دوباره سفر

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ دوباره سفر..دوباره جاده…همیشه میخواند چیزی مرا..اما این بار میروم که غبار روبی کنم اززیباترین خاطرات دوران کودکی،شیرین ترین لحظات نوجوانی،…دوباره سفر…سفر که نه اما میروم که  …

Read More

باید بالا بیاوریم…همه چیز را!

هفتم خرداد هشتادو هفت..لابد خوب نبودم ۱. ذهنم شلوغ است.کلمات را فراموش میکنم و نام دوستانم گاه گم میشوند میان ازدحام کلمات در ذهن ساده ی من.یک جورهایی می مانم …

Read More