در همسایه گی مرگ

آدم گاهی چشم در چشم مرگ میشود،مرگی که همیشه در همسایه گی آدم است و آدم بیهوده تلاش میکند تا از کنارش حتی عبور نکند، که مبادا سلام و علیکی در بگیرد، که مبادا چشم در چشم شود با آن، مرگی که خواه ناخواه یک روز چشم در چشم میشویم، البته ما ادمها خودمان را به هر دری میزنیم New Picture (1)تا هیچگاه 191184_8572-e1321657526734-300x298با این همسایه رودر رو نشویم اما مگر میشود؟!…سراسر زندگی بازی ابلهانه و کودکانه ایست که آدمهای کوتاه قد را با شیرینی ها اندک فریب میدهند، سراسر زندگی اندوه و غم و پلشتی و تیره گی ست ولی ما آدمها را به شادیهای مضحک و سطحی آعشته میکنند که یادمان برود مرگ در همسایه گی ماست و غم رکن رکین این زندگی. شادی هایی مثل تولد یک نوزاد! که شاید مرگ در کمینش باشد!…آروزهای بلند که شاید مرگ کوتاهش کند، برخورداری های مادی که هیچ کس نمیداند چه قدر پایدار است، جوانی و طراوت و زیبایی که میتوانند میهمان یک روزه باشند، و هر چه فکر کنید و نامش را شادی بگذارید به طرفه العینی دود میشود و به هوا میرود اما غم های زندگی عمیق تر واستوار ترند! شما میتوانید با من هم داستان نباشید. اشکالی ندارد.روزگار هر کس را به طریقی میفریبد! هستی هر آدمی را به راهی صید میکند، ما همه بازیچه هایی هستیم که درنهایت ضعف و حقارت هندوانه های محبوبی زیر بازویمان میگذارند تا بازی داغ تر و گرم تر شود. بازی ، از نگاه من نا جوانمردانه است.، ما آدمها موجودات نحیفی هستیم، طفلکی هستیم همه امان، و البته در همسایه گی مرگ و گریزان از آن ، اما بدتر از همه اینست که گاه خودمان چشم در چشم مرگ نمیشویم اما میبینیم آدمیانی دیگر را، فرزندانمان را، دوستانمان را، عزیزانمان را مادران و گاه پدرانمان را که چشم در چشم مرگ میشوند، دلهره آور است، غم انگیز است، درد_ بی اندازه ای دارد، نبرد نابرابری ست، عادلانه نیست، آدم می شکند، آدم خم میشود، آدم در خود فرو می ریزد، حقیر میشویم، تهی دست، ما را کوچک میکنند…کجاست های و هوی اشرف مخلوقات؟ چه کسی این موجود برجسته را از این بازی ناجوانمردانه رهایی میبخشد؟ …هجوم هیچ در پوچ وما فقط نظاره میکنیم. کاری از دستمان بر نمی آید. مرگ ، خیره سرانه و با قدرت نگاه میکند و لحظات سنگین و بیرحمانه از روی جسم نحیف آدم عبور میکنند و چشمان بی رمق آدمیزاد ناامیدانه گره میخورد به چشم این همسایه! و این جدل چشمها پیروزی ندارد به جز پیروزی _مرگ! ..مگرآدمیزاد چقدر جان دارد؟ چقدر توان دارد؟ اصلا چرا باید در همسایه گی مرگ نفس بکشد؟ کجای این بازی مردانه است؟ کجای این صحنه خوشایند است؟ کجای این تصویر خردمندانه است؟ کجای این لحظه مهربانانه است؟ ……بازی ناجوانمردانه ایست یکی چشم در چشم مرگ است، گاهی فرزندمان، گاهی دوستمان، گاهی عزیزانمان، گاهی مادر و گاهی پدرمان! …بازی ناجوانمردانه ایست و یکی در این میان جر میزند و شما تا ابد میتوانید با من هم داستان نباشید!

۲ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *