هجوم هیچ در پوچ!_۲

بعضی روزها سرگردانم، خودم را به هر دری میزنم،با هر کسی دهن به دهن میشوم،حتی خودم را درمعرض پیچ های خطرناک قرار میدهم  بدون بیم جان،حتی گاهی عمدا و اشتباها یک خیابان را میروم که خودم هم میدانم اشتباه است،فقط برای اینکه سرگردانی و کلافه گی من تکمیل شود، برای اینکه برسم به ته سرگردانی  به ته کلافه گی …. به ته گم شدن…به ته پرسه زدن …بعضی روزها واقعا  سرگردانم.و هیچ چیز نمیتواند آرامم کند حتی یک مقصد دبش! حتی یک نقطه ی پایان، حتی یک مکان معلوم! نه پنجره ای   نه روزنه ای نه صدایی  نه ناله ای  نه شعری ..هیچ….هیچ چیز. به جز آنکه نگاه میکنم و میبنم عده ای به مقصد رسیده اند!بعد که دقت میکنم میبینم زیر یک خواب سنگین چرت میزنند! فقط در این لحظه سرگردانی ام معنا دار میشود…درست مثل عصر امروز

۵ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *