از میان کاغذها بر باد رفته/یادهای فراموش شده ۷

“من رو دست کسی نمی مونم  نه خودم و نه جنازه ام.”

این را  به تو گفته بودم و باورت نمیشد. وقتی هفتاد و هفت  تا قرص خواب و دو تا پارچ آب دم دستت باشد دیگر عمر دست خدا نیست و هر وقت بخواهی سرت را به لحد میرسانی . حالا بعدش میخواهند گور به گورت بکنند یا نکنند، چه فرقی دارد؟ میخواهند نفرین و لعنتت بکنند یا نکنند،  چه فرقی دارد؟این که خدا بدش می آید هم من نمیفهمم  و  برعکس فکر میکنم خیلی هم خوشحال میشود وقتی میبیند یک آدمیزادی برخلاف فرشته های نوکرصفت و مجیز گو که شبانه روز مدح و مجیز میگویند ،جانی که عزیز است و خیلی ها برایش آدم میکشند را به ساده گی از دست میدهد.میلیارد میلیارد آدم نشستند به انتظار عزراییل ، خب چه شد؟ یکی هم عزراییل را بد خواب میکند. همیشه که آدم نباید غافلگیر عزراییل شود، گاهی هم ما باید او را غافلگیر کنیم. همین که گفتم. من همین که به نفس نفس بیفتم  میرو م  کنار فبرستان. شب یا  روز فرقی ندارد.عهد کردم با خودم رو دست کسی نمانم.نه حالا و  نه هیچ وقت.

خودت که یادت هست ،حاجی آقای شما یعنی پدرت  همیشه میگفت ،دلش نمیخواهد تو جا بمیرد اما آخرش هم ۳ سال آزگار ، وقتی شماها یه لنگتان لندن بود و یه لنگتان شهسوار  ماند رو دست عروس و نوه هایش و هلاک شد. آنهم از تشنه گی . آب صاف از گلویش پایین نمیرفت.البته هر کس که نداند تو آن برادر موش صفت و رذلت را میشناسی که از  دو ریالی هم نمیگذرد و برای رضای خدا حاجی را نگه نداشته بود. خب، گرگ زاده گرگ شود.  تنها زرنگی حاجی این بود که که قبل از اینکه مرض بیاید سراغش ،رفته بود پیش بهرام ناظمی که کارش وکالت بود و گفته بود نیمی از همه مغازه ها و زمین ها و حساب ها باید برسد به کسی که در پیری و کوری دست گیرش باشد! وگرنه داش رحمت شما نه مغز خر خورده بود که زن و بچه اش را سه سال دربه در کند و نه برای رضای خدا موش گرفته بود. خب وقتی حاجی مزنه ی آدم! هم دستش بود و آدم میخرید و میروخت باید هم این بلاها سرش بیاید مگر اینکه شما ها فکر کنید  در دستگاه باریتعالی، مثل خانه شما همه را با ریال و حساب بانکی  ضبط و ربط میکنند. حاجی البته حقش بود. بلایی که حاجی سر ممد خیاط  آورد را هیچ جاکشی فراموش نمیکند مگر همان حاجی و داش رحمتت  و همین تیره و طایفه شماها که صد رنگ دارید و هزار حقه در آستین. حاجی هر شب جمعه یک گوسفند به زمین میزد و آب گوشت بار میگذاشت و مثلا به فقرا شام میداد. یک هفته چپ و راست میکرد میان پاچه ی مردم و یک شبه میخواست جبران کند! ماها حالیمان نبود و کیفور میشدیم از این بساط شبهای جمعه در محل اما آنها که سرشان میشد میدانستنند حاجی آقای شما با همین کارها رییس چندین صندوق پولی و مالی شده بود میان بازارو چطور به آدمهای خودش مایه میرساند و چطور رقیبان را به زمین میزد! حالا ممد خیاط یک کلام میان اهل محل به حاجی گفته بود که شکمبه و آت  وآشغال های  گوسفند های قربانی شب جمعه را  نریزند پشت خانه آنها و  بو دارد و هزار گند و کثافت . آنوقت حاجی آقای شما باید دست بلند کند به سمت دهان مردی که موهایش سفید بود و ۵۰ سال میان آن محل با آبرو زندگی کرده بود؟  کدام مسلمانی چنین حقی میداد به پدرت؟ کدام ادب؟ کدام انسانیت ؟ البته شماها گوشتان میان جیبتان است تا جیبتان را کسی با سکه ای به صدا در نیاورد چیزی نمیشنوید.ممد خیاط سه دخترش را بی مادر بزرگ کرده بود .یعنی هم مادر بود برای دخترانش و هم پدر. بعد هم که برای یک وام ۵۰هزارتومانی رفته بود به یکی از صندوق های قرض الحسه بازار، همین حاج آقای شما موش دوانده بود که طرف کاسب است و کاسب دستش به دهانش میرسد و این صندوق ها برای فقراست! ولی همه میدانستند که خیاطی دیگر مثل قدیمها نان وآب نداشت ، اگر هم داشت برای ممد خیاط که حالا چشمش سو نداشت و برای نخ کردن سوزن دست به دامان رهگذرها میشد چیزی نداشت.ممد خیاط که خواست مغازه اش را گرو بانک بگذارد حاجی، سید حسن وردستش را فرستاد سراغ ممد خیاط که رای او را بزند و مغازه را بفروشد وانقدر هم رفت و امد که خلاصه ممد خیاط مغازه را فروخت و کمی را در  راه جهیزیه دختر اولش داد و باقی را هم خرج اثاث خانه کرده بود که دخترها میگفتند قدیمی و کهنه شده اند و حق هم داشتند.  بعد هم که چشمش آب مروارید آورد و کم سو شد خانه را فروختند ورفتند به مستاجری. همین حاجی پولشان را گرفت که مثلا سود برساند به آنها !چند سالی ماهی چندرغاز میداد به سید حسن که بدهد به  دخترها که ممد خیاط را جمع و جور میکردند. درهمین رفت  و آمدها بود که سید حسن گلویش پیش دختر وسطی گیر کرد و وقتی جریان را برای حاجی گفت ، او هم فی الفور قبول کرد که پا پیش بگذارد.حالا سید حسن زن داشت، ۵ تا بچه داشت!۵۳ سالش بود و دختر وسطی ممد خیاط فقط ۲۳ سالش بود.حاجی حساب همه جا را کرده بود. دختر وسطی ممد خیاط را صیغه میکرد برای سید حسن و بعد هم خرجش را می انداخت گردن سید. سید هم که چیزی نمیدید به جز پروپاچه ی آهو! ممد خیاط  مخالف بودالبته . اما  آدمی که چشمش سو ندارد کجا حرفش برو دارد؟ تازه خودش شده بود سربار! دختر وسطی که صیغه سیدحسن شد دختر کوچکتر ناطور از آب درآمد و یک شب غیبش زد و دیگر کسی خبری از او نداشت! همان زمان ها  که حاجی هر شب جمعه نذرش را میبرد به یکی از روستاهای اراک و میگفت نذر کرده است به روستاییان آبگوشت بدهد! دختر کوچکتر که غیبش زد سید حسن   هم دست دختر وسطی را گرفت  و برایش اتاقی اجاره کرد نزدیک بازار و ممد خیاط با ۶۳ سال سن و دو چشم بی سو ماند میان راه. حاجی هم دیگر پولی نمیفرستاد برای ممد خیاط و مدعی شده بود اصل و فرع پول را خرج دخترها کرده است. راست میگفت. برای بستن دهان سید حسن کمی مایه رفته بود ولی چون سید وردست خودش بود دوباره پول می آمد میان همان حچره و همان بساط. دخترها که رفتند ممد خیاط کارش این شده بود که یک ترازو بزند زیر بغلش و کورمال کورمال خودش را برساند به خیابان و بنشیند به گوشه ای که شاید کسی بیاید برود بالای ترازو و یک تومان پرت کند میان دامنش.ماها حالیمان نبود اما انها که سرشان میشد میفهمیدند ممد خیاط از کجا میخورد.همان زمستانی که شما ها برای ژانویه  عازم لندن بودید و حاجی هم عازم عتبات، یک صبح یخی، جنازه یخ زده ممد خیاط را آوردند میان محل و دور دادند و بعد هم بردند لواسان دفنش کردند. بچه لواسان بود و و خودش میگفت انجا شاید یک خدا بیامرزی برایش بفرستند. برای همین است که میگویم حاجی هرچی سرش آمد حقش بود و حتی باید بدتر میشد. حاجی از تشنه گی مرد. از گرسنه گی.یک سال آخر غذا از گلویش پایین نمیرفت و شش ماه آخر با قاشق چایی خوری آب میچکاندند میان حلقش،.سرطان گرفته بود. از ۸۷ کیلو رسیده بود به ۳۷ کیلو.غدغن کرده بودند که کسی جلویش آب یا غذا بخورد.میترسیدند دق کند از غصه.یکبار دم گوش سید حسن گفته بود حاضر است همه ثروتش را بدهد تا بتواند یک لیوان دوغ ابعلی و یک پرس چلوکباب سلطانی بخورد. ولی نشد.یعنی هستی آنقدر که حاجی فکر میکرد خر تو خر نبود. حاجی از تشنه گی مردو از گرسنه گی.

**********************

تا حاجی نمرده بود تو خاطرخواه من بودی و من هم غمخوارت بودم . مخصوصا در سه سال اخر که هر وقت برمیگشتی تهران صبح تا شب  تو روی پشت بام بودی و من روی خرپشته و من هم دلداریت میدادم.فکر میکردم میان بچه های حاجی تو با همه توفیر داری.نمیدانستم که ژن ها خلاصه کار خودشان را میکنند.سال اولی که وارد دانشگاه شدم خودت را بیشتر چسباندی به من و میان محل حرف انداختی که فلانی میخواهد بیاید خواستگاری تو.  یعنی من! من هم کیفور بودم. البته میدانم که یک جورهایی دوستم داشتی،میخواستی به همه نشان بدهی که خاطرخواه تو اهل کتاب و بحث و قلم است.من هم الاغ بودم و حالیم نبود.بعد دوباره رفتی سفر. باز هم لندن .خراب شود آن لندن که زندگی خیلی ها را به گه کشید و خیلی ها را بدبخت کرد. فقط یک نامه دادی که منتظرت باشم.تو که رفتی حاجی هم خانه را فروخت  و رفت  بالاترها. حالا دیگر بچه محل نبودیم. اما من ماهی دو یا سه بار می آمدم بالای شهر ، میان محلتان و از نصرت ،تنها سیگار فروش آن خیابان که دیگر با هم دوست شده بودیم سراغ تو را میگرفتم. یک روز سرد زمستان که آمدم آن بالاها، نصرت اتش را به سیگارم رساند و گفت تو آمده ای. بعد از سه سال باورش سخت بود. میان جیب های من هیچ چیز که نبود همیشه چند تا دوریالی برای چپیدن در تلفن عمومی و حرف زدن با تو پیدا میشد.

برف می آمد یادت هست؟ سال ۶۵٫ زمستان سختی بود لامصب.خودم را میرسانم به تلفن عمومی .شماره خانه اتان را میگرم. خودت بر میداری. من را نمیشناسی. سرم گیج میرود.مدام میگویی شما؟ و من هر بار حیران تر میگویم که منم! یادت می آید خلاصه . اما کلماتت یخ زده اند! برف سنگین میبارد. حس میکنم از شنیدن صدایم خوشحال نیستی، حتی ناراحت هم نیستی. حس میکنم “نیستم” برایت. سردی و سوز از میان شیشه شکسته باجه تلفن عمومی میپیچد به من.هر چه بیشتر حرف میزنیم بیشتر دور میشویم و سرآخر میگویی که باید بروی و بهتر است من هم دیگر تلفن نزنم.ولی کجا باید میرفتم بعد از سه سال انتظار؟ داغ کردم. هر چه خواستم به تو گفتم. هرچه که لیاقتش را داشتی. تو هم گفتی. من در باجه تلفن عمومی مثل سگ می لرزیدم. تو هم لم داده بودی رو مبل کنار بخاری. هر چه فحش و ناسزا بلد بودم حواله ات کردم نه برای آنکه تصمیم داشتی بروی میان بغل یک نره خر دیگر ، فقط برای آنکه حرمت سه سال انتظار و صبوری من را نگاه نداشتی . فقط برای اینکه یک عذر خواهی ساده هم نکردی. فقط برای اینکه فکر میکردی چون دختر حاجی هستی هر غلطی میتوانی بکنی.اشکت را درآوردم. و تو میان اشک و داد و بیداد گفتی : “حاجی رو دیدی اون سالهای اخر؟

 گفتم: ” اره”

. گفتی: امیدوارم مثل حاجی جون به سر بشی.

یکهو زبانم بند ؟ آمد ولی خودم را از تک و تا  نینداختم.

 گفتم: “مثل حاجی؟ هه”

پوزخند زدم. فکری هم شدم کمی .اما تلفن را قطع کردم و زدم بیروم. مثل سگ برف می آمد. درس تازه تمام شده بود و خودم را برای رفتن به سربازی آمده میکردم. ولی فکر مرگ در ذهنم متولد شد. دیگر با تو حرف نزدم.من رفتم  و تو نیز.  گاهی  اما هم به موهایت فکر میکردم.گاهی هم به چشمانت .

اولین چهارشنبه سوری که آمد همه نامه های تو را  سوزاندم و از روی آنها  پریدم. صورتم شده بود یه پهنه اشک.

علی مرادی نگاهم کردو گفت : گریه میکنی؟

گقتم :”نه بابا  دود اتیشه”.

 سه سال گذشته بود. و حالا بودی اما حضور نداشتی.اعتراف میکنم که  گاهی نیمه شبها می آمدم  محله شما. دوری میزدم  و سیگاری میکشیدم .نصرت یادش هست که چند نخ سیگار بهمن میگرفتم و تا سحر همان  اطراف راه میرفتم. نه برا ی خاطر تو ،فقط برای خودم آمد.آخر از تو چیزی به من نرسیده بود به جز زخم ،به جز درد.  یک  روز نه،  یه شب آمده بودم  پیش نصرت. آمده بود تا خودم را صید کنم. خاطرات خودم را. حس های رها شده ی خودم را.

مینشنم کنار نصرت و میگوید:

“بهتری؟

“اره بهترم، چطور مگه؟”

“هیچی همینطوری پرسدم داداش، راستی آزمایشهات چی شد؟”

“همون حرف های سابق”   با خنده میگویم: ” هنوز وقت دارم”

سیگار که لبم میرسد نصرت اتش را نزدیک میکند و میگوید:

” خبر داری؟”

 گفتم:” چی رو؟”

و  بعد برایم تعریف کرد که به پسر دکتر مشیر،   بله را گفته بودی و درست شب قبلش رفته بودی میان حجله! خانه پسر دکتر مشیر هم چند کوچه بالاتر بود به گمانم ، اما نمیدانستم دقیقا کجا و تلفن تو را هم نداشتم. از نصرت میخواهم که شماره ی تو را پیدا کند برای من.

” نصرت  شماره ی خونه شونو ندارم”

” اینکه غصه نداره..پیدا میکنم برات”

” دمت گرم نصرت”

” برو بابا زت زیاد..تماس از من”

سه ماه طول کشید . درست مثل سه سال .من میروم خدمت سربازی. حال من هنوز بدتر نشده بود  .نصرت تلفن میزند  و  شماره ی تو را میدهد به من.

 گقتم:” نصرت مطمئنی؟”

گفت”   اره دادش ، شماره ی خودشونه پسر دکتر مشیر هم رفته اروپا برای تجارت”

زمستان رو پایان بود. اما میان آن  سالها حتی تا روز سیزدهم فروردین هم برف و یخ میان کوچه و خیابان بود.

طبق یک عادت قدیمی ، شبها میزدم بیرون پیاده روی. آن شب هم  زدم بیرون به نیت تو. پاورچین پاورچین. خزیدم میان کابین تلفن. لامصب سرد بود سرد.  شماره را  گرفتم.۶ تا عدد. بعد ۶تا بوق و تو  تلفن را برداشتی .و عجیب اینکه آرام بودی.

گقتی”:  الو؟”

من نفس کشیدم

گفتی:” الو”

باز نفس کشیدم

گفتی:” بفرمایید”

عمیق تر نفس کشیدم

بلندتر گفتی :”مگه ازار داری؟”

گفتم :” نه..ولی تو داری!”

رنگت پرید..یادت هست؟

چند دقیقه حرف نزدیم. نقس های من و نفس های تو. و همین. من آرام بودم و تو نا آرام.

گفتم :”چیزی نیست ..نترس اومدم خیالتو راحت کنم”

باز هم چیزی  نگفتی..یعنی هنوز شوکه بودی.

گفتم :”یادته چی بهم گفتی؟ “

شاید یادت نبود ولی من یادت انداختم. مرگ حاجی. جان به سر شدن. بعد یادت آمد  ولی حرفی نزدی.

گفتم:” وقتی ۷۷ تا قرص خواب  تو یه دستم باشه و دو تا پارچ آب تو یه دست دیگه نه که عمر دست خدا نیست

بلکه حتی رو دست کسی هم نمیمونی! این از من، ولی تو فکر خودتو بکن دختر حاجی چون بعید میدونم از این جرات ها داشته باشی.

  یک دفعه از خواب پریدی. زبانت باز شد. به لکنت افتادی و فریاد زدی:

“چی میگی دیونه؟؟؟؟”

سکوت میکنم

گفتی:” دیونه چیکار میخوای بکنی؟”

سکوت کردم. اسمم را فریاد زدی و هر بار بلند تر. بغض کردی و به گریه افتادی و حتی به التماس. میدانستم هنوز کمی دوستم داری اما دیگر فایده نداشت.سرنوشت برای من رفتن و برای تو فعلا ماندن را خواسته بود.اسمم را دوباره فریاد زدی اما سکوت من تنها به همین جمله شکست:

“گفته بودم که من رو دست کسی نمی مونم  نه خودم و نه جنازه ام”

گوشی تلفن را  آویزان میکنم و میروم . سیگار پشت سیگار.دختر کوچک ممد خیاط حالا منتظرم بود و حتی نگران من.نگران تر از همه ی هستی . نگران تر از همه ی جهان .همانکه حاجی شبانه  برش میدارد و میبرد به یکی از روستاهای اراک و صیغه اش میکند و هیچ کس هم خبر دارد نمیشود تا همان روزی که حاجی جان به سر شد.

 

۸ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *