صبح امروز،سبک تر و رها تر (۱)

همان روز صبح رفته بود جلوی آینه و موهایش را آورده بود روی سینه هایش و شروع کرده بود به شانه زدن.همیشه بلند بود و فقط یکبار آنهم در سالهایی نه زیاد نزدیک قیچی را رسانده بود به موهایش. آنهم برای آدمی که حالا فکر میکرد آنقدرهم کامل نبود.شانه را که میان موهایش به پایین میکشید خودش را به بالا ورانداز میکرد. نه چشمانش برق داشت و نه نفسش رمقی اما کسی اینها را نمیداست. در چهل ساله گی جوانتر به نظر می رسید  اما دیگر هیچ  خوشحالی نداشت برایش. خودش فهمیده بود که بیهوده اینهمه سال فیلم بازی کرده است! نه برای دیگران، بلکه برای خودش.خوب هم بازی کرده بود.حرفه ای عمل کرده بود اما کسی نمیدانست و او هم برایش لطفی نداشت که حالا برای خودش سوت بکشد و کف بزند.مینشیند روی لبه تحت،موهایش را میریزد پشت و دست را می برد به سمت بسته سیگار. یک دانه  دانهیل از ضرورت های هر صبحش بود. و این تنها صحنه ی واقعی زندگیش شده بود. آتش را به سیگار میرساند و همزمان خودش را بالا میکشد و لم میدهد روی تخت و دستهایش را زیر سینه محکم میکند.اینهمه سال “موجه” بود! به قول قدیمی ها سنگین و رنگین! و حالا داشت زیر بار همان سنگینی له میشد! دانشگاه هم که رفت به جای رها شدن و آزاد شدن، بیشتر اسیر و دربند شد.سنگین راه رفت، ستگین حرف زد، سنگین رفتار کرد، سنگین نگاه کرد، سنگین ازدواج کرد! سنگین بچه ها را بزرگ کرد، سنگین همسرداری کرد. سنگین مادر بود، سنگین دختر بود، سنگین دوست بودو…همه چیز برایش سنگین بود. کمی خودش خواسته بود.یعنی تن داده بود. پس گله و شکایتی هم نبود.اما بود.حتی از خودش. دیروز نبود. اما امروز بود. مقداری از این سنگینی هم آوار شده بود روی سرش. یعنی آوار کرده بودند روی سرش. اگر سنگین و رنگین نبود چطور میتوانست اینهمه سال “موجه”  باشد برای همه دور و بری هایش؟ ( “موجه”!   اه…چه کلمه متعفنی. یکبار گورمرگمان می آییم به دنیا و بعد هم سقط میشویم ،آنوقت مدام باید نگران “موجه” بودنمان باشیم و کاری نکنیم که “سبک” فرض شویم.کثافتی ست این زندگی هم برای خودش. ) اینها را امروز با خودش میگفت. یعنی بلند میگفت وگرنه همیشه میان دلش بوده و بر زبان نمی آورده..اما حالا انگار رسیده بود به آخر خط. یا باید له میشد زیر این بار یا باید این بار را از شانه هایش پرت میکرد پایین.! فهمیده بود که رها شدن و پریدن و سبک بودن در قاب فرهنگی طویله ای که میانش زندگی میکرد هزینه دارد. اما یا  باید بپرد یا له شود!

اخرین پک را به سیگار میزند و دوباره مینشیند لبه تخت ،روبه روی آینه. دست هایش را میگذارد روی سینه هایش!کمی مکث میکند!با نوک انگشتانش حجم سینه هایش را لمس میکند.هنوز که هنوز است چیزی از جوانی مانده برایش.تاپ سیاه رنگ را میزند بالا و خیره خیره به خودش نگاه میکند. غریبه تر شده بود انگار برای خودش! همانطور نیمه عریان از کنار تخت “شاخه طوبی و معنای شب” نوشته شهرنوش پارسی پور را برمیدارد و میگذارد روی پایش و از همانجا که قبل از خواب بسته بود باز میکند.حوصله نمیکند و کتاب ر ا میبندد. زیاد وقت نداشت. باید تصمیم بگیرد. لهیده گی مستمر یا پریدن یکباره! میان گرگ و میش افکار و احساس غرق بود که تلفن زنگ میخورد.حالا دیگر وقتش است. سنگینی یا سبکی! مردی که فقط به نام  همسر بود در زندگیش بود اما به سنگینی! یک دختر بیست و یک ساله و پسر ۱۷ ساله که فرزند بودند. کسانی که دوستشان داشت اما هر روز از آنها دورتر میشد. آنهم برای اینکه او به خودش نزدیک نبود و فکر میکرد چطور میتواند از خودش دور باشد و به دیگران نزدیک!پس باید به خودش نزدیک میشد. باید خودش را از غبارها بیرون می آورد. باید دست خودش را میگرفت. باید خودش را ناز و نوازش میکرد.باید حواسش به خودش بود…فرزند و همسر هم آدم بودند و این سالها او فقط زندگی روتینش را به سنگین ترین و خشک ترین وجه ادامه می داد. پیش خودش معترف بود که نه مادر خوبی بوده است و نه همسر خوبی. اما شاید تحملش کرده اند. اما حالا خودش صبوری نمیکند دیگر. همسر و فرزند هم آدم بودند اول! مثل خودش! اما کسی مثل او سنگین!! نبود.هنوز تلفن زنگ میخورد. اگر برندارد یک سنگینی مضاعف آوار میشود روی سرش. اگر بردارد هزار سوال و تردید و دو دلی  می آید سراغش اما خوبیش این بود که خودش بود. نقش بازی نمیکرد.سبک میشد. دستش را میبرد سمت گوش تلفن و دست دیگر را دوباره میرساند به زیر سینه هایش. تلفن را بر میدارد.حرف میزند. کوتاه. بریده بریده.با کمی هم لبخند. بعد هم تمام. دوباره لم میدهد روی تخت و باز هم آتشی را به سیگار نزدیک میکند و این بار “طوبی و معنای شب” را باز میکند و شروع میکند به خواندن. دیگر چیزی میان ذهنش نبود. تا ظهر کتاب میخواند. بعد هم میرود حمام و زود می اید بیرون. یک ارایش ملایم . یک مانتوی تقربا کوتاه. روسری را با بی تفاوتی می اندازد روی سرش. تلفن زنگ میخورد. برمیدارد و ارام میگوید: آمدم! میرود.قبل از اینکه در را ببند به خانه نگاه میکند. به اتاقش. میگردد دنبال خودش! همان خود سنگین! همانی که داشت له میشد زیرش.بغضی ناخوداگاه میهمان حنجره اش میشود. اما درنگ بیمعنا تر شده است برایش حالا.چشمانش را از چند قطره اشک پاک میکند.در را میبندد و میرود.

****************************************

 دم غروب خودش را میرساند به خانه و یکراست میرود جلوی آینه. چشمانش  برق میزند حالا. یک چیزی رفته است زیرپوستش.یک حس جاری و گرم . مثل خون.  لبخندی نشسته گوشه ی لبش.  بچه ها هم که می آیند با آنها حرف میزند.حتی میخندد.حال همسرش را هم تلفنی میپرسد. کاری که سالها نکرده بود. میرود میان آشپزخانه و یک دانهیل دیگر میگذارد گوشه لبش.هیچ وقت میان آشپزخانه سیگار نکشیده بود. سی دی”التون جان “خواننده انگلیسی را میگذارد. ” دوباره پرواز کن” را هزار بار شنیده بود . اما این بار خودش پرواز کرده بود. آنشب همه فهمیده بودند که اتفاقی افتاده است. از آن سنگینی زنانه و متانت مادرانه خبری نبود. آدم شده بود حالا! عشق آمده بود روی زبانش. میان چشمانش و حتی میان پیچ و تاب موهایش. بچه هایش را بوسیده بود و لبخندی که ناخودآگاه دریغ میکرد از همسرش حالا نشسته بود کنج لبش! دود سیگار را اول فرو میدهد و بعد آرام آرام میدهد بیرون! آنهم سربالا!  اصلا سر بالا شده بود دیگر.سر به هوا… دود سیگار رقص کنان میرود به سمت سقف….سبک و رها! درست مثل خودش….. همان “خودی” که از صبح امروز کشف کرده بود!

۹ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *