قصه هاي اهل تصوف/رهايي و بي پروايي

 

براي مرتبه دوم “ارزش ميراث صوفيه” نوشته ي استاد عبدالحسين زرين كوب را ميخوانم/از جواني اين عادت در من بود كه هروقت گرفتار و مانده در موقيعتي دشوار ميشدم سراغ اهل تصوف را ميگرفتم/ هر وقت زندگي با من همراهي نميكرد تلاش ميكردم جهان را از روزنه اي كه آنها نگاه ميكنند ببينم/كتمان نميكنم كه شعبده هاي رفتاري و كلامي آنان نيز من را غافلگير مي كردهميشه و با اينكه سرسوزني قوه و قدرت هضم چنان انديشه هايي را ندارم اما هميشه برايم جذاب و خواستني بوده اند/و همواره حكايت ها و روايت هاي اهل تصوف و عرفان ارامم مي كرد/يعني جهان و هرچه در آنست چنان در قصه هاي آنان خرد و حقير و كوچك بود و هست كه آدميزادي به كوچكي من نيز بعد از خواندن و دانستن احساس قوه و قدرت ميكند و مشكلات و مسايل برايش كوجك ميشوند و حقارت دنيا و ناچيز بودن هرچه نامش زندگيست موجب تسكين و آرامشش ميشد/در نيمه دوم دهه شصت/ دقيقا بعد از سال 67/ كه كتاب هاي جدي تر خريداري ميكردم و ميخواندم/ بيشتر هم دست دوم از يك مغازه اي نوشت افزار فروشي/ يكبار همين ارزش ميراث صوفيه و تذكره الاوليا به دستم افتادند/ در اولين ورق زدن ها قصه هاي تذكره الاوليا برايم جذاب آمد و ارزش ميراث صوفيه را ابدا نفهميدم تا سالها بعد در دوره دانشگاه كه البته باز هم نفهميدم!(كلا در نفهميدن يد طولايي داشتم و اين مساله تا به امروز كشيده شده است!) / خلاصه آنكه از ميان كتاب هاي ريز و درشت بسياري كه داشتم از همه خواندني تر برايم تذكره الاوليا عطار شده بود/ كه في الفور و في المجلس دست شما را ميگيرد و در دست اعاظم عرفا و صوفيان مي گذارد/از آن خيل بي سرودستار، چندي از آنها علاوه بر دل به ربايش هوش آدم نيز مبادرت مي كردند و اگر بگويم ذهنم را از كار مي انداختند درآن دوران ابدا اغراق نكرده ام./

3

يكي حسن بصري در مواجه با مرگ/ كه چون وقت وفاتش نزدیک آمد بخندید و هرگز کسي او را خندان ندیده بود؛ و می‌گفت: کدام گناه؟ کدام گناه؟ و جان بداد. پیری او را به خواب دید و گفت: در حال حیات هرگز نخندیدی، در نزع آن چه حال بود؟
گفت: آوازی شنیدم که یا ملک الموت!سخت بگیرش که هنوزش یک گناه مانده !
است. مرا از آن شادی خنده آمد. گفتم: کدام گناه؟ و جان بدادم.

و يا بشر حافي كه نقل است که یکی با او مشورت کرد که دوهزار درم دارم. حلال می‌خواهم که به حج شوم.
بشر گفت: توبه تماشا می‌روی. اگر برای رضای خدای می‌روی برو وام کسی بگزار، یا بده به یتیم و به مردی مقل حال، که آن راحت که به دل مسلمانی رسد از صد حج اسلام پسندیده تر.
گفت: رغبت حج بیشتر می‌بینم.
گفت: از آنکه مالها نه از وجه نیکو به دست آورده ای، تا بناوجوه خرج نکنی قرار نگیری.

و خلاصه اينكه قصه هاي صوفيانه/ هم آرامم ميكرد و هم رام! /.از انجا كه ادميزاد چموشي هم كم ندارد!/و گاهي بايد رام شود! شايد به دست خودش./ چند شبي كه ارزش ميراث صوفيه رادوباره ميخوانم بي قيدي هاي حسدبرانگيز و خراب كردن ساختارها /عجيب درس آموز شده اند/ مخصوصا براي ما كه محبوس ساختاريم و بندي چارچوب هاي خود ساخته و اتفاقا هميشه هم نالان و در سوزو گداز/

نقل ميكنند كه معروف كرخي روزه داشت و روز نزديك به اخر بود/سقايي از نزد او گذشت و فرياد ميكرد خدارحمت كند كسي را كه آب بنوشد/ اب بگرفت و بنوشيد و روزه شكست!!!!/ يارانش گفتند مگر روزه نبودي؟/ گفت چرا وليكن به دعا رغبت كردم!/..

.و حقيقتا اينچنين بي پروايي و رهايي از كجا سرچشمه گرفته است؟ اين تقيد و بي تقيدي!؟ اين بودن در عين نبودن!؟ هزاره اي از اين حكايت ها گذشته است و ما كه مثلا جلوتريم/مانده تريم/ محبوس تريم/ ترسو تريم/ عرضه نداريم كمترين ساختار ها را كنار بزنيم/ نه شهامتش را داريم و نه تواتنش را/ در اين حوزه مطلقا حرف مفتيم!/غلت ميزنيم از ساختاري به ساختاري ديگر/ به معناي واقعي كلمه بزدل هستيم/شما نگاه كنيد كه طرف در جمع يارانش روزه ميشكند!/ انهم در روزگاري كه بالاترين و والاترين سيستم هاي ارزش مدار/ سيستم هاي ديني بود و ارزش هاي مذهبي/ ولي طرف ابدا باكي ندارد/ بدون ترس از سرزنش/ بدون ترس از اينكه ديگر شيخش نخوانند/ بدون واهمه از اينكه شماتت كنندش و يا توبيخ/ باك و پرواي هيچ چيز ندارد/ ( ..ميدانم..تفسيرهاي رنگ به رنگ دارد اين كار…ميدانم) ولي آنوقت ما؟!…خنده داريم!..مضحك حتي!/…هستيم…نيستم؟!/
فكر ميكنم تا پايان هفته “ارزش ميراث صوفيه” را بخوانم. فعلا در باب شيخ و خانقاه هستم/مانده تا ميراث آنها/

About جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

View all posts by جلال حیدری نژاد →

2 Comments on “قصه هاي اهل تصوف/رهايي و بي پروايي”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.