افشین ۲

 افشین جان سلام//…

هر روز فرت و فرت خبرت میرسد،پیغام هایت را روی موبایل میبینم و نخوانده دیلیت میکنم،این صندوق لامصب هم پر شده از ایمیل های جفنگ تو! راستش افشین حالم به هم میخورد از این ایمیل ها و مسیج هایی که برای همه (سند توو آل) میکنی، یعنی این از فحش ناموس هم برایم بدتر است لامصب. Send to all برای من یعنی send to nobody!    یعنی هیچ یعنی پوچ!حالا هی فرت و فرت پیغام و پسخوان بفرست. شده ای مثل این دخترها که میخواهد قر و اطوارشان را دنیا ببیند ولی به حساب سبکی اشان نگذارند.برای همین send to all میکنند خوشمزه گی هایشان را که از کشته ، پشته بسازند اما اگر  یکی از کشته ها قضیه را به خودش گرفت و احساساتش قلمبه شد بتوانند بزنند زیرش که: “ای بابا شما چقدر بی جنبه اید، من این را برای همه send to all کرده بودم”

 البته این گوشی همراه من مدام خاموش است  اما هر بار که بازش میکنم یکدفعه سرازیر میشوند پیغام ها.  نامردها  میخواهند هر جور شده “خبر” را به ادم اماله کنند حتی با ظرافت! یعنی نمیتوانستند چهار تا فیلتر بگذارند که آدم بتواند تنظیم بکند که خبر مرگ چه کسی را بگیرد یا نگیرد؟! بعد هم به این میگویند مدرنیسم!  یادت هست افشین؟ جامعه شناسی آینده! بدبخت دکتر چقدر زور زد تا به ما بفهماند مدرنیسم ، همان گهی ست که ماقبل آن! فقط شکل و اطوارش تغییر کرده است. عینهو پسران و دخترانی که بی کم و کاست مثل پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان فکر میکنند اما نه اسمشان  نقی ست و نه زلیخا! اسپرسو هم میخورند! دماغ های سربالا هم دارند،برداشتن زیر ابرو هم که از جانب آقایان بلا مانع شده است،  البته میدانی که خداشاهد است من اینها را ابدا بد نمیدانم. همین است که هست. اصلا جامعه به اندازه ای که زنده هست گرفتار تغییر و تحول میشود.وگرنه به جنازه اگر لگد هم بزنی سرسوزن خودش را جا به جا نمیکند.اما خب سلیقه شخصی ما هم هست که خودت میدانی من وقتی حرف آدمیزاد می آید وسط، سلیقه ی خودم را اگر دفن نکنم حداقل گم و گور میکنم. پس اینها را بابت گله نمیگویم، اصلا به آدمی مانند من که هفته به هفته از خانه بیرون نمیزند دخلی ندارد.دراین دنیا هرکس هر غلطی از دستش بر می آید باید بکند! شما فکر نکن “غلط نکردن” کار درستی ست! شما غلط خودت را بکن، من هم غلط خودم را! اصلا همین غلط هاست که حقیقت فردا را میسازد. اصلا حقیقت ساخته ی غلط زیادی ست! و تو اگر میخواهی در حقیقت فردا سهم بیشتری داشته باشی باید تا میتوانی غلط اضافه کنی! حتی  برای غلط کردن باید استراتژی داشته باشی. شاید فکر کنی که خوب نیستم حالا، اما به جده ام زهرا خوبم.حداقل دو روز است که حتی یک درد کوچک هم نداشتم. البته سرم گاهی سنگین میشود اما خوبم و  کسی هم نیامده پشت در خانه .همسایه ها نیز سر به کار خودشان هستند. دیروز عصر از واحد بغلی در زدند. باز کردم. همسایه بغلی بود. خانمی حدودا ۳۵ ساله. دیده بودمش میان راه پله ها قبلا. برایم آش نذری آورده بود. ولی بی سرو دستار بود افشین! نه چارقدی و نه چاقچولی ! یک تاپ پوشیده بود و یک شلوارک. موهایش هم کمی زرد بود و کمی سرخ! بعد هم کمرش را از میان درگاه خودشان داده بود بیرون  اما به هر حال من برای گرفتن کاسه  آش از درگاه خودم میزدم بیرون . پس زدم ولی تعجب نکردم. در حقیقت یه جور غلط اضافی بود که ایشان کردند.وگرنه چه معنا دارد زن جماعت حالا همسایه یا هر چی! سرلخت آش نذری ببرد برای آدمی یه لا قبا مانند من؟ دو تا بچه هم دارد که مدرسه رو هستند. با آقایشان هم ماهی یکبار میان پله ها احوالپرسی میکنم. ولی اینطور بی سرو دستار فقط یک غلط اضافی بود و از نظر من این خانم که تا دیروز هیچ احترامی نداشت برایم، حالا از امروز انهم از بابت اینکه در ساخت حقیقت فردا سهم دارد محترم شده است. حالا نمیدانم آقایشان فناتیک است یا چه اما فرض که باشد و بفهمد که خانم سرلخت آش نذری توزیع میکنند! هم تو و هم من میدانیم که اولین کلمه ای که مرد به زن میگوید اینست که: ” تو غلط کردی!”  ” تو بیجا کردی”  و هم ردیف هایش قطعا بعد از “غلط کردن” می آید! از همین تقدم میتوان فهمید که “غلط کردن” چه اهمیتی دارد! اصلا تو فکرش را بکن که چه غلط های اضافه ای در این مملکت بوده که حالا نه تنها غلط نیست بلکه به حقیقت پهلو میزند.همین ۵۰ سال پیش اگر یک جوانی کلاه سرش نمیگذاشت و میخواست آلاگارسن هایش دیده شود،یک جور غلط کردن بود! اگر موهایش بلند بود یک غلط اضافی بود! اگر دختری برای پسری خودش را تاب میداد غلط اضافه بود، اگر زنی بی روبنده با مردی حرف میزد یا خدایی نکرده میخندید غلط اضافه بود، اگردختری برای خودش خواستگار جور میکرد و یا پسری دختری را نشان میکرد همه غلط اضافه بود. اگر زنی میخواست کاری کند که مردان همکارش میشدند غلط اضافه بود. دختری میخواست با دوستانش بزند به کوه و کمر غلط اضافه بود و از این غلط ها کم نبوده اما حالا حتی حرف زدنش هم برای ما خنده دارد از بس که ساده و بدیهی شده است افشین خان! اصلا حقیقت شده است همین ها. اما بدختی اینست که این سیر تحول و تغییریا دیده نمیشود و یا صرف نمیکند که دیده شود. اینهم یا از جهل است و یا ظلم  که البته دومی نتیجه ی اولی ست.وگرنه شما شک نکن که همه غلط های اضافی این دوره و زمانه، مثلا همین آش نذری دادن انهم سرلخت! و یا هر چیز دیگری که این مردم امروز آن را غلط کردن  میدانند و از توهین و تحقیر و تخفیف بابت آن فرونمیگذارند، فردا که آفتاب سربزند شده است عین حقیقت! فقط موضوع اینست که بعضی از این مردم مثل من حرص میخورند و آخرش هم دق مرگ میشوند و بعضی ها  مثل تو، مانند کبک سرشان را میکنند میان برف و ماتحتشان را میدهند بالا. بد و خوب این وضعیت را هم لابد تو خودت بهتر از من میدانی!

راستی  افشین جان، فراموش نکن که همه چیزت را send to all  نکنی! مخصوصا این وضعیت سر پایین و ته بالا را‍ !

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

17 نظر برای مطلب “افشین ۲”

  1. جالب بود ولی اون چیزی که شما حقیقت فردا حسابش میکنید بعضی وقتا تلخیش مثل زهر هلاهل تا ابد تو گلو مزه مزه میشه. ای کاش هیچ وقت این حقیقت های نادرست پا نگیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  2. خانم زینب
    از اینکه میهمان “از روزگار هرگر” میشوید متشکرم، میدانید که ابدا رسم بر حاشیه نوشتن و پاسخ دادن و حتی اظهار نظر درباره ی نظرات دوستان را ندارم اما وقتی نوشته شما را خواندم و گله از تلخی حقیقت!!! را شنیدم تنها این شعر حضرت مولانا به ذهنم رسید که فکر کردک بد نیست همه در باره آن فکر کنیم. آنهم آنجاست که میگوید:

    پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود………………………. زان سبب عالم کبودت مینمود

  3. “برایم آش نذری آورده بود. ولی بی سرو دستار”

    “پسران و دخترانی که بی کم و کاست مثل پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان فکر میکنند اما نه اسمشان نقی ست و نه زلیخا! اسپرسو هم میخورند!”

    تضاد و تناقض در جامعه بیداد میکند. زیبا بود این نوشته تان در خصوص جامعه شناسی آینده مان که به قول استادتان همانی هست که قبل آن بوده..

  4. چرا حرص تان می دهند؟! این به قول شما “غلطهای اضافه” (که اتفاقا خیلی خیلی دل آدم را خنک می کنند!) و به زعم خودتان به”حقیقت” هم مبدل شده، چرا باید -خدانکرده- دق مرگتان بدهد؟!
    گاهی فقط ما نیستیم…تاریخ و عقده هایی هست.

  5. تنها برای تو
    تنها برای تو می نویسم
    آنگاه که از کوچه باغ های سنت به بالابلندی های مدرنیته می اندیشم، تنها سرم گیج می رود
    مگر با تو باشم نه در برابرت که در کنارت

  6. پیش چشمت داری شیشه کبود زان سبب دنیا کبودت مینماید عزیزم
    عینک را که برداری چیزهای خوب و زیبا درین دنیا کم نیستند. اما بنظرم بعضیها دچار یک مازوخیسم مزمن هستند که خودشان را مجبور مبکنند فقط عذاب بکشند و آخرش هم خدای نکرده دق مرگ شوند.

  7. قشنگ بود. بعد از چند دفعه خواندنش فهمیدم قشنگ است و در عین بی شباهتی، شباهت پنهانی را بین نوشته شما و داستان “من گنجشک نیستم” مصطفی مستور کشف کردم! نمیدانم این داستان را خوانده اید یا نه؟

    1. مصطفی مستور را از دهه هفتاد میشناسم.حقیقتا قصه گوی چیره دستی است. از او فقط چند قصه کوتاه خوانده ام. خودم هم نمیدانم چرا!

  8. شاید به این دلیل که هر دو از چیستی و چرائی آدمها و روزگارشان می گوئید و هر دو روح حاکم بر این زمانه ی بی های و هوی لال پرست را بی ادعا به چالش می کشید . کتاب «حکایت عشقی بی قاف، بی شین …..» را نیز اگر نخوانده اید ، بخوانید که سخت هم جنس شما و نوشته های شماست. یا حق پایدار باشید

  9. غلط اضافی همیشه هم بد نیست و ای کاش ما آدم ها (چهارپایان دو پا) یاد بگیریم هر از گاهی غلط اضافی کنیم. به خدا وضعمان بهتر از حالا می شود، اگر غلط کنیم آن هم از نوع اضافه اش!

  10. واقعا جالب بود.این غلطهای اضافی که شما گفتید و این تقسیروتحلیلی که رویش گذاشتید حکایت همان مدلهایی است که در رادیو برای ما میگفتید.ما هم مدام می پرسیدیم که یعنی چه.حالا میفهمم چرا تاکید شما همیشه بر این بود که روی تناقض ها فکر کنیم و چطور از پارادوکس هارمونی بوجود بیاوریم.البته خودتان هم میدانید که سخت است.واقعا چگونه غلطهای اضافی ما تبدیل به حقیقت میشوند؟ راستی کلاس های شما در تابستان برقرار است یا نه؟

  11. چقدر حس خنکی ست! اینکه می دانی یا دست کم می خوانی بعضی دردها مشترکند .
    اما این جمله:
    “…فردا که آفتاب بزند شده است عین حقیقت…”
    به فکرم برد!
    حقیقت ! یا واقعیت ؟!

    واقعیت ! تا حقیقت !!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *