” نافرمانی” آغاز “دانایی” ست

و این قصه را بارها روایت کرده اند،و شنیده ایم و میدانیم ، اولین “آدم” که  خلق شد و اولین خاک و گلی که به صورت انسان درامد و انفاس قدسی در او دمیده شد ،جان گرفته و نگرفته، خداوند را مونس شد،هم زبانی “آدم” فانی  با خدای “باقی” آنهم نیامده ،دلیل کمی نیست برای حسادت  ملائکی که نادانسته(یعنی نه از روی فکر و اندیشه که اصلا پیش از آدم اندیشه ای موجود نبود) روز و شب از سر عادت به طاعت مشغول و به عبادت معروف بودند.

آموختن اسامی اعظم! به آدمی پس از دمیدن روح قدسی شاید اولین رو در رویی آدم بود با  خداوند. آدم اولین درس را فرامیگرفت و اولین آگاهی راهی جان و تنش  و اولین “اطلاع” به معزش وارد میشد! اولین “اطلاع” و ” آگاهی” که برای مغز تحلیلگر حکم سوخت را داشت.  طبعا ذهن خالی توان تحلیل و تصمیم ندارد.فرشته گان لابد به تعجب نظاره گر بودند  خلوت نشینی خداوند را با یک موجود خاکی و فانی! اسامی اعظم که آموخته شد اولین پایه های یک ایدوئولوژی نیز ریخته شد، یعنی اولین باید و نباید به آدمی گوشزد شد. ممنوعیت دست بردن به میوه ی درخت سیب یا انجیر شاید اولین” باید و نباید” فلسفی در هستی باشد. اولین محدودیتی که اولین آزمون آدم را به دنبال داشت و اولین سرکشی آدم را موجب و اولین نافرمانی را دلیل بود و اولین تصمیم متفاوت آدم را بنا کرد.

در این قصه صرف نظر از اینکه  درخت سیب یا انجیر نماد آگاهی باشد یا نباشد، نفس سرکشی و نافرمانی از فرمان خداوند اهمیت بسیار دارد به این اضافه کنید خدمت (کارکرد) ابلیس را در این تصویر. گرچه نباید از مامور بودن ابلیس از جانب خداوند به فریقتن انسان نیز غافل شد! گاهی باید دره ای مهیب باشد تا آدم به آغوش دشت بازگردد. به هر روی آدمی نافرمانی میکند. به تهییج ابلیس و به تصمیم خودش! و نتیجه چه میشود؟   دانایی! در برابر که؟ خداوند!  و این قصه ی ساده من را به اینجا میرساند که:

 

۱٫         آدمی ابدا تاب و تحمل هیچ ایدوئولوژی و باید و نباید را ندارد و هرچه از این جنس باشد محکوم به شکست است! حتی اگر ایدوئولوگ آن خداوند باشد. شاید خداوند اینگونه میخواسته به مومنین یاد بدهد که لفظ “باید  و نباید” به بن بست میرسد و زبان گفتگو با آدمی زبان تهدید و تحدید نیست.  حالا شما مقایسه کنید مدعیانی که از دین ایدئولوژی می سازند و دم از خدا میزنند!

۲٫         خداوند انسان را از خوردن آن میوه نهی  اما دسترسی اش را محدود نمیکند، یعنی فرصت اشتباه و خطا را به آدم میدهد ودر نهایت تصمیم را به خود آدم واگذار میکند. یعنی آزادی انسان را با اینکه خودش دانا و عقل کل است و نتیجه را میداند اما ابدا محدود نمیکند. حالا شما مقایسه کنید مثلا مومنینی که خودشان سر تا پا نقص و عیب و ایرادند( از آنجهت که  فرشته نیستد!) اما علاوه بر نهی ها مشمئز کننده، محدودیت  و محرومیت را به آدم تحمیل کرده و آزادی را به بند میکشند که مثلا دین خداوند را ترویج کنند! (شوخی بی اعتباری ست و محکوم به شکست)

۳٫         اراده ی خداوند اگر معطوف به عدم نافرمانی از جانب انسان  بود قطعا و حتما خودش راهش را بهتر از ما میدانست اما مکانیسم عقل  در وجود انسان آنچنان تعبیه شده بود که خداوند میدانست این سیستم آنقدر مختارانه عمل میکند که شاید در برابر فرمان خودش نیز بایستد! اما باز هم ان را محدود نمیکند و در حقیقت نشان از ارزش و احترام  “عقل” در نزد خداوند دارد.

۴٫         آدمی نافرمانی میکند و چشمانش باز میشود و خداوند او را بازخواست کرده به زمین تبعید میکند. اهل مذهب این مساله را تنبیه آدم میدانند (برای توجیه تنبیهاتی که خودشان در مذاهب وارد کرده اند)اما حقیقت شاید این باشد که این قصه نویسنده اش خداوند است و اگر خیلی برایش گران می آمد این رفتار و این آدم خیلی راحت میتوانست آن را معدوم و موجودی دیگر خلق کند؟ نمیتوانست؟ ولی اینکار را نمیکند و به ظرافت و به ظاهر خودش را از او دور میکند. عرضه و تقاضا در میزان جذابیت را لابد خداوند بیشتر  و پیشتر میدانسته است!

۵٫         عمل نافرمانی که نتیجه اش دانایی بود گره خورده به عقل است! نه عبادت.یعنی این دانایی و آگاهی از پس سالیان عبادت به دست نیامد و تنها از پس یک سرکشی و نافرمانی حاصل شد.و این یکسره مغایر آموزه هایست که عبادت را مبنای آگاهی و دانایی میدانند.

۶٫         خداوند به حکم خدا بودن و دانای کل بودن ابدا و اصلا آزادی و مختاریت ، استقلال وفرصت آزمون و خطا را از آدمی دریغ نکرد و این یکسره مخالف همه آموزه هاییست که  در مذاهب به بهانه صلاح و بختیار شدن آزادی و مختاریت و استقلال آدم را به بند میکشند.

۷٫         اگر نافرمانی موجب باز شدن چشم آدم به برهنه گی خود و در حقیقت دانایی شد و از آنجا که این قصه به غایت نمادین است میتوان نتیجه گرفت که هر جا دانایی موجود است ثمره ی مقداری نافرمانی بر علیه نظم موجود و ساختارهای رسمی ست. هیچ فرد انسانی و اجتماع بشری با انقیاد و پذیرش تام و تمام ساختارها به دانایی نمیرسد وآدمها با اندازه ای که خطر کرده و سرکشی میکند بر علیه ساختارها موجود به همان نسبت نیز دانا تر می شوند.

۸٫         ابلیس مامور مخصوص خداوند است! با ماموریتی ویژه برای همیشه ی تاریخ! اگر بپذیریم که ابلیس نیز آگاهانه سرکشی کرده است پس باید بپذیریم که این فرشته نیز حامل قوه ی اندیشیدن (عقل) است!!! در حالیکه  آدم یگانه موجود حامل عقل است و ابلیس از آنجا فرشته ای بوده است همانند دیگر فرشتگان ،بی هیچ اختیار و توان تصمیم گیری ،نمیتوانسته با اختیار و استقلال چنین حرکتی بکند.و اگر قائل با داشتن عقل و اندیشه مستقل در ابلیس باشیم آنگاه اشرف مخلوقات بودن انسان به واسطه برخورداری از عقل زیر سوال میرود.

۹٫         خداوند پس از این سرکشی آدم را از بهشت خارج میکند اما از زندگی ساقط نمی کند! در حالیکه متولیان مذاهب  با اینکه خودشان آدمند و مستعد هزار خطا اما در موارد بیشمار آدمیان را به بهانه های گوناگون از زندگی ساقط میکنند.

۱۰٫خداوند جذبه ی خود در نزد آدم را متفاوت با فرشته گان خواسته است.یعنی اگر فرشته گان محکوم به عبادت و بندگی اند خداوند انسان را ازاد و مختار گذاشته است و حتی با فرصت و رخصت سرکشی! یعنی میل خداوند احتمال بسیار بر اینست که آدم اختیار هزار کار  و هزار نافرمانی و سرکشی داشته باشد و آنگاه عبادت او را انتخاب کند نه اینکه بی هیچ فرصتی در دایره تنگ باید و نباید دور بزند. به گمانم خداوند به غایت از عبادت های احمقانه و ابلهانه که بنایشان بر آگاهی نبوده و محدودیت و معذوریت و تقلید های بی پایه آنها را رقم میزند خسته بوده است و خسته است وگرنه چه حاجت بود به خلق انسان از جانب موجودی که بی نیاز مطلق است؟!

******************

پ.ن: اینها و بیشتر از اینها میتوان نوشت و نتیجه گرفت.هیچ اصراری هم به درستی این نتایج نیست. شما البته میتوانید به سبک خود نتیجه بگیرید. به قول نیچه هرکس باید به شیوه ی خودش، خودش را بفریبد!


 

 


 

۵ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *