سلام

میان آدمیان هیچ دیواری نیست مگر دیوارهایی که خود ساخته‌اند.

(خالق جنگ و صلح)

” از روزگار هرگز”  مرز ندارد، حد و حصر ندارد، نوشته نمی‌شود،‌ که   نوشته شده باشد، گفته نمی‌شود که گفته شده باشد،  ” از روزگار هرگز”  تنها فرصتی است برای حضور و ظهور تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌های آدم متوسطی که ” من” باشم.

گفتم که این صفحه دیجیتال   مرز ندارد،… پس شکل ندارد، لهجه ندارد. زبان ندارد، تعصب ندارد، سرزمین ندارد، وطن ندارد، ملیت ندارد، و تو بگو مذهب نیز ندارد.. اما اگر ایمان داری بدان که خدا دارد و تو اگر عاشقی و عارف بدان که عشق دارد واگر عاقلی و فیلسوف بدان که ذره‌ای از حقیقت نیز با خود دارد .

این صفحه دیجیتال   می‌خواهد که خودش باشد، یا نه آمده است که خودش را پیدا کند به وسیله‌ی تو،تویی که او را می‌خوانی و بیش از او می‌دانی..

” از روزگار هرگز”  سخت دلبسته‌ی آدمیزاد جماعت است، نه آن که از هر چه غیر آدمیزاد است بیزاراست.. نه! ولی، نه حسرت فرشتگان را می‌خورد ،نه حرف‌های پیامبرانه می‌زند و نه راز خدایان را می‌جوید زیرا که خود آدمی هنوز که هنوز است رازآلودترین است و خود آدمی پوشیده‌ترین خواهد ماند برای همیشه، مگر تا یک روز مانده به قیامت! مگر تا یک روز مانده به خدا! مگر تا یک روز مانده به عشق! و تا یک روز مانده به حقیقت!

گفتم که دلبسته آدمیزاد است ” از روزگار هرگز”  ، اما از میان آدمیان نیز به آدمیان متوسط بیشتر چشم دارد! نگاهش بیشتر و پیشتر به قاعده انسان‌هاست نه به آنان که یگانه‌اند و اندک (و در این ارتباط بعدها بیشتر خواهم گفت که چه در ذهن دارم و تو نیز بیشتر خواهی دانست و چه بسا هم داستانی خود را با انچه در” از روزگار هرگز”  می‌آید اعلام کنی و همه این‌ها به شرط آن که روزی گریبان خود را نگیرم و کون فیکون نکنم این صفحه را )…

در این خانه دیجیتالی   نباید منتظر هیچ حرف خاصی بود و اصلا حرف خاصی نیست و اگر حرفی هست همه از جنس زندگی است، آن هم در همه‌ی ابعادش ،(البته به قدری که من میدانم )!!از گره‌گشایی‌های به ظاهر فیلسوفانه، تا چکامه‌های عاشقانه، از بازی‌های عقل و عشق تا تعقیب و گریزهای جبر و اختیار، از آن چه مردم متوسط انجام می‌دهند و فرهنگش می‌دانند  تا آن چه بر سر مردم متوسط به هر نام و نشان و به هر دلیل و علت می‌آورند و سیاستش می‌خوانند!!! و همه این‌ها از نگاه یک آدم متوسط است…

در این خانه، از همه چیز سخن خواهد رفت.  از همه آن چیزهایی که از دل و ذهن آدم متوسطی چون من می‌گذرد و یا دلم را می‌برد و یا آزارم می‌دهد !! ” از روزگار هرگز”  می‌خواهد که خودش باشد و نه شکل هیچ کس و هر آن چه در آن می‌آید همه و همه از جنس توصیف است و نه توصیه، پس از اندرز و نصیحت خبری نیست، آن چه می‌آید در این صفحه دیجیتال  همه از جنس عبارت‌هایی است که به هست و نیست ختم می‌شود و به باید و نباید کاری ندارد

این خانه دیجیتال ،  بیشتر دلش در گرو” شدن” است. از “بودن “بیزار است که بسیار دیده است مرداب‌هایی که درست شده‌اند از بودن آدم‌ها،  پس بیشتر در بند “شدن” است ،در بند “رفتن” در بند “جاری شدن” ،در بند “رها شدن” ،در بند “عبور”، گذر، دیدن،‌ ‌شنیدن، ‌ تغییر، تحول، دگرگونی و…

و خلاصه آن که بیزار از هر چه “بودگی” است و یک دل نه صد دل، شیفته و عاشق “شدن و رهایی” است. ولی رهایی از چه و چگونه بماند تا بعد! و دیگر این که حرف فراوان دارد ” از روزگار هرگز”  و یا شاید خیال می‌کند که حرف دارد !

ندانی اینها را نیز مهم نیست  اما اگر بدانی حرفهایمان شاید “فهمیده” تر شوند!

· اول:انچه در”از روزگار هرگز” می اید به هیچ وجه قطعییت ندارد و همه از جنس اعتبار است و چگونه می تواند داشته باشد در عالمی که از درون و برون رنگ به رنگ میشود در هر نفس!پس انچه نوشته می شود همگی نسبی اند و تنها چیزی که قطعییت دارد همان تحول هست و دگرگونی و رنگ به رنگ شدن!

· دوم:تو که این صفحات را ورق میزنی  ، بد نیست که بدانی هر” کلام” به قول معبود دوره ی نوجوانیم،هم تاریخ دارد هم جغرافیا و تو حا لا به ان اضافه کن “چگونه بودن” را در زمان نوشتن و گفتن!  پس بدون در نظر گرفتن تاریخ و جغرافیای کلام، نمی توان ان را تحلیل کردو تفسیر.(گر چه هستند ا دمهای بزرگی که فرا تر از زمان و مکان سخن میگویند)ولی ادم متوسطی چون من ،هم زمان دارد حرفهایش هم مکان، و اگر فاصله بگیرم از ان زمان و مکان چه بسا خود نیز ان راباور نداشته باشم و پا بگذارم به روی ان!!

· سوم:هر انچه نوشته میشود در” این صفحات” در هر شکل و صورتی که هست، و هر جامه ای که به تن داشت…تو بدان که از جنس پرسش است. هر انچه اینجا  می اید برای آنست  تو بیایی و از ان خرده بگیری، برای انست که بیایی،بخوانی و بر تیرگیهایش انگشت بگذاری،برای انست که تو ببینی و راه و چاه را نشانم دهی،..برای انست که می خواهم” از روزگار هرگز” صحنه دیالوگ باشد،نه مونولوگ!  می خواهم که کار زاری باشد برای انچه در ذهن داری با انچه من نوشته ام، می خواهم گفتگویی در بگیرد میان انچه تو حقیقت میپنداری و انچه من حقیقتش می دانم.

· چهارم:لحن و شکل حرفهایی که می اید در اینجا بستگی تام و تمام دارد با حال و روز من و البته با انچه که می خواهد روایت شود. به هر حال در اینجا گاه قلم همینطور می رود که تا کنون رفته است و گاه  چون زبان  مردم کوچه و خیابان و شاید هم بد تر از ان

پنجم:یکسری از مطالب در سال های پیش نوشته شده و برای انکه بدانی چرا، یک توضیح اندکی داده ام در ابتدای مطلب که قرمز رنگ است…

ششم: موضوعاتی که در” این خانه دیجیتالی”  امده هیچ مبنای منطقی ندارد…فقط، حس من است که باعث میشود یک مطلب را در بخش” نامه ها” بگذارم و یکی را در بخش “قصه ها”.دسته بندی ها به شدت عشقی عشقی انجام شده است.