زندگی و الاغی که به ینجه سس فرانسوی میزند!

“سلام و علیک ها”  نیز متولد میشوند و می میرند. هم تولد دلیل دارد هم مرگ. این را باید بدانیم و بپذیریم. این هم شاید قصه  مرگ یک سلام و علیک باشد!

سلام

حالا حرفی نیست. زندگی پیچیده تر از ذهن تو ست.  و البته ساده تر ، لازم نیست  اینها را بدانی، ، یک قطعه ناسالم ماشین را از راه رفتن می اندازد، و تو لازم نیست که بدانی که یک حرف همان کار را میکند،. راحت باش،من پیر تر از انم که کودکی های ادمها را صبور باشم،زندگی اگر برای تو فرصت فراخ ساخته و تو بر باد دادی،برای من همیشه تنگ و دیر بوده است و از همان سالها من پیر شدم، اما یادم نیست اخرین بار که کسی را با کلمات بر باد دادم و کابوس “طوفان” دیدیم و در حسرت “نسیم” بیدار شدم  چه زمانی بود.

من واقعا نمیدانم اخرین بار که با کلمات صورت کسی را لمس کردم چه زمانی بود شاید همان شب بود که تا صبح خانه ی خاله خانم شله زرد به هم زدیم. ۵ خرداد ۱۳۴۴٫ هوا گرم بود  و اتش زیر دیگ پررنگ و من صورت کسی که بی دلیل احساسات خود خوانده اش را روی من بالا می اورد لمس کردم.

تو مرده بودی، یادت نیست، جهان به اندازه ی ذهن تو کوچک نمیشود ، البته بچه ها همیشه اینطور فکر میکنند که وقتی مشتشان را گرد میکنند و بر چشمشان میگذارند یعنی هر جا که باشند جزیره موریس را میبینند..نه لازم نیست تو اینها را بدانی ،البته من همیشه میدانم میان این دنیا الاغ ها خریدار بیشتری دارند، برای اینکه دنیا جای “کار و بار” است، اصلا به بعضی ها “بار” خورده که بیاییند این دنیا وگرنه حیف اتش جهنم.

نه عجله نکن. من انتظارندارم اینها را بدانی یا  اینها برود میان هیپوتالاموس مغزت بعد از راه خون برسد به قلبت و بعد قلبت انها را پمپاژ کند میان چشمت و زبانت … نه  نه اصلا انتظار ندارم. برای انکه در کهن سالی که من هستم زندگی برایم لطیفه ای بیشتر نیست و از ناز و اداهای کم چربی جز خاطره ای زرد رنگ نمانده، حالا مهم نیست. الاغ زیاد است، اتفاقا حرف هم گوش میکنند، بدو بیراه هم برایشان حکم تعریف دارد..الاغند دیگر و تو حتی میتوانی همه کودکی های خودت را بزنی میان سرشان. میتوانی حتی جر بزنی، مردمان نابالغ هنوز نمیدانندکه غرور عاقلانه صد پله شرف دارد در تواضع جاهلانه و من اصلا علاقه ندارم که تو اینها را بدانی، حالا وقت بازیست. کودکی هایت را با خود حمل کن. از تو بزرگ تر ها  تا صد سالگی در ۱۰ سالگی می مانند، من یک جایی نشسته ام که موهایم سپید تر از ابرهای کومولوس شده است قلبم حتی اگر بخواهد هیجان داشته باشد هشدار من را جدی فرض میکند که گرفتار قایم باشک نشود.

سالی که من مردم تو به دنیا امدی و تو حالا حالا ها نخواهی فهمید که من تا کنون چند بار مرده ام و هر بارپیر تر به دنیا امدم، کودکی کن، جر بزن، ناسزا بگو، من گاهی توانم از پاسخ دادن هم کمتر میشود، برای انکه هیچ وقت نخواسته بودم کلمات را تازیانه کنم بر صورت کسی انهم برای خوش باشی خودم، اما همینقدر که بدانی کلمات موم زبان و قلم من است برایت اکتفا میکند، همین که بدانی شادی خلق میکنم و کلمات را برای بیداری مردمان خوابگرد صرف میکنم کافیست. حیف که نمیتوانم  زیر قولی که ۱۰۰سال صد پیش به خودم دادم بزنم. وگرنه حتما برایت میگفتم کلمات را چه وحشیانه میتوان راه برد، و چه احمقانه میتوان کنار هم نشاند،.یعنی  فرصت ندارم،  برای کودکان همیشه وقت هست اما زندگی برای ادم کهن سالی چون من تضمینی نداده است.یک نفس هستیم و یک نفس نیستیم ،برای اینکه مرگ همسایه ماست.

البته من واقعا یادم نیست اخرین باری که جاهلانه با کلمات بر صورت کسی کوفتم و زخم زدم و تنفر را تکثیر کردم و شناعت را توزیع کردم چه زمانی بود،و من چگونه گاه به گاه جهنمی میشوم میان خودم(اعتراف خوبی بود….نه؟)  وگرنه حتما تو را نشانی میدادم که بدانی و بخوانی کلمات چگونه بردست و زبانم جاری میشوند. راستش این ادم کهن سال که حالا مینوسد یک پایش لب جوب است و گذر عمر میبیند .. گاهی همه چیز زود تمام میشود و جنازه ذهن ودلمان میماند روی دستمان و من هیچ وفت نگذاشته ام حتی به جنازه ی یک “صبح بخیر”  کسی بی احترامی کند. گاهی یک “چه خبر” زود میمیرد. گاهی یک “روز بخیر” جوانمرگ میشود. و من اصلا از تو انتظار ندارم در این مصیبت  شرکت کنی. فقط یادت باشد من جوان نیستم. کودک هم نیستم. مرگ دور سرم میچرخد. الاغ های رام و سر بزیر زیادند، حتی فروشی هم هستند، الاغ های با کلاس، الاغ هایی که به یونجه سس فرانسوی میزنند. الاغ هایی که پیتزا را درک میکنند،  الاغ هایی که بار را بی منت میبرند. الاغ هایی که چلوکباب نایب میخوردند و دوغ ابعلی و بعد هم اروق میزنن میان صورتت.  بله اینها البته الاغ های فداکار و زحمت کش و حرف شنو هستند و هر چه از کلمات بارشان کنی خوشحال تر میشوند.

به گمان  صدایم زدند. جنازه ی  یک “احوالپرسی” را می اورند، طفلی جوانمرگ شد
من سیاه نمیپوشم. برای اینکه همیشه سایه پوشم. صاحب عزا نیستم برای اینکه مرگ مثل نفس میان ریه های من حرکت میکند
باید بروم.  حضرت ملک الموت فرصت شوخی برای الاغ ها ی با کلاس پیتزا خور میگذارد. اما برای  آنکه سرش بالاست  واقعیت را حجیم میبیند و بی پیرایه فرصت نیست برای آنکه هیچ رقم سورپرایز نمیشود.

حالا  فرصت من تمام است. روزگار را برای دشمنانم به کام خواسته ام و برای دوستانم بیشتر و شیرین تر. پس نگفته ارزویم شفاف شد. یک الاغ پیدا میشود و تو حتما میتوانی هر چه خواستی بارش کنی، من حتی توان پاسخ گفتن هم ندارم. یعنی وقت ندارم هر وقت برای کسی اینطور مینویسم  سیاه میپوشم.  راستی ما شب سه و هفت و پانزده هم میگیریم.چهلمش  نیز به همچنین.
خدا به همه ما صبر بدهد. حرفی نیست. کلمات را نمیخواهم تازیانه کنم. به خودم تسلیت میگویم. انشالله غم اخرم باشد. و هر چه الاغ است پیشکش شما.

۴ دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *