از میان کاغذهای بر باد رفته/ یادهای فراموش شده (۹)

دم غروب، یک روز بعد از آنکه رفتی///

 دیروز رفتی. بی حرف. بی خداحافظی!خودت میدانی که من از آن  “نر” هایی نیستم که صرفا  به ” ماده گی” امتیاز بدهم .مگر اینکه مستند تر و مستدل تر از من حرف زده باشد. یعنی امیتاز بیهوده به “ماده گی” یک جور ترحم است و فکر نمیکنم تو بخواهی کسی با ترحم با تو برخورد کند. البته اگر ادعاهای گل و گشادت را درز بگیری و معترف شوی به اینکه تو هم مثل اکثر نسوان بدت نمی آید صرفا! برای “پستاندار” بودن امتیازات خاص داشته باشی آنوقت من هم جور دیگر رفتار میکنم . اصلا شاید صدقه رفع بلا ، همینطور بی جهت و بی علت هر وقت بحثمان شد همه حق را بدهم به شما تا بلکه دلت خوش شود. حتما همین را میخواهید دیگر! وگرنه چه دلیلی دارد وقتی میبینی یک آدم مردنی مثل من، حوصله ی بعضی اراذل و اراجیف را ندارد آنوقت تو اصرار میکنی که من با آنها رفت و آمد داشته باشم که بلکه سفارشی بشوم از بالا و رنگ و روی زندگی ام تغیر بکند؟! من اصلا اینها را لطف که نمیبینم هیچ بلکه تلاش برای تحقیر و تخفیف هم میبینم! ول کنید جان مادرتان! یک جان داریم و یک بار هم به دنیا آمده ایم و خلاصه هم که سقط میشویم همه امان، پس چرا همه چیز را به گه میکشید؟ اصلا تو چکار به زندگی من داری؟کسی برایت پیغام و پسخوان فرستاد؟ کسی اصرار کرد؟ کسی دست و پایت را بسته؟ خب برو، مثل همین دیروز که قر دادی و رفتی! سر و گردنت را برای من کج میکنی که چه؟  یعنی فکر میکنی در میانه ی عمر دست و دلم با قرو اطوار تو می لرزد؟  نه عزیزم من همان یکبار که در ۱۹ سالگی مردم و به دنیا آمدم آنهم برای  قر و اطوارهای  یکی از جنس تو، فهمیدم که پشت همه ی این من بمیرم و تو بمیری ها یه معامله برقرار است! یک داد و ستد جریان دارد!  ” نر” یا   ” ماده”  تا نفعی برایشان نداشته باشد نمیپرند میان بغل یکدیگر. منتهی امثال تو عقلشان نمیرسد که معامله گاهی عاطفی میشود!! ولی از معامله بودن نمی افتد! گاهی هم اخلاقی میشود. گاهی هم جسمی میشود. حالا من یک کلام در آن همایش لعنتی که حافظ بازان  خواجه را گذاشته بودند وسط و داشتند حلوا حلوایش میکردند و برای خودشان شخصیت میخریدند،بلند اما خطاب به خودم گفتم : ” خود حافظ هم تهوع میگیرد از اینهمه جفنگ”  و تو هم که استکان قهوه ات دستت بود رو کردی به من  و گفتی که : ” یعنی شما فکر میکنید حافظ لیاقت اینهمه تمجید رو نداشته؟”  و از آنجا حرف ما گرفت..بعد هم که فهمیدی من نه اخلاق خوش دارم و نه زبان شیرین. اما ماندی. خب شاید  برای اینکه من  فیلم بازی نمیکنمبرای کسی. آره گفتنم آره ست و نه گفتنم نه. آنهم بدون تفسیر و تعبیر های خرکی.  پس خودت ماندی و  هی آمدی نزدیک تر! هی آمدی نزدیک تر تا اینکه  ناغافل سرت را بلند کردی و  دیدی که داری  بال بال میزدی میان آغوش من. خب من حرف عاشقانه به تو زده بودم؟! نزده بودم. من رمانتیک شده بودم برای تو؟ نشده بودم. من قول و قراری با تو گذاشته بودم؟ نگذاشته بودم. من گفتم بیا و بچسب به من؟ نگفته بودم. من خواسته بودم که تو ایثار کنی برای من؟ نخواسته بودم. و وقتی اینها و خیلی چیزهای دیگر را نخواسته و نگفته بودم ، تو بیجا میکنی که هنوز شش ماه نگذشته میخواهی من را در بن بست اخلاقیاتی بگذاری که بوی تعفنش همه جار ا گرفته است. اخلاق کیلو چند است در این زمانه؟  معلمان اخلاقش زده اند زیر همه چیز آنوقت من که همیشه میدانستم اخلاق هم فریبی ست برای عوام الناس باید تاوان پس دهم؟ چند بار به تو گفتم زیاد به من نزدیک نشو؟ صد بار! چند بار گفتم برو دنبال دوست پسرهای قدیمی ات  و اصلا بگرد دنبال آدم حسابی؟ صد بار.چند بار به تو گفتم که با من باید سبک باشی مثل هوا؟ صد بار!  حالا آمده ای  و مثلا داری برای من  و زندگی من دل میسوزانی که باید سرو سامان بدهم  به آن؟ خب حالا فرض که سروسامان دادم، آنوقت تو خوشحال تری؟ میخواهم صد سال سیاه هم نباشی. من  باید خوشحال تر باشم که در آنصورت یعنی اگر به حرفهای تو گوش کنم نه تنها نمیشوم بلکه عذاب هم میکشم. اگر قرار بود چیزی سرجایش باشد و سر سوزن عدالت  وجود داشته باشد آنوقت حالا من در جایگاهی نبودم که تو برایم دل بسوزانی و بخواهی دست من را بگذاری میان دست خان دایی ات که ایشان هم تصدق سر همشیره زاده ، یک بنگاه چاپ را بسپارد به من و زندگی من را زیرو رو کند . من اگر بخواهم منتی هم بر سر خودم داشته باشم ترجیح میدهم منت همان چهار تا ادم که هنوز از نان شبشان میزنند و اراجیف من را میخوانند و مبلغی حواله میکنند  برای من ، روی سرم داشته باشم اما دستم نرود میان یک سفره با خان دایی شما که یک دستش تسبیح است و یک دستش میان پاچه ی مردم. میدانی عزیزم، من با تمام بی باوری که دارم اما مدام این باور را به خودم تلقین میکنم که یوم الجزایی باشد و به امثال خان دایی شما و تخم و ترکه هاشان بفهماند که نمیشود تا آرنج دستتان را بکنید میان جیب مردم  و بعد هم استغفار کنید ودائم التوبه باشید. نه عزیزم،بازی شاید ظاهرش خر تو خر باشد اما یک حساب و کتاب ظریفی دارد که امثال شماها نمیبیند.

یک ساعت بعد تر!

 از دیروز تا همین حالا دارم میپیچم به خودم. درد میپیچد میان قفسه سینه ام و من میپیچم به زمین.افشین سروری قرار است بیاید یک زهرماری درست کند تا بریزم میان حلقم ولی تو به کارت برس. داشتم میگفتم کهمن به “ماده گی” امتیاز نمیدهم و تو حتی میتوانی بروی دربه در شوی  برای یک “نر” ی که کیلو کیلو حق را بچپاند میان حلقومت  و مدام موس  موس کند دنبال کپل مبارک! البته تو مقصر نیستی عزیزم. فرهنگ و سیستمی که تو را خلاصه کند در جنسیت ، و همه چیز شما را گره بزند به ” مادینه گی” خب معلوم است که شما هم فکر میکنید که آنجای آسمان باز شده و شما هبوط فرموده اید!وگرنه در این دنیا همین حالا، کمه کم سه میلیارد زن دارند نفس میکشند و همان چیزهایی که شما دارید را دارند! خلاصه اینکه نتیجه این فرهنگ “جنسیت” مدار، هم همین میشود که شما  به جای تکیه بر استدلال و عقل و منطق و حرف و حساب  و به جای اینکه به قول دکارت خودتان را اینطور اثبات کنید که : ” من فکر میکنم پس هستم” حالا آمده اید و به تن پروانه ترین روش و سخیف ترین راه و حقیر ترین شیوه خودتان را اینطور اثبات میکنید : ” من پستاندارم،پس هستم”  خب البته خیلی از “نر “های زرنگ  هم دوست دارند شما مدام روی “پستان ” دار بودنتان مانور بدهید و مغرتان را تخته کنید، و بعد هم که یک روز حرف حسابی زدید بزنند میان سرتان که شما را چه به این حرفها !  بعد هم شما خودتان را میزنید به مظلومیت و گردن کج میکنید که مملکت “نر” سالا ر است! خب هست که هست!  چطور آن روز که همه “ماده گی” خودتان را جمع میکنید تا یک حرف ناحساب و کار بی حساب را به سرانجام برسانید فکر این روزها را نمیکنید؟ مگر میشود پایه شخصیت خودت را روی “ماده گی” بگذاری ولی  بعد توقع داشته باشی به عقلت احترام بگذارند؟

 ببین من شاید برای ناراحت شدن به تو حق بدهم  اما برای قضاوت نه و تو درباره ی من قضاوت کردی! آنهم به چه حقی؟ اصلا به کسی مربوط نیست که من کار میکنم یا نه! تن به کار میدهم یا نه! پریشانم یا نه! پول دارم یا نه! زندگیم درست و حسابی ست یا شلم شورباست، اینها به کسی مربوط نیست. ولی تو شروع کردی به قضاوت کردن. همین که گفتم حرف خان داییت را نزن مستقیم و غیر مستقیم شروع کردی به داوری درباره ی من! آنهم تازه بعد از شش ماه! تو شصت سال هم با من بودی حق داوری نداشتی و نداری.

مخصوصا  روی آدمها که پیچیده تر از همه هستی هستند. یعنی تو اگر عاقل باشی اصلا حق نداری داوری کنی مگر اینکه عقلت را تبعید کرده باشی به مملکت پتل پورت و در آن صورت فکر میکنی یگانه ی عالم عقلی ! صبر کن این تلفن لعنتی را قطع کنم. از صبح که نرفتم به سر قرار برای ویرایش یکی از نوشته هایم   زرت و زرت دارند زنگ میزنند. صد دفعه گفته ام که بابا جان من اگر مردنم بگیرد قبلش یک تک زنگ میزنم. پس اگر چند روز گم و گور شدم و بی صدا بودم شما اینقدر دل نگران نشوید و هی زنگ نزنید. اما باز هم حالیشان نمیشود و من در عجبم که اینها چرا نگران گم و گور شدن یک آدمی هستند هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته است. نه اخلاقش، نه زبانش و نه ارزش هایش و نه فرهنگش و نه هیچ چیز دیگرش!  داشتم میگفتم که من اصلا به تو حق قضاوت نمیدهم. “داوری”  البته کار ذهن است و گاهی ناخواسته آدم به داوری کشیده میشود ولی آدمها به اندازه ای که بزرگ میشوند از داوری هایی که  مستند نیستند  دوری میکنند و من فکر میکردم تو بزرگ شده ای! ..میدانی، چشمان من و تو برای دیدن است نه فکر کردن . یعنی داده هایی که از راه چشم صرفا وارد میشود به ذهن ،شاید بنای محکمی نباشند برای  داوری و قضاوت.پس یاد بگیر که با چشمانت فقط ببینی اما داوری نکنی! مثل ننه بزرگ ها هر چیز را که میبینی تبدیل به باور نکن واز باورهای به “چشم دیده ” ات  بیخودی  تجلیل نکن . چشم کارش دیدن است همین.  نه قضاوت کردن. .فکر کن کسی را دوست داری و یک روز از دور میبینی که آن آدم دستهایش را  رو به روی زنی باز کرده است.البته من و تو که از دور نگاه میکنیم حتما فکر میکنیم که آغوشی باز شده است .اما اگر جلو تر برویم و دقیق تر نگاه کنیم  شاید متوجه شویم که آن مرد دست های خالی اش را نشان میدهد و یا اگر  بیشتر جلو برویم میبینیم که کسی  با اسلحه پشت آن مرد ایستاده و آن مرد درحقیقت تسلیم شده است.

آه  لامصب این درد ول نمیکند من را.  به قول ننه جان راه قبرستان را گم کرده ام. حالا دیگر حتی حوصله  سرزنش هم ندارم. اصلا هر کاری دوست داری بکن. اصلا به چشمانت اعتماد کن. خریت آدم مدرن همین است که هنوز مثل الاغ میگوید: ” من تا چیزی را با چشم نبینم باور نمیکنم” و فکر میکند خیلی حرف مهمی زده است.اما  این ادمهای مثلا باهوش! آنقدر کودن و احمقند که نمیفهمند در این روزگار اولین و عمیق ترین فریب ها از راه چشم وارد میشود .چون ساده ترین راه همین است وگرنه اگر عقل اصالت داشت حالا من نباید پس از این همه مدت برای تو روضه  بخوانم. بگذریم.شاید این هم عذابی باشد برای من. روضه خوانی در هزاره ی سوم آنهم در باره فریبی که از آدم و حوا شروع شد و تا صور اسرافیل هم ادامه دارد. قرار فردا را هم فراموش کن. ترجیح میدهم تنها باشم. بی هیچ حرفی. راستی رخت و لباست اینجا جا مانده.اصلا فهمیدم که عمدا آنها را جا گذاشتی. یک جور کرم زنانه . یک جور جا گذاشتن خودت در عین حالی که رفته ای. یک جور تبلیغ برای آنچه که مثلا من از دست دادم و از نظر تو عقلم نمیرسد چه چیز نابی بود.یک جور تکثیر تاسف در ناخودآگاه من. یک جور برانگیختن حسرت های ورم کرده ی من!  خلاصه یکی  را بفرست تا رخت و لباست را بزنم زیر بغلش و بیاورد برایت. نکند فکر کردی  من لباس زیرهای تو را میخواهم  یادگاری نگه دارم؟  فعلا  قرار بی قرار.شما هم  برو امتیاز ها ی ” مادینه” گیت را جمع کن!

عصر یک روز پاییزی

قبل از آمدن افشین سروری

۷ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *