زنی که منم…۱/۱

” تو هم مثل حاج احمد. پدرت. همه اتان زن را برای تخت و مطبخ میخواهید. عوض بشو نیستید. صد سال هم که میان ینگه ی دنیا زندگی کنید ته ذهنتان همین کثافت ها ی رسوب کرده جولان میدهند. هم میخواهید از آخور بخورید و هم از توبره. خدا را مسخره کردید شماها. معلوم نیست چه تان است. بلا تکلیفید. می خواهید همه چیزتان جدید باشد، مدرن باشد، ،ماشین، خانه، کت و شلوار حتی زن. اصلا تو برای همین آمدی سراغ من و برای من جنگیدی. منم ساده بودم و باور کردم.اگر احمق نبودم و اگز فهم حالا را داشتم باید درک میکردم که از نطفه ی حاج احمد و مش خدیجه آدم به معنای آدم بیرون نمی آید.برای من جنگیدی برای اینکه میخواستی میان فک و فامیل پز زنی را بدهی که با دختران فامیل اتان متفاوت تر بود.برای این رو به روی حاج احمد ایستادی که میخواستی نشان بدهی دختر چموش محله را رام میکنی. برای این رو به روی حاج احمد ایستادی که میخواستی به خودت ثابت کنی که اگر بعد از ده سال آن ور آب بودن عرضه داشتن یک گرل فرند هم نداشتی اما اینجا کارت را بلدی. شاید خودت هم نمیخواستی اینطور بشود، شاید تو هم واقعا مقصر نباشی و قصدت این بود که آدم دیگری باشی ، من نمی دانم، ولی ژن ننه باهاتان خیلی قوی تر از اهن و تلپ شماست. مخصوصا ژن حاج احمد و مش خدیجه! تا جوانید کمی چموشی میکنید و آدم فریب می خورد که مثل ننه باباتان نیستید و حتما تخم دو زده میکنید اما وقتی پا به میان سالی میگذارید و انرژی اتان کم میشود و یاد مرگ می افتید فی الفور دخیل میبندید به اولین سقاخانه و توبه میکنید. گرچه تا آخرین لحظه دوست دارید که مردم فکر کنند شما واقعا آدم هستید اما خودتان از درون میدانید که آدم نیستید، برای همین مثل سگ از مرگ میترسید و برای رهایی از ان و اگر نشد برای ارامش بعد از آن حاضرید تن به هر مسخره بازی بدهید. تو و امثال تو نان حاج احمد را خورده اید، نان دو رویی و ریا و تظاهر. او درجا دو رو و ریا کار و نان به نرخ روز خور بود تو بعد پنجاه سال تازه شروع کردی. اگر اسم این دو رویی نیست پس چیست؟ فقط با یک تا خیر زمانی انجام میشود. یک روز چشم به چشم من دوختی و با لحنی مملو از عشق مهربانی گفتی که میخواهی پر زدن من را ببینی،اوج گرفتن من را. گفتی میخواهی دشتی باشی که من در آن جست و خیز کنم و اگر هم روزی دشت را به نیت کوه یا جنگل ترک کردم برای تو خاطرات جست و خیز من کافی ست. من باور میکردم. یعنی باور کردم.تو میگفتی که این مردم ،منظورت مردها بود، مردها زن میخواهند فقط و تو دوست میخواهی ،همراه میخواهی،گفتی که میان لندن این چیزها را خوب دیده ای و یاد گرفته ای، من هم باور میکردم. یعنی باور کردم . میگفتی که حق و سهم ما یکی است از دانستن و آزادی و زندگی و من باور میکردم. یعنی کردم. “

**********

اشک هایم را پاک میکنم .دلم از سینه میخواهد بزند بیرون. کلمات زشت و تند و تلخ آزارم می دهد اما دست خودم نیست. اصلا برای چه پرده پوشی کنم؟ برای که؟ مدارای چه چیز را کنم؟ به جهنم. همه ی دنیا بروند به جهنم. به من چه . اصلا همه دنیا کنفیکون شود . چه فرقی دارد برای من. هر بلایی سر همه آمد سر من هم می آید. دلم میخواهد با کسی حرف بزنم.یک آدم دور اما نزدیک. یک همزبان اما غریبه. یکی که شکسته باشد و آدم شکسته را درک کند.یکی که بشود با او فرار کرد.کجایش مهم نیست. اصل بر فرار است.فرار از همه چیز.مگر ادم چقدر توان جنگ دارد؟ مگر آدم چقدر میتواند یکه به دو کند. کاش نسترن بود. اگر بود همین حالا مانتوهامان را تنمان میکردیم و مقنعه ها را میکشیدیم وسط سرمان و می رفتیم درکه.بعد میرفتیم بالا. آنقدر بالاکه یکی عاشقمان شود یا ما عاشقش شویم. بعد میان کوه بلند میخندیدیم. قهقهه میزدیم.صدایمان را می انداختیم به سرمان و یکسره فریاد می کشیدیم. با حرص. با ولع. با خیره گی . آنقدر قهقهه میزدیم که جبران همه خفه گی هامان بشود. ای کاش نسترن بود. دلم برای قهقهه زدن تنگ شده است. حالا اما یک بند گریه میکنم.میان آینه که نگاه میکنم همه ی خط چشمم راه افتاه روی صورتم.دست به صورت خودم نمیزنم . آینه را پاک میکنم.

**********

***این قصه شاید ادامه داشته باشد.

۳ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *