاب بود، یکی گرفتار حرف و شعار، غزاله در میانه ارام میسوخت .این را من بعدتر ها فهمیدم. یکی همان روز که سربند سیاه را چارقد کرده بود به روی موهای غزاله و او هم به شیوه مادر بزرگ خمیده راه می رفت و حرف میزد و به نوه های خیالیش شربت نارنج تعارف میکرد.وارد خانه که شدم سراغ غزاله را گرفتم.

_بالکن

میروم آنجا، غزاله را با سربند سیاه میبینم. تاریخ میان ذهنم میشورد،همه زنده بگوران روی زمین!

برمیگردم میروم میان اتاقش و فریاد میزنم:

_مگر نگفتم سربند سیاه ممنوع؟ مگر نگفتم چارقد و روسری زود است؟مگر نگفتم این چیزها حتی بازیش هم من را خفه میکند؟ چرا متوجه نیستی که تاریخ، بازی بازی میلیاردها زن را زنده بگور کرده است؟ آخه الاغ جان، چرا میخواهی یک ادم دیگر را مثل ننه بزرگت تربیت کنی؟ حودت  برای خودت کافی نیستی؟

محل سگ نمیگذارد.کار خودش را میکند.حرص و جوشی در کار نیست. تلفنش زنگ میزند مثل همیشه.  قرار آخر هفته را میگذارد.دوره های دوستانه؟ قرار های پنهانی؟  اصلا به من چه.عصر حجر اخلاق سر آمده، رگ گردنی که برای یک لاس خشکه بزند بیرون لیاقت پاره شدن دارد! اما حتما هستی گل و گشاد تر از اینست که الاف شلنگ تخته انداختن نرینه ها برای لاس خشکه مادینه ها با دیگران باشد!  تف!  از اتاق می آیم بیرون. درست پشت در اتاق، غزاله سربند سیاه به دست،بغضش میترکد و هق هق گریه میکند.مینشینم روی زمین. کنارش.موهای میان صورتش که نم دار شده را پس میزنم و بغلش میکنم. با هق هق میگوید:

_حالا باز مادر میرود؟

_ کجا میرود عزیزم؟

_نمیدانم،همانجا که هر بار میرود شما من را پیش خاله مینا میگذارید؟

_نه عزیزم

_پدر من روسری سیاه را در اوردم

_کار خوبی کردی عزیزکم. اصلا اینطوری خوشگل تری،ناز تری همیشه همینطور باش

_بغلم میکند.اویزان میشود. بلند میشوم. میروم روی بالکن.صورت غزاله روی شانه هایم است.موهای من را دست میکشد.موهایش را میبوسم. به شوخی میگویم:

_راستی شما سنگین شدید خانم ها

غزاله ارام میگوید: ” نخیر خیلی هم سبک شدم”

راست میگفت.شبها چندین بار از خواب میپرید. میلی به غذا خوردن نداشت.زیر چشمانش گود رفته بود. راست میگفت سبک تر شده بود.

***************

آمده ایم خانه. چند روزی هست حالا.  روزها را  با غزاله میگذرانم و شب ها را کاغذ سیاه میکنم و میفروشم به همان چند جایی که هنوز میشود کمی حرف زد و حرف من خریدار دارد.سیگار را در میانه روز قدغن کردم برای خودم اما شب ها تلافی میکنم. اتش پشت اتش. هر نیم ساعت یکبار به غزاله سر میزنم که تنفسش مرتب باشد. نمیبوسمش چون حتما بوی سیگار اذیتش میکند.هر شب برایش قصه میخوانم. البته حالا او برای من میخواند و قصه های من را حفظ است. اما همیشه سوالات بی ربطی میپرسد که من فکر کنم برایش تازه گی دارد. هر شب بعد از شامی که من به زور میخورم و غزاله با آن بازی میکند،دست و صورتش را ارام میشورم،بعد موهایش را شانه میزنم و کنارش روی زمین میخوابم و قصه گویی را شروع میکنم.

_یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود هیشکی نبود،یه دختر پادشاه بود و یه پسر چوپان،این پسر چوپان همیشه صحرا بود و دختر پادشاه در  راه! یه روزی دختر پادشاه میره صحرا و پسر چوپان رو میبنه و یه دل نه صد دل عاشق پسر چوپان میشه و…

قصه که به اینجا میرسد غزاله همیشه میخندید. مادرش گفته بود که من پسر چوپان بودم و او دختر پادشاه! غزاله من را با انگشت نشان میدهد و میخندد: ” پسر چوپان”!…ریسه میرود دخترکم، دندانهای ریز و سفیدش معلوم میشود، جانم! بخند غزالم!بخند زندگی! نمیدانم تا کی میهمان خنده های توام. بخند عزیزم. بیشتر بخند. به پسر چوپان بخند. به من که حالا با تو خود پادشاهم بخند. قهقهه بزن. زندگی طولانی نیست. بگذار باد موهایت را ببرد. گور پدر هر کسی که چشم دیدن و شعور اندیشیدن ندارد. بگذار هستی زیبایی تو را ببیند به هنگاه خنده های بی هوا. خاک بر سر کسی که کیسه میکشد بر سر و روی زیبایی،بخند عزیزم، من ،پسر چوپان، با تو مثل پادشاهم!

۲ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *