زنی که منم…..۱/۲

” واقعیت اینست که تو خیلی دم از حق و حقوق آدم ها میزدی.البته دیر بود اما باز هم امیدوار کننده بود. تو که رفتی من اول دبیرستان بودم، میفهمی؟نهایتا ۱۵ساله. سال ۶۴٫ جنگ بود.تازه به دبیرستان که رسیدم تو را می دیدم. نه اینکه ندیده باشم، نه. ولی به عنوان یک پسر قبلش تو را نمی دیدم. من میان دنیای دخترانه ی خودم بودم و تو میان دنیای خودت. نهایتا فکر میکردم که پسر حاج احمدی و همین. تو و همه خانوده ات البته همیشه سر زبان ها بودید. ولی من هم سر به هوا تر بودم. گفته بودی که حواست به من بود..من بی خبر بودم. بعد هم که اصلا خبر نداشتم که حاج احمد پسر دیپلمه اش را به ضرب پول راهی لندن می کند که درس بخواند. سالهای جنگ بود. حاج احمد بی سر و صدا تو را راهی کرد. اتفاقی هم نیفتاد. از آش پشت پا هم خبری نبود.نه کسی سوال مستقیم میکرد و نه به روی خودش می آورد. شاید میان بزرگترهای محل حرف بود اما برای ما دخترانی که به تازه گی زیر یک نگاه پسرانه سرخ و سفید میشدیم تفاوتی نداشت که تو کجا هستی و چه میکنی. اگر از لای پچ پچ اهل محل حرفی درز میکرد می شنیدیم و در غیر اینصورت تو مساله ی ما نبودی.حاج احمد هم همینطور میخواست. پدرت. حواسش به همه جا بود. سرش البته پایین بود ظاهرا اما از جیک و پوک عالم و ادم خبر داشت و کمتر اجازه میداد خبری از خانه ی خودش بچرخد میان دهانها مگر همان چیزهایی که خودش میخواست.و او این را نمیخواست. جنگ بود و تو که رفتی خبری نشد اما وقتی برگشتی خبرش میان آن محل گشت و بعد هم از همانجا رسید به من و خبر من هم به تو. ۱۶ سال گذشته بود. تو اصلا چموشی های من را ندیده بودی اما شاید شنیده بودی. توسری خوردن های من را ندیده بودی اما لابد شنیده بودی. جنگ بود.ولی تو نبودی. برای همین آمدی و پیغام دادی و حرف زدیم. بعد از شانزده سال هم که دیدمت باز غریبه بودی برایم. غریبه تر هم شده بودی.شاید تنها چیزی که من را به تو نزدیک میکرد همان خاطرات نصفه و نیمه از محلی بود که میانش بزرگ شده بودیم. از محرم هایش، از ماه های رمضانش، از وقتی که آنقدر برف می امد که کوچه بسته میشد و مردهای محل شبانه یخ ها را میشکستند و میبردند میریختند میان خیابان و زن ها از سر تا ته کوچه یکی در میان یا چای گرم تعارف میکردند یا پشت پای مردها را جارو میزدند که مبادا دوباره یخ بزند. از نیمه شعبان هایی که همه جلوی در خانه ها را آب و جارو میکردند و گلدان ها ی حیاط می آمد به کوچه و پرچم های رنگی اسمان کوچه را رنگی تر میکرد. حاج احمد اما طاق نصرت میزد جلوی خانه ی شما. برای همین از همه جا قشنگ تر همانجا بود. کلی گلدان حسن یوسف و شمعدانی می گذاشتند بیرون و همه را قطار میکردند وسط کوچه. همین خاطرات نیم بند کمی من را به تو نزدیک کرد وگرنه من و تو چه دخلی به هم داشتیم؟ هیچ؟ واقعا هیچ! هنوز هم فکر میکنم که یعنی چه و چرا آمدی دنبال من. تو که میدانستی یا اگر نمیدانستی لابد شنیده بودی که من چه کشیدم در سالها بعد میان محله ای که حاج احمد میخواست همه را زنجیر بدست راهی بهشت نسیه کند و خودش به کمتر از نقد راضی نبود! شاید برای همین میگفتی که دلت میخواهد باقی زندگی من و خودت اگر هیچ کوفتی ندارد لااقل آرام باشد. با احترام باشد. خب اینها برای چه کسی جذاب نیست؟ فهمیده بودی که من به دک و پز کسی نگاه نمیکنم. فهمیده بودی میان آن محل چگونه سالها با سر پایین رفتم و با سر پایین آمدم.از بس که حرف خوردم و حرف شنیدم. کسی هم شاید مقصر نبود. گاهی طوفان میشد و من کسی نبودم که سر خم کند تا طوفان بگذرد.تو ندیده بودی ولی لابد شنیده بودی که چه تهمت و تحقیرهایی را تحمل میکردم. همه اش کار حاج احمد بود یعنی؟ نبود؟ من که از کجا بدانم؟ نسترن از دم در خانه تا در دبیرستان چادر سرش میکرد. نه اینکه میخواست. نه. ولی ترجیح می داد جوری رفتار کند که دهن مردم بسته باشد. طفلی نه زبان یکه به دو را داشت و نه دلی داشت برای جنگیدن. من چموش بودم؟ من سر به هوا بودم؟ اصلا سر به هوایی یعنی چه؟ من از در خانه تا کوچه درختی فقط چادر سر میکردم همین که میرسیدیم آنجا چادر را مچاله میکردم میان کیفم. احساس پیروزی می کردم. همراه با لج بازی. خیلی دوست داشتم همه محل باخبر می شدند از این کار من اما واقعا اینقدر قوی نبودم . میان دنیای خودم پیروز بودم. کاری به کار کسی نداشتیم ما. اما همه به کار ما کار داشتند. یکی میخواست در حقمان برادری کند! یکی میخواست بزرگتری کند.همه ام آماده بودند که به این بهانه بزنند توی سرمان. و زدند. شاید برای همین ها بود که حرف از زندگی آرام و با احترام میزدی. چیزی که من کم دیده بودم و کمتر داشتم. البته این حرف ها از زبان یک آدم تحصیلکرده و زندگی کرده در لندن عجیب نبود ولی من باید میدانستم که همه اتان یک گه اید. همه شمایی که با خدا معامله میکنید . همه شمایی که دیگ های نذری اتان قطار میشود اما قطار زندگی مردم را برای سود و نفع شخصی خودتان از ریل خارج میکنید انهم مثل آب خوردن.برای خودخواهی خودتان. برای غرور و تکبر خودتان. البته گفتم که اینها همه به خاطر ترس است. ترس از خودتان. ترس از همه پلیدی هایی که خوابیده میان ذهن و دلتان.وگرنه آدم ساده و بی شیله پیله چه دلیلی دارد که مانع زندگی دیگران شود؟
نسترن عاشق دیگ های نذری بود. من هم بودم . مادرش ؛آمنه خانم هر سال نذری می داد. اهل تهران بود . شوهرش آقای بهرامی هم همینطور. هر دو آرام و نجیب. آقا بهرامی را همه آقا معلم صدا میزدند. تاریخ درس می داد.از سه بچه که دو تایشان پسر بود و یکی دختر فقط نسترن مانده بود برایشان. خسرو بچه دوم بود. و اردشیر بچه سوم . خسرو در هول و ولای روزهای انقلاب به دنیا می آید و هنوز سه ساله نشده بود که در یک اتفاق جانش را از دست میدهد. اردشیر دو سال بعد از خسرو به دنیا می آید .یک هفته از چهلم خسرو نمیگذشت که اردشیر تب میکند.دکتر آسپرین و شربت میدهد و سفارش پاشویه می کند. آمنه خانم سه شب تمام پاشویه اش میکند وتب پایین نمی آید . آسپرین را حل میکند میان آب و میریزد میان حلق اردشیر. اما فایده ندارد. نیمه شب چهارمین شب که اردشیر میسوخت از تب او را می برند بیمارستان. نصرت کفتر باز که کفتر هایش از ناموسش برایش مهم تر بودند با وانت آنها را میرساند بیمارستان. نسترن خانه تنها مانده بود. همه جا سیاه پوش بود هنوز. زنهای فامیل هنوز رخت و لباسی برای نسترن و مادرش نیاورده بودند که رخت عزار را بگذارند کنار. نسترن مثل گنجشک کز کرده بود میان اتاق پشتی که راه داشت به حیاط خلوتی که آنجا را آشپزخانه کرده بودند. اورژانس قیامت بود. آمنه چادر به دندان گرفته بود و اردشیر میان دست و بالش پر پر میزد. آقای بهرامی آرام نبود اما ارام نشان میداد. هر چند دقیقه صدای آژیر آمبولانسها به آسمان میرفت و چند تا مجروح و زخمی می آوردند اورژانس. دکترها وقت سر خاراندن نداشتند.پرستارها از این اتاق به آن اتاق می دویدند. آمنه به هرکس که لباس سفید تنش بود التماس می کرد. حتی یکبار دست انداخت دست یکی را که لباس سفید تنش بود را گرفت و چادرش را پس زد که اردشیر را ببیند. بعد هم طرف نگاهی به آمنه خانم انداخته بود و گفته بود که جزو بسیج ادارات است و کارش حمل و نقل مجروحان است از فرودگاه به بیمارستان ها. آمنه مستاصل و مظلومانه به همه نگاه میکرد. آقای بهرامی کسی نبود که برود میان این گیر و دار داد بیداد کند که ایهالناس یکی به داد بچه ی من برسد تب دارد. چند ساعت تمام حیران و سرگردان میان اورژانس می چرخند و چشم می چرخانند.تا آخر یکی که گویا پزشک بوده و آمنه و آقای بهرامی را چند دفعه دیده که این در آن در میزنند به سرعت میرود نزدیک آمنه خانم و اردشیر را می بیند و دارو تجویز میکند. باز هم قرص و شربت و آمپول. آمپول را همانجا میزنند. و بر می گردند خانه. میان راه برگشت آمنه نذر میکند که اردشیر شفا پیدا کند و هر سال نذری بدهد. به خانه که میرسند اردشیر خواب رفته بود. تب پایین نیامده بود اما از دست و پا زدن های اردشیر هم خبری نبود. جنگ بود. عملیات بود. تو نبودی.از فردای آن روز اردشیر دیگر نه دستش را تکان داد و نه پایش را. فلج کامل. همه محل بهت زده شدند. آمنه چند بار رفت دهان باز کند به کفر که مش خدیجه مادرت گفته بود لابد حکمتی بوده و حاجی میگوید باید راضی باشید به رضای خدا. از همان روز آمنه خانم هر سال ده سال پیرتر شد و آقای بهرامی تکیده تر. آقای بهرامی انگار همه تاریخ را به دوش می کشید. اما آمنه نذرش را از یاد نبرد. حالا اردشیر شفا پیدا نکرده بود اما باز هم جای شکر داشت که مانند خسرو نخوابیده بود سینه ی قبرستان. و همین برای آمنه کافی بود. همین آمنه را امیدوار نگه می داشت. “پیش خدا کاری نداره، مصلحت باشه شفا پیدا میکنه” این تنها عبارت امیدوار کننده ای بود که آمنه در ذهن داشت. و از همان سال نذری دادن را شروع کرد. یک دیگ متوسط آش شله فلمکار آنهم در شب چهلم امام.خانه اشان پر میشد و خالی میشد.حیاط کوچک بود و مردم زیاد نمی ماندند.آشی به هم میزدند و صلواتی میفرستادند و میرفتند.با اینکه کلی کار بود و نسترن باید چادر سر میکرد و می ماند و به میهمانها چایی تعارف میکرد اما همین که وقت پیدا میکردیم میرفتیم خانه شما . زن ها و دخترها یک طرف حیاط. مردها و پسرها آنطرف دیگر. گاهی تا صبح همانجا حلیم بهم میزدیم. همه اهل محل می آمدند. همه می ماندند.حیاط خانه شما بزرگ بود.بیست یا ببیست و پنج موزاییک عرض و سی موزاییک طول داشت. آمنه خانم چایی میداد به هر کس که وارد میشد و همه صلوات می فرستادند.هر دو لنگه از درآهنی زهوار درفته ی آبی رنگ بعضی جاهای آن هم زنگ زده بود و به زور یک نفر میتوانست از آن عبور کند را باز میگذاشتند که اهل محل بیایند. حیاطشان کوچک بود. هفت تا موزاییک طول داشت و پنج تا عرض. همین که وارد میشدی دست چپت مستراح بود. دست راست یک حوض مستطیل خیلی کوچک که سر شیر آن یک شلنگ قرمز رنگ همیشه بسته بود. عصرها ی تابستان اگر آمنه خانم وقت نمیکرد من و نسترن با همان شلنگ قرمز اول حیاط را میشستیم. بعد جوی آب کتابی شکل جلوی خانه را تمیز میکردیم و کمی هم آب میریختیم پای درخت بید مجنون که یک سال در میان حالش خوب یا بد میشد.یکسال فکر میکردیم میخشکد و سال بعد می دیدم دوباره سبز شده. یک سال بی حال و بی رمق بود و مدام برگ ریزان داشت و یک سال دیگر قرص و محکم ایستاده بود. حاج احمد هر بار آقای بهرامی را میدید که آب می دهد به بید مجنون میگفت :” البته شما تحصیل کرده اید، ولی این درخت مالی نمیشود،یک دانه چنار بخوابانید جایش و خلاص. بید مجنون است دیگر، هر روز یک قرو اطواری دارد.” وآقای بهرامی لبخند میزد و گوش می داد و کار خودش را میکرد. پدرت یعنی حاج احمد جلوی در حیاط خانه که ماشین رو بود چهار تا چنار کاشته بود که حسابی گردن کلفت شده بودند.تنها خانه ای که در ماشین رو داشت خانه ی شما بود.شب های چهلم هم دو لنگه را باز میکرد حاجی که طول و عرض حیاط از بیرون خوب دیده شود. دیگ را میگذاشت درست وسط حیاط. سر در حیاط را هم یک ریسه میکشید با لامپهایی که نور زرد و سبز داشت ودو پارچه مشکی مثلثی با حاشیه های سبز رنگ که در وسط یکی از آنها نوشته بود نوکر ابا عبدالله و در وسط دیگری نوشته بود یا حسین را به طرفین در نصب میکرد. چراغ های سر در حیاط را هم اوائل شب روشن میکرد اما آخر شب فقط ریسه روشن می ماند. برای زنها یک حصیر می انداختند کنار اتاقی که پنجره ی رو به حیاط داشت و مردها یا سرپا بودند یا می نشستند لبه ی حوض یا گه گاه جلوی در سیگار میکشیدند. هر چقدر به انتهای شب نزدیکتر میشدیم صدای صلوات کمتر میشد و بزرگترها میرفتند خانه و جوان تر ها می ماندند.پسرها آنسوی دیگ ایستاده و زیر چشمی دخترها را نگاه میکردند بعد هم نوبت به نوبت می آمدند و دیگ را بهم میزدند و هر کدام سعی میکرد مردانگی خودش را در بهم زدن دیگ حلیم نشان بدهد.نسترن همیشه از پشت شانه های من چشم می دوخت به آنسوی دیگ.جوان ها زیاد بودند. دقیقا نمی دانستم که به چه کسی نگاه میکند اما میدانستم کسی هم زل زده است به نسترن. علی صافکار همانجا عاشق منیژه خواهر سهراب میشود. از ما بزرگتر بود منیژه.درس نمیخواند. یعنی دلش نمیخواست. دلش شوهر میخواست. علی صافکار رفیق سهراب بود و وقتی سهراب فهمید که رفیقش عاشق خواهرش شده درست مثل کسی که بهش خیانت شده رفتار کرد. یک روز سرکوچه نگذاشت علی صافکار با وانتش بیاید میان کوچه. خوابید جلوی ماشین علی صافکار. ساعت سه بعد از ظهر. منیژه صدایش را انداخت به سرش و اهل محل ریختند بیرون.منیژه خودش را میزد اما سهراب بلند بشو نبود. مردم هم رفتند که سهراب را بلند کنند از جلو ماشین علی اما سهراب قمه ی عباس قصاب را گرفته بود و تهدید کرد اگر کسی نزدیک شود قمه را تا ته میکند میان سینه اش. منیژه ضجه وموره میزد. بعد هم سهراب شرط گذاشت که علی صافکار باید قید ازدواج با خواهرش را بزند. یک دفعه علی رفت سراغ وانتش. چهار لیتری بنزین را از عقب وانت برداشت و ریخت روی ماشین و حتی روی خودش . بعد هم نشست میان ماشین و تهدید کرد اگر همین حالا جواب مثبت نگیرد خودش را میان وانت حبس میکند و آتش میزند. حالا دیگر زن های محل هم داد و بیداد میکردند. کسی جرات نداشت جلو برود. از کوچه های پایین تر و بالاتر هم امده بودند برای تماشا..کلانتری را خبر کردند اما کاری از دست کلانتری بر نمی آمد. سهراب قمه روی سینه اش بود و علی میان ماشین فندک به دست. منیژه گم شده بود. سکوت غریبی میان جمعیت بود. یک دفعه صدای منیژه بلند شد. از بالا. کجا یعنی؟ همه سر بالا میکنند منیژه رفته بود بالای خرپشته خانه شما. نه چادر سرش بود و نه روسری. آمده بود لب خرپشته. من و نسترن دیدیم که از لای در نیمه باز خانه شما خزیده بود داخل. مش خدیجه مادرت از پشت پنجره طبقه دوم نگاه میکرد. ما فکر کردیم لابد میرود پیش مش خدیجه که بیاید پایین یا خبر بدهد به حاجی که بیاید وساطت کند.اما رفته بود لب خر پشته.یک دفعه همه سرها رو به بالا رفت. نگاه سهراب هم چرخید به سمت بالا و علی صافکار هم سرش را در میان ماشین آورد پایین تر که بتواند بالا را ببیند و بفهمد چه خبر است. یک دفعه سهراب از جا پرید و فریاد زد: ” یا امام غریب” و دوید سمت خانه ی حاجی و از پله ها زد بالا. و علی صافکار هم در ماشین را باز کرد و خودش را پرت کرد پایین و داد زد: ” یا ابوالفضل” و سراسیمه دوید به سمت خانه ی حاجی. مردم باورشان نمیشد. انگار فیلم سینمایی می بینند. سهراب به نیمه راه نرسیده و علی در میانه ی حیاط بود که یک ناغافل صدای فریاد زنی آمد. و بعد هم صدایی مهیب که همه محل را در بهت فرو برد. منیژه با موهای باز از بلند ترین پشت بام خانه ای که در آن محل بود یعنی خانه ی شما خودش را پرت میکند پایین.درست وسط حیاط خانه ی حاج احمد. درست در کنار علی صافکار. علی لال شده بود. من و نسترن از ترس گریه میکردیم. زن ها حالاهمه شیون میکردند. شده بود صحرای کربلا. علی صافکار لال شد برای همیشه..سهراب دیوانه شد و نسترن دیگر هیچ وقت با من بالای پشت بام نیامد. حاج احمد میگفت لابد حکمتی بوده و کار خدا بی حکمت نیست!جنگ بود. تو نبودی  . عشق به خون کشیده میشد.

*** این قصه شاید ادامه داشته باشد

یک دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *