بازی بود اما آنروزها ما را “ولیعهد” خطاب میکردند

باز هم روز تولد، حالا نمیدانم هفت ساله میشود یا هشت ساله،منم که حوصله ندارم،خب البته باید یک هدیه ای چیزی تهیه کنم،حالا شاید خیلی ها در این روز هفت ساله یا هشت ساله شوند، یک نسل متفاوت ،اینها که بیست ساله شوند من وارد دهه پنجاه زندگی میشوم،اینها که قبراق شوند من آرام میشوم،اینها که چموشی کنند من محافظه کار میشوم،..خنده دار است،پیش خودم فکر میکنم این بار چه کتابی را هدیه کنم،البته عقم میگیرد از کتاب های کودکان میان بازار،همه اشان جفنگ است تقریبا. یعنی کتاب خوب کم است. پیش خودم فکر میکنم یک نامه بنویسم،کمی حرف  بزنم،انهم برای کسانی که از نسل من نیستند،..پس مینویسم،به زبان خودم،بعضی چیزها را مینویسم،خیلی چیزها را نه،..نمیدانم این هدیه ای مناسبی برای کودکی هفت یا هشت ساله خواهد بود!؟اگر کسی به شما در هنگامی که هفت یا هشت ساله بودید چنین نامه ای مینوشت و چنین هدیه ای میداد چه حسی پیدا میکردید حالا؟ خوشتان می امد یا ان را میگذاشتید برای اولین چهارشنبه سوری؟!

************************

سلام آقای محترم

حقیقتا امیدوارم خوب باشید. حالا که برای شما مینویسم سالروز تولد شماست .. بنده نخوانده و نشنیده ،اطمینان عجیب دارم که همه ی خانواده در هول و ولا هستند که مبادا جشن ورود شما به هفت یا هشت سالگی خاطره انگیز نشود، که مبادا از خوشی و سرخوشی ذهن و دل شما انباشته نگردد ، که مبادا بر خاطر جنابعالی گرد و غباری اندک از ملالت بنشیند،  و هزاران مبادای دیگر که میدانم و نمیگویم وآنها را واگذار میکنم تا روزی خودتان دریابید و ببینید چگونه بوده است اوضاع و البته این را هم علاوه میکنم که  این رسم مادران و پدران این سرزمین  کم اقبالی است که رنگ سیاهش یعنی رنگ عزایش میشود رنگ عشق، آقای محترم! پس اگر یک روزی در جوانیتان به آرشیو موسیقی ایران مراجعه و با آهنگی به نام  “مشکی رنگ عشق است” مواجه شدید هیچ متعجب نشوید و البته باور هم نکنید که مشکی رنگ عشق باشد! ساده بگویم: مشکی رنگ بخت ماست .بختت که سیاه شد، پیشانی نوشتت که مکدر شد،اقبالت که رو به افول رفت،  آنوقت رنگ عشقت که باید هزار رنگ باشد نیز تیره میشود،.سیاه میشود….عجب  تند و تلخ آمدم در همین ابتدا…میبینید؟ اما اشکالی ندارد، شما هم که با رگه هایی  از حقیقت مشکلی ندارید و مطمئنم باور میکنید که در سراسر تاریخ مصلحت گرای  این سرزمین  همیشه حقیقت را ذبح شرعی کرده اند!

میگفتم  آقای محترم

خودکشی های عاطفی ، رسم پدران و مادرانی است که جان و ذهن و روح و عشق میگذارند تا شما به روزگاری نه چندان دور که برکشیده تر میشوید هر انچه از خوبی و روشنی در جهان است میهمان دل و ذهنتان باشد.

بله آقای محترم،  در این جغرافیای کم بختی که ما نفس میکشیم باور بفرمایید که  فرزندان، سالاری میکنند، حرف بالای حرفشان کم است ، بالای چشم هیچ کدامشان ابرو نیست! حکمشان کمتر از حکم پادشاهی نیست، وقتی میگویند بشود! پس میشود! مثل خدا کنفیکون میکنند! باور کنید از اغراق هیچ مایه نمیگذارم و واقعیت میگویم. حالا اگر پدر و مادری هم به دلایل ریز و درشت حکمی از فرزند نخواندند لابد حکمتی بوده است وگرنه شما به خواب شب هم نمیبینید که فرزندی حکم کند در این دیار و از دست پدر و زبان مادر بر بیاید و انجام نشود! محال است آقای محترم، محاال!

ما که برای چندین نسل پیشتریم همه مانند ولیعهد بزر گ شدیم و من اطمینان عمیق دارم  که پدر شما حتما بارها به صفت “ولیعهد ” متصف شده اند(آنوقت ها مد بود)  و مادر شما به سان شاهزاده قد کشیده اند!  و اینها رسم آنروزها بود که مردمان همه احساس پادشاهی داشتند ، پس طفلان خود را ولیعهد و شاهزاده خطاب میکردند.(بگذار این را در گوشتان بگویم آقای محترم …همه انوقت ها پادشاه بودند،یک پادشاه بزرگ درون ما بود و یکی پادشاه کوچک در بیرون، بعد یک ناغافل ملتهب شدند، منقلب شدند، شور کردند  و پادشاه کوچک و بیرونی را از یک  جغرافیا  راندند و یادشان رفت که هر کدام در میان خود پادشاهی داشتند به مراتب مستبد تر،مغرور تر، سرکش تر و…برای همین است که حالا بعد از چند دهه  این را گاهی اهسته و گاهی بلند میشنویم که رمز ازادی حقیقی رهایی از همان پادشاه مستبد و مغرور و خودخواه درون است …بگذریم)

میگفتم

ما را آنروزها “ولیعهد” خطاب میکردند .اما باور بفرمایید همه اش حرف  بود، کلمه بود، بازی بود،یک جورهایی برکشیده گی نخوت پنهان پدرانمان بود، ما سالار نبودیم، نه اینکه نبودیم اما به قران مجید ، باید خودمان را به زمین و زمان می زدیم تا حکمی  از ما اجرایی میشد، مثل حالا نبود که حکم شما، مهر نشده اجرا میشود! اما یک چیز قطعی بود . اینکه پدران و مادران از جان مایه میگذاشتند برای فرزندان،  مانند حالا که شما شش ساله میشوید، مانند پدر و مادر شما که همه کار میکنند تا مبادا خوشباشی شما به حداقل برسد!، که مبادا عشق و حال  شما آقای محترم  از عرش به فرش برسد! که مبادا رویاهای شما جامه واقعیت نپوشند، شاید باور نکنید اما رویاهای نسل ما لباس خاکستری تنشان کردند….بگذریم.

حالا قصد ندارم که مدام از خودکشی های عاطفی پدران و مادران این سرزمین بگویم برایتان تا به روزگاری که این نامه را میخوانید گرفتار تعارف بی مایه ی شرمنده گی شوید..نه!  ابدا!  اصلا!  پدران و مادران هم لابد حضی میبرند از همجواری با شما،..من فقط این پاره پاره های ذهنم را میگذارم کنار هم که بخوانید و بدانید..همین  و حالا من نمیخواهم طولانی کنم حرف  را برای اینکه هجوم کلمات رهایم نمیکنند و اگر خودم را بسپارم به این هجوم، دور میبینم که سر حرف بند بیاید. اما خب قصد کرده ام با شما کمی حرف  بزنم.با کسی که نمیشناسم و نمیشناسد من را،  خب  نسل هایمان فاصله کم ندارد،شاید هم زبان امروز یکدیگر را درک نکنیم ولی بنده، امید روشن  دارم که به سالیانی نه چندان دور که شما برکشیده تر میشوید و من خمیده تر، که ذهن شما چالاک تر میشود و ذهن من آرام تر،  حتما زبان های ما به فهم متقابل میرسند  و این نامه از یک آدم ناشناس اگر واجد حقیقتی باشد قطعا به حقایق دل و ذهن شما پیوند میخورد و انوقت دیگر ما ناشناس نیستیم انهم به واسطه معنایی که  من مراد میکنم ومفهومی که شما برداشت میکنید.راستش جهان هم زیاد بزرگ نیست آقای محترم، هر چقدر هم بزرگ باشد در ذهن شما جا میگیرد. پس پایگاه و جایگاه حقیقت ها همان ذهن شماست!  من هم که  برای ذهنتان مینویسم.

آقای محترم

قصه ی پیچیده ی فداکاری های آمیخته به عشقی جنون آمیز  در نزد پدران و مادران این دیار را پایانی نیست،ولی  باور بفرمایید موهای نقره ای پدر و سپید مادر در روزگاری که شما جوان خواهید بود، نشانه است! و من امید وارم شما قدردان این نشانه ها باشید و بر طاقچه دل و ذهنتنان قرارش دهید ، گرچه جهان و زندگی ادمیان در حال پوست اندازی ست واخلاق دیگر ستون ثابت ندارد و همه چیز به طور فزاینده گرفتار نسبیتی تمام عیار شده است و  اینگونه امیدها  که من دارم ،به سخره گرفته میشود اما هیچ دلیل نمیشود که  من از امید هایم با شما نگویم،…میشود؟ خودتان قضاوت کنید ، کیمنه ی سالهایی که بایست تا شما این نامه را بخوانید و بر محتوایش داوری کنید چیزی میان ۱۲ تا ۱۴ سال است، و من از همین حالا داوری را بر عهده شما میگذارم و هر چه قضاوت کنید را می پذیرم .آدم  باید امید هایش را بگوید آنهم  بلند! حتی اگر ناامیدی همه هستی را گرفته باشد(راستی حتما نمایشنامه کرگدن اثر اوژن یونسکو را بخوانید، داوری شما را عادلانه تر میکند)

آقای محترم

هنوز به شما مبارک بادی هم نگفتم و نه حتی خجسته باشی،خب باید معلوم شود برای چه!

میدانید آقای محترم، ادمیزاد بدش نمی آید روزی هزار بار متولد شود، نو شود، تازه شود ولی توانش را که ندارد، یکبار به دنیا می آیند آنهم به صورت طبیعی و بعد هر سال جشن میگیرد،البته نق هم میزند واز گله کردن هم کم نمیگذارد و مدام از بد عهدی دنیا مینالد اما برای تولد لحظه شماری میکند، نه اینکه بخواهد دوباره فیزیکالی متولد شود اما از نو شدن بدش نمی اید ولی  چون نو شدن و تازه شدن ساده نبوده و کار هر کسی نیست وآدم باید پوست خودش را بکند و باید خود “دیروزش” را بکشد تا به  خود ” فردا” برسد ترجیح میدهد هر سال ،سالروز همان تولد طبیعی را به جشن بنشیند !نعل وارونه میزند یک جورهایی! لنگ کفش را در بیابان غنیمت میداند  و بادمجان را گوشت تصور میکند! همه هم از ناعلاجی!  البته من هم با این اتفاق سر نزاع ندارم..خیلی هم خوب است ،بعضی ها نیاز دارند به این تذکر ها اصلا!  اما دلیلش همان است که گفتم! شما فکرش را بکن..کسی که هر روز و هر لحظه به واسطه آگاهی روح و جانش تازه میشود در حقیقت هر روز متولد میشود،این ادم چه نیاز دارد به سالروز تولد طبیعی؟..هیچ! احساس کمبود هم نمیکند! برای اینکه از درون تازه میشودآقای محترم ،برای اینکه جهان را جور دیگر میبیند..برای اینکه هستی  را جور دیگر فهم میکند…

آقای محترم به جان جفتمان خیلی از مردم در سی سالگی میمیرند اما در شصت سالگی دفن میشوند و هر سال نیز این فاصله سی تا شصت را  جشن تولد میگیرند..ولی اگر شما باور کردی که انها نو میشوند ، بنده هم باور میکنم!

به والله من کم ادم  ندیدم که از سی تا شصت فقط ششصد پرس چلوکباب سلطانی بلعیده و دوغ ابعلی سرکشیده  و این تنها کار مفیدشان بوده است! حالا شما خواهید دید و قضاوت خواهید کرد حرف های من را و عمیقا میخواهم   که جنابعالی نیز به روزگاری نه چندان دور به دایره تولد های عقلی و عاطفی پا بگذارید و حض وافر ببرید و ببینید که دنیا و لذت هایش در چلوکباب سلطانی و دوغ ابعلی تلخیص! نشده است.

آقای  محترم

کم نیستند کسانی که همواره من را تذکر میدهند که رسم صحبت با هر قشر و گروهی را بدانم و با یک زبان با همه کس حرف نزنم،مرادشان هم اینست که با همسالان شما باید با زبان خودتان صحبت کرد نه به زبان میانسالان و …! اما حقیقتا من درکی  از این معنا ندارم! برای همین با تمام همسالان شما همانگونه حرف میزنم که با استادان دانشگاه! با تمام همسالان شما همانگونه دیالوگ دارم که با همسالان  و هم نسلان خودم. من حقیقتا درکی از این معنا ندارم …چرا ندارم؟ خب شما نگاه کنید چند دهه پیشتر از ما ،طفلانی که “مکتب خانه”  میرفتند چه میخواندند؟  بوستان و گلستان سعدی! مثنوی معنوی جلال الدین رومی،دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی،کلیله و دمنه،تاریخ طبری،موش و گربه عبید زاکانی،مثنوی نان و حلوای شیخ بهایی، پندنامه فریدالدین عطارنیشابوری،حسین کرد،خاورنامه،بخشی از جامع‌المقدمات،صرف و نحو عربی و اینجور چیزها! یعنی نمی فهمیدند آن  طفل ها؟ یعنی درک نمیکردند آنها را؟ کاملا اشتباه است آقای محترم، کسی هم اگر به شما گفت باور نکنید آن را، فروزانفر ، ایرج افشار،صادق هدایت ، آل احمد ، قاسم غنی ، فریدون ادمیت ،محمد علی فروغی،محمد قزوینی،جمالزاده ،محمد تقی بهار،پروین اعتصامی،سیمین دانشور،احمد کسروی، حسن تقی زاده و….صدها تن دیگر  همه و همه محصول همان مکتب خانه هایی بودندکه در انجا طفلان با زبان بزرگ ترین ادیبان و فیلسوفان  آشنا و مانوس میشدند! و مانند بزرگسالان  با انها رفتار میشد! چطور انها آنزمان میفهمیدند  اما (بلا نسبت!) شما حالا نمیفهمید؟!  (البته من نمیگوم این را بلکه کسانی که به من تذکر میدهند اینطور فکر میکنند) وگرنه شما میدانید و میبینید که بنده هیچ ملاحظه سن و سال  ندارم، علاوه میکنم که همسالان شما به مراتب فهمیده ترند تا از همسالان ما، برای اینکه شما اگر نگیرید مطلب را جای دوری نمیرود، خب ارام ارام بزرگ میشوید و زیر پوست حرف ها را در می یابید ،شما  اگر نمی گیرید مفهوم را مغرور هم نیستید،یک چیزهایی نمیدانید که به زودی خواهید دانست، اما این همسالان ما نه اینکه نمی دانند  نه اینکه فرصت را از دست داده اند، بلکه حتی نمیدانند که نمیدانند و چنان رفتار میکنند که گویی در آتن با افلاطون وسقراط به کراهت فالوده ی شیراز خورده اند!  باور کنید مزاح نمیکنم…اوضاع همینقدر وخیم است که روایت کردم…خلاصه اینکه من نه تنها با شما  بلکه با تمام همنسلان شما همینگونه دیالوگ دارم و باور دارم که این گفتمان شاید دیر به ثمر بنشیند اما خوب مینشیند! و شکر خدا نه شما و همسالانتان دنبال چلوکباب سلطلنی هستید و نه من در حسرت دوغ ابعلی!

آقای محترم

نمیخواستم  این را با شما در میان بگذارم اما حالا نظرم تغییر کرده است و رغبت کرده ام برای قلمی کردن آن .

موضوع ربط وثیق دارد با همنسلان من و همسالان شما، …هیچ تردید ندارم که در روز جشن، میهمانان، شما را با اسباب بازی، انهم  در شکل و شمایل های گوناگون غرق خواهند کرد،خب دوستدار کم ندارید،کشته و مرده به همین ترتیب، هر کس به طریقی میخواهد دل شما را ببرد، حق هم دارند، ولی اینهمه اسباب و ادوات بازی هم دلیل نمیشود که همنسلان من ، تذکرم دهند به شیوه بیان! شما هم یکه نخور،عقب نشینی هم نکن، اسباب و ادوات بازی شما صد پله شرف دارد به اسباب و ادوات بازی ما بزرگ سالان،چون زندگی سراسرش بازی ست، بازی هایی گاه معنا دار و گاه کم معنا، اما بازیست، گاهی بازی هایش فکری هم میشود، مثل همین اسباب و ادواتی که شما دارید ولی تفاوت هست میان بازی های شما و بازی های ما ، شما ماشین بازی میکنید، ولی هم نسلان من ماشین بازند انهم به قیمتی که اگر بگویم حتما غمگین میشوید، شما خانه سازی میکنید اما همنسلان من خانه اندازی میکنند انهم به قیمتی که اگر بگویم اندوهتان بسیار میشود، شما در دنیای کودکی میهمانی میدهید بدون هیچ چشم و هم چشمی در نهایت ساده گی و شفافیت ولی همنسلان من میهمانی میدهند آمیخته به فخر و نخوت و کراهت،شما یک رو هستید در واگذاری اسباب و ادواتی که دارید به دوستان خودتان، همنسلان من هزار جور تعارف بی مایه  دارند و صد هزار ناخن خشک! شما بی ریا هستید و ما همه ریا کار، شما یک رو هستید و ما همه چند رو، شما دلتان روی زبانتان است و ما میان جیبمان!..تفاوت های ما با شما اززمین تا آسمان است و اگر کسی یک روز بخواهد کنکاش مدبرانه کند ، بی هیچ بیش و کم نتیجه این میشود که ما طفلیم و باید به زبان طفلان با ما سخن گفت و شما و همسالان شما  عاقل و بالغ!

آقای محترم

میخواهم کوتاه کنم این نامه را، انگشتان یاری نمیکنند،کیبورد همان چیزی ست که احتمالا در یک دهه دیگر شما انرا نخواهید داشت و به شیوه دیگر مینویسید و ثبت وضبط میکنید، راستی تا یادم نرفته بگویم، حول و حوش سالروز تولد شما  ، دومینو ی انقلاب در خاور میانه راه افتاده است،میان تونس (در جغرافیا میخوانید حالا) یک جوانی خودش را اتش زد ولی کسی  گمان نمیبرد آن اتش بر جان حکومت اقتدارگر بیقتد و شش به هفت روز نرسیده آقای بن علی جمع و جور کند اسبابش را…از همه مهمتر  مصر بود،حالا البته شما سرتان گرم است و در عرش سیر میکنید، اما این چند تا را میگویم که بماند به یادگار،  مبارک، ریسس جمهور ی که سی سال بر کشور فراعنه ریاست کرده  دیگر برای مصری ها  مبارک نیست! همه میگفتند باید برود و رفت! ،مردک حکومت نظامی اعلام کرد اما مردم ماندند درخیابان و این روزها شعله اتش از همه جای مصر زبانه میکشد  گرچه من میانه ای با اعراب ندارم و نه حتی دل خوشی اما ادمند دیگر، چه میشود کرد، اردن هم سرو گوش مردم میجنبد، الجزایر هم به همین ترتیب، دور نمیبینم که سوریه هم بلوا شود(البته شده است) خلاصه که اوضاع خاور میانه اینروزها به سامان نیست و این دومینو معلوم نیست چگونه و به کجا ختم میشود!

سال قبل هم اوضاع همین مملکت خودمان یک جورهایی عجیب بود،هنوز هم عجیب است،یک چیزی زیر پوست شهر وول میخورد،ولی خب زندگی جریان دارد،گاهی تند و گاهی کند، اگر بخواهم اخبار مملکت را برایتان بنویسم گرفتار عمیق ترین پارادوکس زندگیتان میشوید. یعنی از هم از خنده میمیرید و هم از غصه اشک میریزید. به والله  بعضی چیزها عجیب خنده دار است و بعضی ها عجیب گریه دار.جوان تر که شدید حتما روزنامه های بی جان و مجلات کم رونق این دوران را بخوانید.

راستی چند  ماه است که یارانه ها را نیز داده اند، به قرار نفری چهل هزارتومان، سه چهل هزارتومان را اگر بگذاریم روی هم شاید شما بتوانید این روزها یک جفت کفش مناسب پایتان بخرید!(کفشی که منطبق با استانداردهای ادمیزاد باشد! وگرنه کفش برای پا شما سه تا بیست هزاتومان هم پید میشود)… بنزین حالا لیتری هفتصد تومان است، و خط فقر در قریه تهران یک میلیون و سیصدو اندی هزار تومان،خیلی از مردم سرخی صورتشان به تیزی سیلی ست که بخودشان میزنند، پدرانی که سر پایین دارند کم نیستند، مادرانی که نای لالایی ندارند کم نیستند،بچه هایی که تولدشان هیچ جشنی ندارد کم نیستند، و باور کنید خیلی ها قبطه میخورند که جای شما باشند، هم از همنسلان من و هم از همسالان خودتان و شما حقیقتا باید قدر دو نفر را بدانید، یکی آنکه  برای آسایش امروز و فردای شما از تلاش فرو نمیگذارد و گاه شاید نای کشتی گرفتن با شما را هم نداشته باشد  اما میگیرد و یکی انکه عاشقانه ترین حس های جهان را میان  لالایی های روشن در دل شب های تاریک، به گوش دل شما رسانده است ! من دور نمیبینم روزگاری را که شما “نا” میشوید برای پدر و عاشقانه ترین رویا  برای مادر! من دور نمیبنیم!

آقای محترم

هیچ گمان نمیکردم با شما حرفم بیاید، گرچه من برای دخترکم  که شاید هم سن و سال شما باشد نامه کم نمینویسم! اما اعتراف میکنم که گمان نمیبردم گفتگوی من با شما اینچنین طولانی شود، حالا هم خیلی حرف ها را درز میگیرم، کلمات من سر ایستادن ندارند،و من بی هیچ بیش و کم، برای شما که وارد به هفت یا هشت سالگی میشوید ارزو های شیرین کم  ندارم،امید های روشن البته  بسیار دارم، روزگار خوب میخواهم برایتان ، خجسته باش های مکرر و مبارک بادهای بی دریغ من را بپذیرید و اگر فرصت حضور در جشن شما را نداشتم فقط و فقط این را بگذارید به حساب گرفتاری های بی حساب ذهنی و شخصی و ایضا روحیات بدوی که من دارم!    سرخوشی و ایضا دل خوشی مستمر، کمترین خواسته ی من است برای شما دوست دور و دیر  و البته باز هم به  قران مجید!  و در آخر امید  دارم شما  و نسل شما مثل ولیعهد بزرگ نشوید (البته نمیشوید) و پادشاه درون خودتان را رام کنید تا بلکه فردای این سرزمین خالی از پادشاهان یا سلطان از نوع ریز و درشتش باشد.

یک روز حوالی سالروز تولد شما

نیمه شب

قریه طهران

۸ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *