من همان روزی پا به صحنه ی نمایش نا محترم زندگی گذاشتم که از میان قوم اریایی، زرتشت پیامبر متولد و مردمان این سرزمین را به گفتار و کردار و پندار روشن دعوت کرده بود و انان نیز هیچ درنیافتند! من در نیمه دوم قرن ۲۰امدم و ۲هزاره پیش تردر همان روزها زرتشت!
باری ، این تنها تقارن با اهمیت تولد من بود ،چون بعید است که امدن من در این بازی حائز اهمیتی باشد! پدر کارگری بود ساده و صادق و مادر زنی صریح و احساساتی و هر دو البته از نعمت “امی” بودن بر خوردار بودند !!!و نه خواندند و نه نوشتند و به همین دلیل است که همیشه میپندارم خواندن ها و نوشتن های گاه گاه من شاید که تقاص نخواندن و ننوشتن انها باشد!!! باری در میانه ی عمرم اینک…گاه بی حوصله از زندگی… گاه خسته و گاه با تلخندی بر لب کارگردان بازی را چشمکی حواله میکنم که یعنی حواسم هست جان شما!
خواندن را  از دبستان روی زانوان پدر بزرگ شروع کردم با قران خوانی… .و نوشتن را هم شروع کردم یک روز که یادم نیست اما برای همیشه چون پوست چسبید به تنم! پس پوست من انوقت کنده میشود که ننویسم.!!
اینجا را فعلا انتخاب کرده ام برای هر چه که دلم را چنگ میزند. همه چیز را نه میگویم و نه مینویسم انهم به ۲ علت! یکی انکه نه من همه چیز را میدانم و دوم اینکه معلومم نیست خلایقی که میخوانند من را تحمل همه چیز را داشته باشند! به هر حال ، حرف هایم را من حتی اگر ننویسم حتما هنگامی که بازی زندگی تمام میشود خدمت بازیگردان محترم معروض خواهم داشت! حرف زیاد است، فرصت کم! و ادمهایی که مرگ را دنبال میکنند!.من هم که ادمم!