روح غزل های جوانمرگ

مرگ می آید/ می خواند

به هنگا مه ای که لکنت
مطلع تمام ترانه‌ها می شود 
و کسی د یگر شعر نمی‌گوید
و کلمات را نمی رقصاند
و آسمان گشاده دست نیست
و مردم از باران پرهیز میکنند
و دست هیچ گناه کوچی حتی/ برای عبور از خیابان گرفته نمی شود!

16
*******

مرگ می خواند/به هنگامه ای که
من ترانه‌های خود را سقط می‌کنم
چه می‌گویم؟..کفن می‌کنم…خاک میکنم…عزامی کنم

*******

مرگ می آید/
به هنگامه ای که
که چشمان تو سپید می‌شود به انتظار
مرگ /سرمست/میخواند/ به هنگامه ای که
که روح غزل‌های جوانمرگ در شهر می رقصند
و یک تابوت بی نشان ، کوچه را فتح می کند

********

مرگ می آید/به هنگامه ای که
از شعور تبعید شده خبری نیست
روی حفره ی لبها/ لبخندی نیست
و در جنین واژه ها به جز ناسزا
حرفی نیست
و میان صورتکها حتی
صورت آدمکی نیست

مرگ می آید / می خواند
و شاید که آمده است !
دیگر کسی به گناه /شهامت نمی کند!
نه حوا مانده است و نه سیبی و نه آدمی
***********************************

پ.ن:
یازده سال از عمر این نوشته میگذرد/چرا نوشته ام را می دانم اما چرا آن را در این هنگامه، عمومی می کنم را نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *