یکی بود، کی گفته که یکی نبود؟

توضیح:

سالها گذشته بود از روزگارانی که هر هقته و هر روز  برای بچه ها مینوشتم،شاید هفده یا هجده سال پیش. حس و حال آنروزها را گم کرده ام. خاطره اش اما پررنگ است.چند ماه قبل بود،ناغافل دعوت شدیم،خوانده شدیم به محفلی که پر بود از بچه ،آنهم بچه های این دوره زمانه،قرار بود کمی حرف بزنیم،برای آن مجلس و محفل،چند مطلب کوتاه و بلند نوشتم .شاعرو نویسنده کودک و نوجوان هم بودند که یکی یکی چند کلمه ای حرف  زدند،آنها قصه های خودشان را گفتند و من قصه های خودم را،آنها  با یکی بود یکی نبود شروع کردند و من با “یکی بود ،کی گفته که یکی نبود؟”  و حالا همان متن را میگذارم اینجا،نگاه به مطلب قبلی میکنم که انهم برای کودکان است، پیش خودم فکر میکنم “از روزگارهرگز” عجیب کودکانه شده است! و عجیب تر آنکه من این کودکانه ها را یکسره از مطالبی که گاه برای شما بزرگتر ها مینویسم بیشتر دوست دارم.حالا بدتان نیاید!


سلام بچه ها

از اینکه امروز اینجا هستید خوشحالیم. راستش  امروز ما میهمان شما هستیم نه اینکه شما میهمان ما،  چون شما بهترین و زیباترین بهانه ما هستین برای  با هم بودن، مهمونی هم اول یه بهانه درست و حسابی میخواد، و چه بهانه ای بهتر از بچه هایی که امروز کتاب میخونن،و فردا حتما کتاب مینویسن، بزارید در گوشی بهتون بگم : از همون روز اول که قرار شد امروز بیایم و با هم باشیم  تا همین امروز که اومد و ما هم هستیم دل تو دل هیچ کدوم ما نبود، چرا؟ چون بچه ها ادم بزرگ ها همیشه خواب میبینن، خواب بچه گی هاشونو ، خواب بازی گوشی هاشونو و حتی خواب شیطنت هاشونو…درگوشی بهتون بگم..ما خیلی وقت بود که خواب ندیده بودیم…ولی حالا که شما اینجا هستید، حالا که ما شدیم مهمون شما، حتما حتما حتما  امشب دوباره خواب میبینیم. خواب کوچه ها و بازی ها، قصه های مادر بزرگ و شادی ها”

بچه ها

میدونید چیه؟ قصه ها به خواب ما میان، شعر ها همیشه زیر بارون میان ،داستان ها گاهی خودشون رو اویزون میکنن به ما و تا نگیم و ننویسیم از ما جدا نمیشن،آدم بزرگ ها یی که برا شما قصه میگن، شعر مینویسن و داستان روایت میکنن  همه شون  دوجور خواب میبینن، یکی بچه گی های خودشون و یکی هم خواب قصه ها، و کلمات مثل بارون میباره رو سرشون و  همین که از خواب بیدار میشن ،یا یک شعر متولد شده یا یک قصه!

داستانک

یکی  بود  کی گفته که یکی نبود؟

زیر گنبد کبود همیشه و همه جا خدای مهربون  بود. روزی روزگاری در اون زمون های قدیم یه جایی تو همین سرزمین یا یه کم این ور یا یه کم اون ور تر /بچه ای بود که مکتب میرفت،مدرسه مثل شما/ولی نه سرویس مدرسه ای در کار بود و نه ماشینی و نه تغذیه ای/ از این آبادی تا اون آبادی ۱ ساعت با پای پیاده راه بود/.و این کار هر روز پسرک قصه ما بود./  صبح تنها میرفت به مکتب اما وقت غروب که برمیگشت همراه با پیرمرد چوپانی برمیگشت که تا رسیدن  به آبادی برای پسرک قصه و افسانه میگفت.

از قضا پسرک درسخون هم بود،مثل شما کتابخوان هم بود / ولی اون زمونا مثل الان کتاب های رنگارنگ نبود/ کتابهای گویا و پر از زنگ نبود/… اما پیرمرد چوپان چنان برای پسرک افسانه ها و قصه ها و شعر ها رو میخوند که پسرک دل تو دلش نبود تا روز بعد برسه و یه قصه جدید بشنوه. افسانه های ادمهای خوب و بد،انسان های زشت و زیبا،  قصه های ادمهایی که کارهای خوب انجام میدادن و دوست داشتنی میشدن و ادم های بدی که همه ازشون بدشون می اومد. شعرها و قصه ها  همیشه پسرک قصه ما رو به رویاء دعوت میکرد،خلاصه روزها گذشت و گذشت و گذشت. ساعت ؟ نه! روز؟ نه! هفته ها؟ نه! ماه ها؟  نه؟  سالها گذشت ولی قصه ها و افسانه های پیرمرد چوپان تمومی نداشت اما حکایت عمر یه چیز دیگه بود.  یه روز صبح پسرک که حالا چند سالی هم بزرگ تر شده بود  دوباره میره به آبادی کناری، اما وقت غروب دیگه پیرمرد رو نمیبینه و به جای پیرمرد پسرک کوچیکی رو میبنه که چوپان گله شده،ازش میپرسه: “اهای پسرک پیرمرد کجاست؟ “و پسرک هم میگه که پاهای پیرمرد دیگه رمق راه رفتن نداره. پسرک قصه ما دلش گرفت. غمگین شد.اشک ریخت و غروب براش سنگیمن شد.

“پس قصه ها چی میشه؟ افسانه ها   شعرها؟”

یه دفعه فکری به ذهنش رسید.لبخند زد.پشت پا به اندوه و غم زدو شروع کرد به گفتن شعرو قصه و افسانه برای پسرک چوپان وبعد از اون  هر چی در طول سالها از پیرمرد شنیده بود هر روز  برای پسرک نقل میکرد…خب ما نمیدونیم اخر قصه چی شد اما شاید همین شعرا و قصه ها و افسانه ها شما میخونید یکی از همون شعر ا و قصه هایی باشه که پیرمرد برای پسرک قصه ما گفته بود

یک دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *