سعدی افشار،سیاهی با کلمات سپید!

آدمی از نسل خاک صحنه خورده ها! نه اینها که فقط پزش را میدهند…آدمی از نسل دربه درشده ها، نه آنها که تحمل “بالای چشمتان ابروست” را هم ندارند، ادمی از نسل خون دل خورده های نمایش و صحنه ، نه اینها که خون به دل آدم میکنند، آدمی از نسل آنهایی که متواضعانه صحنه را به عنوان مکانی که ذهن و دل مخاطب را تسخیر میکند مقدس میداشتندنه اینهایی که فقط صحنه را به گند میکشند…آدمی از نسل بازیگرانی که در صحنه زندگی کردند برای مردم نه اینها که لقلقه زبانشان “مردم است” و هدفشان حساب های بانکی…ادمی از نسل کسانی که یک چهره بیش نداشتند آنهم ظاهرا “سیاه” نه اینهایی که پشت و روی صحنه هزار چهره عوض میکنند برای چند تومان بیشترو قلبشان سرشار از سیاهی ست!…آدمی که عشق را امیخته به خاک صحنه، توتیای چشمانش کرده بود و هیچ پا پس نکشید حتی در برابر نامردی های روزگار! “ناملایمات ” کلمه ی سبکی است. روزگار گاه نامرد است! و این مرد “سیاه” مردانه و عاشقانه در برابر روزگار ،طرف معشوقش یعنی صحنه را گرفته بود.زندگی فقیرانه اش گواه است این را. برای من سعدی افشار مصداق بارز کج نشینی و راست گفتاری بود!بر عکس همه ی ما که راست مینشینیم و کج میگوییم! او سیاهی بود با کلماتی سپید! نه سپیدی با واژگانی سیاه و سرشار از تباهی…کیمیای هنر درروزگار ما شاید همین سعدی افشار باشد! خوب نگاه کنید ،خوب فکر کنید…این “سیاه” بسیار درس داده است به ما در روی صحنه و پشت صحنه نیز..بریزید دور این هنرمند نمای هایی که هیچ دغدغه حقیقت ندارندو به جز شهرت و ثروت به چیزی نمی اندیشند، فراموش کنید هنرمندی را که “حقیقت” را فراموش کرده است…از سعدی افشار میگفتم…”سیاهی” که به روی صحنه کارش به چالش کشیدن قدرت بود! و هیچ سلطانی از گزند کلمات ساده اما فکورانه او در امان نبود! “سیاهی” که به لطافت، عوام را به خنده و عقلا را به گریه میهمان میکرد! “سیاهی” که اگر پشت صحنه نیز اهل زدو بند بود در سالهای پایانی عمرش زندگی حقیرانه نداشت ..زندگی که محتاج “گلباران”باشد! انهم به مبلغ یک میلیون تومان!..سعدی افشار چه آنروز که با دوده ی بخاری خودش را سیاه کرد و چه بعدها که عاشقانه سیاه ماند همان چیزی بود که جامعه ما و هنر ما بدان نیازمنداست، عشق و حقیقت! سعدی افشار سیاهی بود که با لکنت “قدرت” را به تته پته می انداخت! و این کم چیزی نیست اگر حواسمان باشدکه “صحنه” و نمایش آینه ی زندگی واقعی ماست….حرف زیاد است…فرصت مانند همیشه کم…نکته بینان لابد نکته های بیشتر می بییند در زندگی هنری و شخصی این آدم…اما برای من این هنرمند سیاه، سرشار از سپیدی بود و لکنتش حتی کمتر از روانی یک ترانه نبود! زندگی حقیرانه ش نیز نشانه ای از عشق به حقیقت! ای کاش همه ما سعدی افشار میشدیم! سیاه در ظاهر و سپید در باطن…اما تاسف حد ندارد وقتی همه میدانیم که بازیگرانی هستیم که به ظاهری سپید و باطنی سیاه راغب تریم!..تاسف حد ندارد…مرز ندارد…و من برای سعدی افشارخوشحالم که حالا دیگراین بازی چرکین ما را نظاره گر نیست!…آقای سعدی افشار شما بازی کردید..ما هم میکنیم…پایان بازی های شما همواره خوش بود اما انتهای بازی ما هیچ پایان خوشی ندارد!هیچ!
۳ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *