سلام حاجی!

سه  سال یا بیشتر بود که ان را برای رفیقی نوشتم که کم خاطره نداریم باهم! نامه ی پیشین من به او شاید 7 یا هشت سال پیشتر بود اما  دوباره نوشتنم گرفت حدود سه سال قبل یا کمی بیشتر!. برایش نه خواندم و نه فرستادم و کلا منصرف شدم از ارسال این نامه و حتی بی خبر بودم از داشتنش! تا همین دیشب. میان دیگر نوشته ها گم شده بود. حالا هم که خواندم اصلا یادم نیست چرا و کدام دلیل باعث شده بود که اینگونه بنویسم!اما به هرحال حتما علتی داشته است .این نامه خصوصی هم عمومی میشود!شاید من دارم خودم را حراج میکنم!


سلام حاجی .!

این بار اول نیست ، برای تو که  اشنایم هستی از  سالهایی دور، مینویسم اما به گمانم اخرین بار خواهد بود و این تاکید بر “اخرین” هیچ معنا و مفهومی به جز همان “اخرین” ندارد چرا که میپندارم  نه تو انقدر کم هوشی که نگیری حرف های من را و  نه من انقدر دارم در چنته که  مجدد بگویم و مکرر بنویسم، پس آخرین بار اگر هست بیشتر از جانب من است که احتیاط میکنم تا دربند مکررات ملال اور گرفتار نشوم…و اما رسم نوشتن برای کسی که گاه و بی گاه ،با قرار و بی قرار،میشود او را دید و حرف زد و دیالوگ داشت  و از همه مهمتر نه  دست شرمی در میان است و نه  پای هیچ معذوری در رکاب، شاید که پرسش برانگیز باشد. اما هیچ عیب و نقصی هم نیست اگر 20 سال در میان چهار خط قلمی کنیم حرفمان را  برای یکدیگر ،که خیلی ها کرده اند و میکنند ،نه منع عقلی دارد و نه حرمت شرعی! ..ادمیانیم دیگر.. به حکم تاریخ فیزیولوژیک هم که نگاه کنی بیشتر زر زده اند ادمها تا اینکه دست به قلمی ببرند و دمی بیندیشند و کلمه ای بر کاغذ بیاورند..بی واهمه حرکت دادن زبان عادت مالوف و مطلوب مان شده است..اضافه کن به ان راحتی ،بی فکری و بی قیدی را که به هنگام حرف زدن می اید سراغمان…خب معلوم است که ماتحت فراخ ادمی همین را طلبه است…وگرنه شما اگر التفات داشته باشی متوجه خواهی شد که ناسزاهای ناموسی به راحتی بر زبان می ایند ولی به همان راحتی مکتوب نمی شوند…برای ازمایش این گزینه نیز و برای اینکه بدانی وببینی به چه حد این زبان چموشی میکند کافی ست پس از این هر ناسزایی که خواستی بر زبان بیاوری(مخاطبش اهمیت ندارد) ان را مکتوب کنی!…ندانسته و ندیده اطمینان دارم به محض اینکه دست به قلم ببری تا همشیره و والده کسی را از سر خر بزنی و از ماتحتش به در اوری  عقلت می اید به سراغت …انذارت میدهد…اصلا خودت یک ناغافل میبینی که این عبارت ها را “نوشتن” زیبنده نیست!…پس شل میکنی…یا تلطیف میکنی قضیه را…این دلیل ساده و پیش پا افتاده مطلب بود ،دلایل هم بیشمار دارد این قضیه اما حالا حرف من این نیست..اینها را فقط گفتم که برای اینکه بگویم همین که ادم دست ببرد به نوشتن ذهنش درگیر میشود و تلاش میکند اندیشه ای استوار کند در پشت کلمات…برای همین است که مکتوبات می مانند اما انچه به زبان می اید کف روی اب است…پس به قول شما استبعادی!!ندارد که  ادم بادیگران، و حتی با دوست، با همسر، با هر کس که میداند گاه به گاه 4خط مکتوب مکالمه کند. البته اگر نبودند این تحفه حضرات گراهامبل،و نبیره انها تلیفون همراه انوقت من وشما چه بسا تا حالا 2000 نامه ردو بدل کرده بودیم..نکرده بودیم؟  بگذریم…زبان ادمی  سبک می چرخد اما سنگین می پراند و کسی که سنگین میپراند سهمگین هم تحویل میگیرد و یعنی این بازی هستی ست! هارمونی دارد! اینطور نیست که ادم لگدی به ماتحت شایسته یا ناشایسته ای بکوبد و برود و همین! نه..همین که کوبیدی باید ماتحت خودت را بمالی و اماده کنی چون عاقل اگر باشی فراموش نمیکنی  که  )این جهان کوه است و فعل ما ندا)..و اگر غافل هم باشی یکهو و بی خبر این طلبکاری  شما از هستی وصول میشود و به اندازه ای که غفلت کرده اید شما را از جا میپراند و  بلکه می دراند! میگویم “شما” به خودت نگیر در مرتبه اول، اما اگر مصداقی از اینها بوده و هست در رفتار و گفتارت انوفت مختاری، میتوانی بگیری یا فرو بگذاری!..به برداشتن و فروگذاشتن من و تونیز امور هستی  جابه جا نمیشودو قاعده بازی بر هم نمیخورد. ادم خیلی عاقل باشد در هر حوزه و صحنه و جغرافیا و تاریخی  قاعده شناسی می کند، غافل هم اگر بود باید قابله! شناس باشد حداقل..چرا که درد حامله گی که ادم ناخواسته و نادانسته گرفتارش میشود به مراتب سهمگین تز از زایمانی ست که خواسته و دانسته است و ادم خودش را مهیا کرده است.

باری

حالا دیگر چهل ساله شده ای! شاید هم میشوی چند وقت دیگر!شکر خدا من هم مثل خودت الزایمر خفیف دارم و برایم تفاوت نمیکند که کدام روز امده ام در این هستی! گرچه ندانستن و فراموش کردن و یا خود را به کوچه دیگر زدن که یعنی شان ما اجله بر این خزعبلات عامه پسند است!!!  و بی اهمیت داشتن چنین مواردی هیچ بر شان و شوونات ادم اضافه نمیکند و هیچ هنر و  دوز منورالفکر ی را بالا نمیبرد ..تازه..دانستن چنین جزییاتی که واجد حداقل اطلاعی نیز هست چه بخواهی چه نخواهی در قبض و بسط انچه در انبان ذهن داری بی تاثیر نخواهد بود! پس هر ذره ای  از هر جور و قسم” اطلاعی”  که باشد در شکل دادن به ذهنیات ادم دخالت دارد و نتیجه دارد و میوه دارد چرا که ” اطلاع” است!  “خبر” است! یک جور ” اگاهی” ست! خلاصه اینکه ندانستن اینجور قضایا   حداگثرش اینست که گیجی را میرساند و اگر روشنفکری را میرساند انوقت حضرت پو.پر سال به سال منتظر نمیشد که زن و بچه اش برایش تولد بگیرند انهم زیر توپ و تانک جنگ و دربه دری که نازیسم موجبش شده بود و انهم در کشوری دیگر! انهم تا 92 سالگی! ….میگویند 40سالگی برای مردان سن و سال پخته گی ست، سن و سالی ست که در ان ادم هر چه کاشته است در نیمه اول درو میکند یا اگر هم نکند گام هایش متعادل ترمیشوند که افراط و تفریط حکم جوانی و نادانیست، رفتارش هم معنادارترمیشود که بی معنایی و سردرگمی و لاابالی گری باز هم حکم خامی و جوانی ست،  اخلاقش زیباتر میشود یا بهتر بگویم  که یک جورهایی چون زیبایی را بهتر میشناسد از زمانی که جفتک می انداخت، پس خود به خود زیبا تر میشود کلمات و رفتارو فکرش. البته من ادم کم ندیده ام  که علاقه بیشتر دارند به زشت زبانی و درشت پرانی و از ترس لال رفتن از این دنیای فانی ،کاری میکنند در حد و اندازه برادر محتشم!(لابد برای  انها محتشم است دیگر) حاتم طایی!…اما تا انجا که میدانم  و میشناسم، تو باکی از مرگ و نکیر و منکر نداری و اگر هزار هزار بادیه سرب داغ به ماتحت فرو کنند ،خیره خیره نگاه میکنی و پلک نمیزنی و هنوز مثل خدابیامرز صادق هدایت نگران زندگی  ابدی در ان دنیا  هستی. اما از چه رو گاه میشوی یا میپنداری که شده ای یا هستی “مرکز هستی”!!  (همان که خودت ریشخندش میکنی) متعجبم.! البته من هم شاید حرف و عملم یکی نباشد  اما وقتی ما میخواهیم با حرفمان آنجای  اسمان را جر بدهیم و بعد جور دیگر رفتار میکنیم..خب اینها محل اشکال است!..نیست؟ البته من نمیدانم کدام پاره کردن مباح است و کدام جر دادن روا! اما به جان جفتمان اینها نیز قائده دارد، ..د اگر نداشت که جهان در عین پاره گی و تکیه تیکه شدن میلیون ها سال عمر نمیکرد !

میدانی حاجی!

، من و تو دیگر حتی در میانه ی عمر هم نیستیم، یادت هست؟ من تو دیگر  هر روز یوم البد تریم!  بهتری هم اگر باشد عمری ندارد،مثل پلک زدن است،خودمان هم نمیریم ،الحمدالله..شکر خدا آنقدر مصیبت و بدبختی هست که دق کنیم و سر به لحد برسانیم و بعد چند صباحی  گور به گور شویم و خلاص/ اما اینها دلیل نمیشود حالا که نفس میکشیم..مدام نفس کش! طلب کنیم! البته دنیا محل کارزار است  اما ادم عاقل که  نباید دن کیشوت باشد! جنگ و جدال از هر جور و قسمش ،درشت گویی و درشت پرانی، نامحترم بودن  با دیگران (با هر کس/دوست و رفیق و همکار و همسایه و همسر و بچه و…) به حضرت عباس  برای من و تویی که هر روز  به مرگ نزدیک تر میشویم هیچ ندارد به جز اینکه د رنهایت در پیرانه سر، ما را سر گردنه ی بلاهت پا در گل و شل! میپندارند! چیزی نمی ماند برای ادم به جز یک خاطره نیم بند. و اتفاقا خاطره در ذهن جوان تر ها دیرتر می پاید تا میانه سالانی چون من و تو که خودشان بوی الرحمن میدهند. تو که بهتر میدانی ادم هر گند و کثافتی که هست برای خودش هست! چه خر سوار باشد و چه اسب سوار به حال آنکه پیاده میرود توفیر نمیکند مگر آنکه پاسبک باشد و به وقتش دست را رکاب کند برای پیاده ای که شاید پا نداشته باشد! وگرنه اگر من و تو به تاخت برویم و پیاده را به جاییمان حساب نکنیم ..خب او هم حسابمان نمیکند!…نهایتا یکی راه را پیاده رفته یکی با اتول! فرقش چیست؟  سرعت؟ سرعت برای رسیدن به کجا؟ به هیچ جا!؟ خب مگر مغز خر خورده است ادمیزاد که برای “هیچ جا” سرعت بگیرد؟ حالا نمیخواهم بگویم که همین “سرعت” که ادم گاهی مستش میشود چه جور موجب “سرقت” هم میشود! انکه پیاده میرود البته شاید خشتکش  هوایی شود  اما در راه همه چیز را با دل سیر میبیند و چیزی پنهان نمیشود از چشمش! اما تو که به سرعت میروی و گاهی بدت هم نمی اید گرد و خاکی کرده و گل و شلی  حواله دک و پوز دیگران کنی  اول بدبختی که داری اینست که خیلی چیزها از جلوی چشمانت دزدیده میشوند و تو حالیت نمیشود. اصلا نمیفهمی چه جوری  سرقت میکند از تو این سرعت لامصب!  البته دلت را خوش میکند که زود میرسی اما آنقدر از چشم و دهان و دست و زبان  و دل و روحت میدزدد که خارج از حساب  است. حواست باشد غربی ها  فاتحه ی سرعت را خوانده اند، همه جوره اش هم!در حساب  در کتاب  در زندگی در کار در مرگ در هر کوفت و زهرماری که فکرت برسد سرعت داشته اند و دارند…  یک دانه “شوماخر” دارند! مادر به خطا چنان  فراری و اپل و فورد و …را میراند که نعوذبالله  ادم فکر میکند این بابا پیوند ارگانیک داشته با این اتول هاو  از شکم ننه اش هم به تاخت امده بیرون! بعد هم که می اید کنار پیست ،8 ثانیه طول میکشد که چهار چرخش را هوا میکنند! بنزینش را پر میکنند! اب و نان و دان میدهند به حلقش،موتور بازدید کامل میشود و باز راه میافتد! خب…جالب است! این کارها در مملکت ما حداقل 8روز وقت میخواهد! انها در 8ثانیه انجام میدهند اما خداییش دنیا ازنگاه شوماخر با سرعت 250کیلومتر  یا بیشتر چه جوردنیایی  است؟ عالم و ادم دور و برش هستند! اما سرعت نمیگذارد که ببیند! دوست و رفیق و یار و سرو همسر  برایش دست تکان میدهند! اما مگر سرعت مهلت  دیدن میدهد؟…

حالا ما ادمها هم همینطوریم حاجی

. من مخالف سرعت نیستم.اتفاقا برعکس گاه خوب استو اصلا خوب یا بد ..حرف من این نیست. حرف من اینست که ادم گرد و خاک نکند، گل و شل نپاشاند به سرو صورت دیگران، وگرنه من خودم میدانم که بعضی ها شهوت سرعت دارند، سرعت در همه چیز! سرعت نوشتن! سرعت مدرک گرفتن، سرعت پست و مقام گرفتن، سرعت در جمع و جور کردن مال واموال،و خلاصه سرعت کشته و مرده کم ندارد  اما میان سالی زمان به قائده رفتن است،به اندازه حرف زدن، شاخ و شانه کشیدن برای خلایق ، برای دوره غار نشینی ذهن است، چیزی خارج از ذهن و دل انسان وجود ندارد پس تنها چیزی که قابل  احترام است همین ادم سربه هواست که گاه از فرط حماقت سر به زمین گذاشته و ماتحت را به هوا میدهد  برای اظهار بی ادب به هستی! طفلی نمیداند محترم تر از خودش موجود نیست در هستی ! پس میجنگد! با کی؟ با چی؟ با هیچ! پس با خود!!

تمام میکنم حاجی

شاید ناپرهیزی کرده باشم در نوشتن این نامه اما چیزی میگوید که بنویسم.دلم هم نمیخواهد مفصل ترش کنم. فقط این را بدان که من و تو اگر قرار باشد شصت سال عمر کنیم بیشتر از دو سومش  را گذرانده ایم، پس خوب نیست شیپور را از سر گشادش باد کنیم! در سن و سال ما عوارض حجیم! دارد این باد کردن!

یادت باشد حاجی جان

، زندگی یک قسمتش نباتی ست! یک قسمتش جسمی ست. یک قسمتش حسی ست! یک قسمتش عقلی ست! و… اما هر کوفتی که هست ادم نباید گرفتار “زنده مانی” شود!  یعنی ادم عاقل و پایان بین و با تجربه باید دربه در ” زنده گانی” باشد! زنده گانی هم شاید مقید به اصول حلق و فرج باشد که در این موضوع ما با حیوانات برابری و شاید برادری عمیق داشته باشیم  اما  حقیقتا ما به اندازه ای “زنده گانی” میکنیم که در ذهن و  دل دیگران جاگیر شویم! به اندازه ای که دیگران نمک گیر رفتار و اخلاق ما شوند! به اندازه ای که انها را میزبان داشته های خود میکنیم! به اندازه ای که  گره گشا هستیم برایشان! به اندازه ای که دست سبک هستیم برایشان، به اندازه که پا به رکاب هستیم در مشکلاتشان، به اندازه ای که حضور و نفوذ موثر داریم در زندگی آنها! همین!  …اگر اینها نباشد زندگی مضحک میشود!فکرش را بکن که یک الاغی تنهایی برود چلوکبابی و شش انگشتی برگ و کوبیده و مخصوص  ته بدهد و همه از پشت شیشه نگاهش کنند و در انتظار پس مانده غذای او باشند! و ایشان هم بلومباند و قهقه بزند!  این شد ادمیزادگی؟ حقیقتا این اشرف مخلوقات است یا احمق مخلوقات!؟ البته شاید د راخر جناب حضرتش پس مانده ها را بپیچد میان نان و بدهد به خیل گرسنه گان و این را سخاوت عظما فرض کند… اما این حضرت با تعریف عصر حجری از سخاوت و دستگیری و بخشش، تنها به استمناء اخلاقی تن داده تا چند پرس چلوکباب گوله نشود میان حلقش و شب اسوده بخوابد! یا به وقت مقتضی بتواند افاده ای کند و روایتی از همت عالی !! که به خرج داده! وگرنه عاقل میداند که بخشش و سخاوت و دستگیری با علم و مال و جان و هرچه که هست، انچیزی نیست که دیگران نیاز دارند و ما به آنها میدهیم  ،گرچه این هم باشد کلاس اکابر سخاوت و گشاده دستی ست، کلاس بالاتر انست که انچه خودمان نیاز داریم را پیشکش دیگران کنیم!!!…نه من زیاد ارمان گرا نیستم. این حرف اخر  برای خودم هم محل سوال است! اما محل تردید نیست!. مثل همیشه مفصل شد! نمیدانم باز  برایت مینویسم یا نه. اما به گمان خودم هر آنچه باید را گفته ام .زندگی کوتاه تر از اندیشه ی  من و توست! اما به صرف کوتاهی نباید آن را به هیچ گرفت!  ..بگذریم. تا محترم نباشیم  دامان احترام همیشه برچیده خواهد ماند از پیش ما!

.اینهم غزلی از صائب که عشقم کشیده است برایت بنویسم اینجا.

ازباد دستی خود، ما میکشان خرابیم

در کاسه سرنگونی، همچشم با حبابیم

با محتسب به جنگیم، از زاهدان به تنگیم

با شیشه‌ایم یکدل، یکرنگ با شرابیم

آن‌جاکه میکشانند، چون ابر تر زبانیم

آن‌جاکه زاهدانند، لب خشک چون سرابیم

در گوش عشقبازان، چون مژدهٔ وصالیم

در چشم می‌پرستان، چون قطرهٔ شرابیم

با خاص و عام یکرنگ، از مشرب رساییم

بر خار و گل سمن ریز، چون نور ماهتابیم

آنجاکه گل شکفته است، شبنم طراز اشکیم

آنجاکه خار خشک است، چشم تر سحابیم

چون می به مجلس آید، از ما ادب مجویید

تا نیست دختر رز، در پردهٔ حجابیم

درباره جلال حیدری نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

مشاهده همه مطالب جلال حیدری نژاد →

یک نظر برای مطلب “سلام حاجی!”

  1. سلام دوست عزیز

    قبل از هر چیز باید بگم از دیدن نوشته‌ای جدید از شما آن هم بعد از یک دورهٔ نسبتا طولانی سکوت ، خوشحالم .

    ما انسانها موجودات عجیبی‌ هستیم . و شاید در اعظم اوقات در بند عادات گرفتاریم .

    (من) کسی‌ که روزی خانواده خود را به عنوان مثال مرکز ثقل جهان هستی‌ می‌دانستم ، در حال حاضر شاید؛؛ بدون احساس ناراحتی‌ یا دلتنگی‌ زیاد ؛؛مدت زمان مشابهی را از یکی‌ از اعضای خانواده‌ام بی‌ خبر بمانم.

    ولی‌ در نبود و غیبت یک دوست ذهنی‌ در یک فضای مجازی که من را به مهمانی های افکار و سفره‌های سخاوت ذهنش عادت داده دچار دلتنگی‌ ، نگرانی میشوم .

    و در ادامه…

    ندیدن آن چه زیباست و حسّ نکردن آن چه عشق است و رو گرداندن از آنچه دوستیست . محروم شدن خود انسان است از آنچه نیاز اوست .

    به یاد یک قطعه افتادم که نمیدانم کی‌ نوشته و احتمالا هم تکراریست ولی‌ زیباست ،

    یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست… بستی از روی محبّت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند…آبرویش نرود.!
    یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم.. حق به شب بو بدهیم… و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان!
    وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..!
    زندگی شیرین است! زندگی باید کرد.. و بدانیم که شبی، خواهیم رفت! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *