از میان کاغذها بر باد رفته/یادهای فراموش شده(۳)

شام فردا شب هیات با حاج عباس است. حال معصومه خانم_زن  دوم حاج عباس_ خوب نیست. نذر کرده آبگوشت بدهد .معصومه خانم که زن حاجی شد فامیل های شوهر مرحومش نگذاشتند دخترش را بیاورد پیش خودش .البته ما نمیشناختیم معصومه خانم را ولی از همین نزدیکی ها بود. یعنی میان همین محل ها زندگی میکرد.

دهه شصت  بود. محرم یک سال داغ در یک تابستان جهنمی . تا دم سحر همه میان هیات بودیم و هر هرو کر کر میکردیم، تابستان بی پدری بود و سه ساعت از نیمه شب هم گذشته ، هنوز اسفالت کوچه حرارت داشت، همه رفته بودند و مانده بودیم ما _مثلا_ الوات های محل . برای خودمان می بریدیم  و میدوختیم. نشسته بودیم بیرون هیات و تکیه داده بودیم به دیوار خانه حسن صاف کار،۷ نفر بودیم.دو تا مان نوحه خوان بودند_ فرهاد و مجتبی_  ودو تا مان طبل و سنج میزدند_ مسعود و سهراب  _ و دو تامان میان دار_امیر و فریدون _ بودند و من هم مثلا برنامه های روز بعد را معلوم میکردم. تو یکدفعه برامان چایی آوردی و سهراب جلدی پرید که سینی چایی را از تو بگیرد.میدانستم که سهراب میمیرد برای تو ولی رفاقت با فرهاد که برادرت بود کمی ترمز میشد برای سهراب. تازه ما سن و سالی نداشتیم همه امان ۱۷ ساله بودیم و تو ۱۴ ساله .

سهراب سینی چایی را میگیرد و رو میکند به من و میگوید: ” حالا فردا هیات نره بیرون..مگه چی میشه؟”

  فرهاد غیض میکند که” نکنه باز میخوای هیات این مفنگی ها واسه مون حرف دربیارن که یعنی نمیتونیم هیات رو ببریم بیرون ..اره؟”       اشاره کرده بود به هیات جوانان که میان کوچه بالایی بود و یک خط درمیان عملی بودند ، اما از حق نگذریم خوش تیپ هم بودند!

_ای بابا فرهاد جون ما که از شب دوم همش بیرون بودم الانم که شب هفتمه ، خب اگه تا اخرش بخوایم هر شب بریم بیرون که نمیشه..”

_ “چرا نمیشه..هیات باید بره بیرون دیگه..افت داره واسه ما ..آخه تو محل صدامونو بندازیم به سرمون که چی؟”

سهراب طبل زن قهاری بود، _طبل ریز_ میزد ، چوب های طبل به هنگام زدن ، اصلا دیده نمیشد میان دستانش از فرط سرعت. لامصب از همه جای طبل صدا در می آورد . اصلا خیلی ها دنبال هیات ما راه می افتادند تا ببیند این چه جور طبالی ست و این پسرک یعنی سهراب چه میکند یا این طبل ریز…خب خاطرخواه هم زیاد داشت سهراب..دخترها همه سرک میکشیدند که او را ببینند ولی خب گلوی سهراب پبیش تو گیر کرده بود .و برای همین بود که دوست داشت هیات  بیرون محل نرود و تو مدام سرک بکشی از پنجره آشپزخانه رو به کوچه و دل سهراب قوت بگیرد و برود میان آسمانها.

باز این چه شورش است، باز این چه شورش است_ که در خلق عالم است

 همان شب اول متوجه شدم که وقتی تو هستی سهراب را شور عجیبی میگیرد و عجیبت تر طبل میزند. اینهمه انرژی آنهم در شب اول که هیچ کس حس و حالی ندارد برایم عجیب بود اما بعد ا فهمیدم که باعث این شورش تو هستی. برای همین سهراب دوست داشت نزدیک تو باشد. برای تو بزند. برای تو چوب طبل را بشکند.امام حسین و حضرت عباسی بهانه بود.سیاه پوشیدن بهانه بود، همان شب اول انقدر طبل زد که  میان انگشت شصت و انگشت اشاره اش تاول زد. ولی چون تو بودی ادامه داد. ولی خب قرار ما با همه بچه ها به راه بود و شب هفتم متعلق بود به فرهاد.

فرهاد هم  صدای خوبی داشت، تیپ خوبی هم میزد .کمی لاغر و قد بلند. شلوار پارچه ای _ خمره ای _ به رنگ سرمه ای  که هر طرفش ۵ تا ساسون داشت را میپوشید.و پیراهن سیاه ،رنگ و  رو رفته ای که برای دایی اش  بود و یقه های بلندی داشت را تنش میکرد. پیراهن را میزد میان شلوار بعد کمی از پیراهن را میکشید بیرون که تاخورده بیفتد روی کمربند سگک دار. یک دستش را هم خیس میکرد و میکشید پشت موهایش که حسابی بلند بود. وقت خواندن نوحه هم بلد بود چطور مردم را تهییج کند . دستانش را به موقع تکان میداد..جمله را به موقع رها میکرد و به موقع از دهان مردم جواب ها  را  میگرفت… اول محرم هم رفته بود پیش عباس کثیف  و موهایش را پشت بلند زده بود.

همه چایی میخوریم و میخندیم.  فرهاد رو به من میکند و میگوید: ” قرارمون ردیفه دیگه؟”

سر تکان میدهم که یعنی بله . کمی نگران است فرهاد. من میدانم چرا.

، قرار من و با فرهاد این بود که شب هفتم باید هیات را میبردیم نزدیک های موتور آب، جایی که هم تکیه و هیات زیاد بود و هم اینکه آقا فرهاد دلش پیش دختری گیر کرده بود که خانه اشان درست مشرف به موتور آب بود…دخترک  ۱۵ ساله بود وساعت ۱۲ می آمد بالای پشت بام ،بعد هم فرهاد همان نوحه ای را میخواند که به تیپش می آمد و آنروزها  مد بود .

عمه، عمه..بوی بابایم حسین ا ز کربلا آید

..عمه..عمه….بوی بابایم حسین از کربلا آید

 این راکه  فرهاد میخواند یک دفعه هیات شکل میگرفت، منظم میشد، زنجیر زنها پرشور تر میشدند و سهراب و مسعود عجیب تر طبل و سنج میزدند و ان وسط هم امیر و فریدون  حسین _حسین های بلند میکشیدند و مردم را ملتهب میکردند. زنهای محل که پشت دسته راه می افتادند با این نوحه چشمشان نم دار میشد اما نه همه.

رو میکنم به بچه ها و میگویم: ” بریم دیگه بابا سحر شد”

بچه ها بلند میشوند. لامپ جلوی هیات را شل میکنم.

“آقایون بی زحمت فردا پنج عصر هیات باشن..نذارن ساعت هشت بیان ها ”  اینو مثلا بدون شوخی و با تاکید گفتم. بعد هم همه زدن زیر خنده و هر کس چیزی گفت و رفت.

سهراب: ” حرص نخور جیگر..کباب شد دلم”

مجتبی: ” آمد صدا از قتلگاه… امد صدا از قتلگاه….”

همه خداحافظی کردند و رفتند. من ماندم و فرهاد.

فرهاد: ” کلید داری؟”

_ اره دارم

ولش کن بیا بریم رو پشت بوم بخوابیم

_مگه اوس حسن نیست؟

_هست ولی خوابه..بیا بریم بابا

میرویم بالا پشت بام  خانه فرهاد اینا.. زیر شلواری پوشیده ام آنهم زیر شلوار جین بگی! فرهاد میخندد که: ” خر تب میکنه تو این گرما بعد تو  زیر شلوار جین، زیر شلواری پوشیدی؟” خودم هم میزنم زیر خنده…حالا کمی خنک تر است هوا..دراز میکشیم و ستاره ها را نگاه میکنیم.

فرهاد : ” فکر میکنی چی میشه فردا؟”

_هیچی..چی میشه؟ میریم دیگه

_کسی شک نمیکنه؟

_خب بکنه

_ ضایع نشیم؟

_ضایع؟ کار واسه امام حسین ضایعات نداره!

_ جدی دارم میگم

_منم جدی میگم

_آخه فردا شب واسه خاطر من داریم میریم اونجا//منم واسه خاطر اون دختره میخوام نوحه بخونم. اجرش از بین میره بعنی؟

_تو خلی؟

_نمیدونم والله

_من میدونم…تو خلی…مگه دختره خاطره تو نمیخواد؟

_میخواد

_پس بگیر بمیر حالا تا فردا،

_حالا سهراب چرا گیر داده که هیات نره بیرون؟

 یک دفعه چهره تو می اید جلوی چشمم. و صورت سهراب نیز. برمیگردم که فرهاد تغییر چهر ه ام را نبیند.

_” خب لابد خسته است دیگه برادر من…تو خسته میشی میکروفون رو میدی به مجتبی ولی این طفلی دستاش تاول زده دیگه..مگه ندیدی؟”

_اره راست میگی

_ حالا میمری یا نه؟

_ نه تو بخواب

_ پس ببند اون گاله رو .صبح شد

فردا عصر همه جمع میشوند، قرار و مدارها گذاشته میشود. تکیه را جارو میزنیم. زن های محل استکان و نعلبکی ها را شسته و سماور را روشن میکنند. حاج عباس شام میدهد. سه دیگ ابگوشت بار گذاشته اند. هفتاد ، هشتاد نفری آمده اند،شب هایی که شام میدهیم بیشتر می آیند. حاج عباس دم در تکیه خوش آمد میگوید. نیم ساعت دیگر میزنیم بیرون. همه چیز رو به راه است. فرهاد کمی اضطراب دارد.سفره ها را جمع میکنیم. مجتبی شروع میکند به خواندن..صدای طبل و سنج ارام ارام اوج میگیرد..فریدون و امیر صف زنجیر زن ها را نظم میدهند…مجتبی ارام ارام ناله میکند:

” عاشقم من..عاشقم من..عاشق روی حسینم…

کربلا من عاشق…کربلا من ..عاشق روی حسینم”

 هیات ارام ارام از کوچه میرود بیرون…من مانده ام ته هیات که چیزی جا نمانده باشد…کوچه خلوت  شده بود و یک دفعه صدای ناله از خانه حاج عباس بلند میشود و همسایه ها میریزند میان خانه ی حاجی…معصومه خانم به رحمت خدا رفته بود، میپرم بیرون کوچه و هیات را بر میگردانم ، همه اهل محل میریزند میان خانه ی حاجی، اما مجتبی همینطور میخواند، زنجیر زن ها ادامه میدهند…به فریدون میگویم..امشب جایی نمیرویم…فرهاد میرود توهم  اما به روی خودش نمی آورد ، فقط میگوید: ” حالا نمیشد یه سر میرفتیم موتور  آب و زود بر میگشتیم؟”

 نگاهش میکنم و میگویم ” نه نمیشود..حالاهم برو اون میکروفن رو از مجتبی بگیر ..طفلی خفه شد”

_ حالشو ندارم..میرم خونه

_فرهاد؟

_چیه؟

همین؟

_اره همین

بعد هم میرود میانه خانه و او را دیگر نمیبنم. …در گوش مجتبی جریان را میگویم و او هم میگوید که نگران نباشم و تا صبح میخواند.  برای زن حاجی ماندیم میان کوچه. نباید حاجی را تنها میگذاشتیم.

ساعت به ۱۲ نزدیک میشود. هنوز مجتبی نوحه میخواند و زنجیر میزنند مردم. من هم  در انتهای هیات سینه میزنم..چشمم را چند لحظه میبندم و باز میکنم…تو بالای پشت بامی و سهراب نگاهت میکند،…صدا عوض میشود و یکی میخواند:

” عمه عمه…بوی بابایم حسین از کربلا آمد”

” عمه عمه…بوی بابایم حسین از کربلا آمد”

فرهاد است، تعجب میکنم. سرش بالاست. بالا به سمت پشت بام خانه حاج عباس،..نگاه میکنم…یکی شیون میکند ان بالا اما تشخیص نمیدهم که چه کسی ست!. اهل محل حرف میزنند .فردا صبح تششیع جنازه معصومه خانم است. فردا سر خاک معصومه خانم دخترکی را میبینم که بیشتر از همه شیون میکند و بر سر و رویش میزند. هیات را آورده ایم بهشت زهرا. فرهاد باز همان نوحه را میخواند. دخترک محله موتور آب ، همان که فرهاد خاطرخواهش بود حالا افتاده بود روی خاک معصومه خانم و کسی نمیتواست بلندش کند. فرهاد میخواند و دخترک گریه میکرد. دختر معضومه خانم تازه امده بود پیشش!

۷ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *