شکست آینه

دنیای حال به هم زنی شده است. زندگی ما هم که کثافت تر از عاقبت یزید.می لولیم و می پلکیم و کثافت تناول می کنیم و پلشتی تولید تا یک وقت خدایی نکرده این پنجمین قدرت! دنیا یعنی ما  ( خیلی ها فکر میکردند و میکنند ) به رتبه ی ششم نزول نکند. همه یک جورهایی منتظر ند.بعضی از مردم از سر ناعلاجی در انتظار یارانه ها ، که چه خاکی به سرشان کنند. بعضی دیگر که هنوز صابون تحریم به پوستشان نرسیده منتظرند تا یک تعطیلی درست و حسابی برسد تا پیچ جاده چالوس را به خزر برسانند و عشق و حالی کنند. دولت هم لابد منتظر است، چه میدانم حالا که دادو ستد سخت شده با ینگه ی دنیا لابد دولت هم در انتظار فرجی ست دیگر، میگویند امپول بیماران ام اس شده ۵میلیون تومان ناقابل! جان مادرتان اینقد ر غر نزنید و همین حالا صد بار خدا را شکر کنید که سالمید! به درک که بدهکارید، به درک که هشتتان گرو  نه اتان است، به اسفل السافلین که مستاجرید و ماهی دو تا مرغ به روز میخرید برای زن و بچه اتان، به درک که صورتتان را با سیلی سرخ نگه میدارید ، به درک که نمیتوانید ماهی ۱۰هزار تومان به پدرو مادرتان کمک کنید، به اسفل السافلین که سال به سال نمیتوانید مثل ادم یک هفته بروید زن و بچه را ببرید سفر، به درک که نفت نیامد سر سفره هایتان،بنزین رفت از باک ماشین هایتان…..به درک!!!!!!!!!!!! خوشحال باشید که تنتان فعلا سالم است،…

حواستان هست؟ مگر من و شما چه جور رندگی کردیم که حالا توقعات پر چرب داریم؟ چه جور  رفتار کردیم؟ همینکه یه مایه ای رسید به دستمان رفتیم  آن سوی خلیج  تا خرید های رنگارنگ کنیم و بعد هم عقده های رنگ به رنگ خودمان را که تقیه کرده درمنورالفکری به رخ مردمان خیابان بکشیم،…نکردیم؟ البته  به ما ربطی ندارد..بروند..بروید… برویم….والله مردم سالی یه توک پا  دبیت! هم نروند که میپوسند!  اما ما باید به خودمان شفاف نگاه کنیم.  در اینه؟ یعنی اینه جواب میدهد؟ فکر نکنم! اگر جواب میداد که تا حالا فکری کرده بودیم برای زخم و زیلی هایی که داریم  ..نه   دیگر آینه جواب نمی دهد . چگونه بدهد هنگامی که امت هر یک به اندازه ی متنابهی چهره دارد و از ریا کم نمیگذارد؟ اصلا این آینه کدام یک از چهره های ما را به خودمان نشان دهد؟ چهره ای که در خانه داریم؟چهره ای که در خلوت داریم؟ چهره ای که در محل کار نشان می دهیم؟ چهره ای که همسرانمان می بینند؟ آنچه دوستانمان دیده اند؟آانچه مسولان و مدیران می خواهد؟ آنچه وجدان می گوید؟ چهره ای که دوست داری؟ چهره ای که دوست دارند؟ کدامیک؟ تو اصلا آینه … دیوانه نمی شوی از دست این مردمان هزارچهره؟  بالانمی آوری از اینهمه تزویر؟ واقعا کدام را نشان بدهد این بدبخت؟ ..نگران نباش یارانه چند روز دیگر قابل برداشت میشود، دولت اینهمه دارد پول میریزد میان جیبمان عزیزم، . دستش درد نکند. به خدا ما راضی نیستیم به این همه زحمت! به خدا ما دل نداریم مسولیین  شبی ۵ ساعت بخوابند. بابا جان ما که غریبه نیستیم باید حالیمان شود دست دولت  تنگ است! چشممان که کور نیست میبینیم که این مسول و مدیر سخت کوش و فداکاراز زن و بچه اش میزند و برای ما عرق میریزد!  (راستی کسی میداند فرق مدیر و مبصر چیست؟..حالا بعدا میگویم)  به خدا ما راضی نیستیم مسولین  این قدر یکه به دو کنند برای اینکه من و تو کمی سفره مان چرب تر باشد،!همین که فعلا  تنمان سالم است دمشان گرم!

به والله سرما بخوری ،تا سرپا شوی سی چهل هزار تومان اب میخورد،..خدا را شکر کن . یارانه هم میدهند دیگر…عجله نکنید ، آِی بی چشم و روییم ما مردم!!…!! سهام عدالت را  چهار دستی می گیریم و به عدالت مشکوکیم! آخر شما خودت قضاوت کن.چه کسی میان دنیا تا کنون عدالت را این چنین تقسیم کرده و سهم هر یک راداده است؟ ای بی انصافیم ما امت ! دروغ پشت دروغ. مثل آب خوردن. قبحی ندارد دیگر. دشمن خدا هم نیست دروغگو. اخلاق؟ تو مگر گوشت دراز است؟ ( راستی چه کسی بود صدا زد اخلاق؟). به خودت نگاه کن آفتاب پرست! اهن وتلپت حال به هم زن شده! برای که شاخ و شانه می کشی؟ عربده هایت نشان می دهد کجایت می سوزد! چه کرده ای در این چند قرن؟ بگو ببینیم! مسلمان کردن چهار تا مغول بعد ازاینکه خشتک هایمان را بادبان کردند و چند دهه ما بی خشتک بودیم هنر میخواهد؟ دست بالا بردن در برابر افغان هایی که نزدیک بود خاک اصفهان را به توبره کند اهن و تلپ دارد؟ به خاک سیاه نشاندن قائم مقام و امیر کبیر ودیگر منورالفکران که می خواستند آدمت کنند کافی نیست؟ نذری دادن از یادت نرود؟ گور پدر همسایه ایکه مردش پول ندارد، کلیه ندارد و یک روز درمیان با اتوبوس خودش را می رساندبه زیر دستگاهی که خونش را تازه کنند! به ما چه؟ به من چه؟ به تو چه؟ آدم باید زرنگ باشد. مثل من. مثل تو. مثل اینهمه وزیر و وکیل! ما که وکیل وصی مردم نیستیم. (چه کسی بود که می گفت مومن اگر از حال روز همسایگان بی خبرباشدمومن نیست) به من و تو چه ربطی دارد؟ ما کلاه خودمان را نگه داریم کلاه دیگران پیشکش! مسولین الحمدلله همه خوب سخنرانی میکنند، خدایا شکر..

.راستی چراما به خودمان میبالیم؟.۱۰۰ سال است که دربه در آزادی ودموکراسی هستیم. خب نمی شود دیگر. این همه هزینه دادیم … خب نمی شود دیگر. از ان پادشه قجر بگیرتا همین حالا  حالا ها … آقا جان ما دموکراسی حالیمان نمی شود. واقعا چه کسی می گویددموکراسی وارداتی نیست! پس ماهاتیر محمد در مالزی  چه غلطی کرده است؟ از میان شکم مادرش دموکراسی آورده برای مردمی که تا ۵۰ سال پیش روی درخت زندگی میکردند؟ اینها که حتی مستعمره بودند! مگر هند نبود؟ مگر ژاپن کنفیکون نشد؟پس این چه جور دموکراسی است که مستعمره ها و در به در ها و مفلوک های دیروزدنیا همه دارند اما آقاها، قدرتمندان، تاریخ دارها، مهربان ها (عق بزنید)،و متواضعان وخردورزان دنیا که ما باشیم هنوز لامصب را لمس هم نکرده ایم !؟؟؟ خب الحمدالله ما همیشه آقای خودمان بودیم و خودمان تو سرخودمان می زدیم و نه غریبه. !!! شکر خدا ما همیشه خودمان از خودمان دزدیدیم ونه غریبه. ما همیشه خودمان رفتیم و با زن دوستمان خوابیدیم نه غریبه. ماهمیشه خودمان عشق را به پول فروختیم. ما همیشه خودمان مرد زندگیمان را یا از دور بازویش انتخاب کردیم یا از روی حساب بانکی اش! بله الحمدالله ماهمیشه آقای خودمان بودیم و کسی میان سرمان نزده است! جنگی هم اگر هست میانمان جنگ پدر و فرزندی ست! پدر فرزند را لاشه لاشه کند عیب ندارد (اسطوره هم داریم رستم و سهراب، پس قبح ندارد) فرزند اگر پدر را در به درکند چه باکی ست؟ برادر شاهرگ برادر را بزند چه اشکال دارد؟تاریخ ما مملو از این مسائل است. اینها همه خانگی ست! و نشان استقلال است. تولید خودمان است. البته مصرفش هم برای خودمان است. مگر عشق و امید و آرزوی اقتصاد ما از تولید به مصرف نبود؟ گیرم که تولیداتمان کمی به خاک و خون آلوده باشد … نه خاک اجنبی ست و نه خون ملحد ومشرک. سرزمین پدرمان است و خون برادرمان! به خودمان ربط دارد. و هر چه درخانه باشد بهتر است از اینکه غریبه بزند میان سرمان! خاک بر سر کسانی که دعوای خانه را می برند میان کوچه! گول خورده اید که دنیا جهانی شده؟ مرزها را برداشته اند؟ کدام درازگوشی گفت: خانه ما شیشه ایست؟ دخترک یک روز میرود ویلای گلندوئک ۲۵۰ هزار تومان حاجی پیاده می شود. آن وقت عقلش کم است که برای ۵۰۰ هزارتومان وام که می خواهد ترم سوم را ثبت نام کند دو تا ضامن بیاورد؟ یا ضامن آهو! چهار جمعه با حاجی باشد می کند یک میلیون و چرا نکند؟ حتما دوست داشتی گردنش را پیش چهار تا پفیوز کج کند؟ دهنت را آب بکش.همه چیز نسبی ست! زنی که دست آخر برای اداره سه سر عائله و همسر بی کلیه میرود و می خوابد با چند نفر این روسپی نیست … گفتم دهنت را آب بکش … معلوم است که فقر مجوز فحشا نمی دهد اما کدام الاغی می تواند بگوید که وقتی خط فقر ۸۰۰ هزارتومان است و حقوق یک زن به زور میشود ۲۵۰ هزارتومان مجوز اضافه کار!!! خودفروشی غیابا و خودکار صادر نشده است؟ … گفتم دهنت را آب بکش. این زن روسپی نیست.نبوده و نخواهد شد! این فقط تفیست در صورت من، تفیست در صورت تو  و همه لاشخورها و ریاکاران، و فرصت طلبان و حرام لقمه هایی که  که با لبخند از پشت به هم خنجر می زنیم … حالا این یارانه ها را کی میشود برداشت!؟

11 نظر برای مطلب “شکست آینه”

  1. هر چی‌ نوشتید درست است! حقایقی تلخ و سوزناک .

    ولی‌ آیا با شکم گرسنه می‌توان در فکر وجدان ،قانون و شرف بود؟

    مردم چه تعریفی‌ برای دموکراسی دارند.و برای همان زن نگون بختی که ۴ سر عآئله دارد و ۲۵۰ هزار تومن درامد, عفت چه معنایی جز نابودی همسر و کودکانش دارد .

    فاجعه از این بالاتر که ما حساسیت‌های اخلاقی‌ و وجدانی خود را به مرور از دست داده ایم؟ دیدن فقر و فحشا ، ظلم و تبعض برای ما عادی شده.و هر کسی در فکر هست که کلاهش را باد نبرد و بی‌ خیال دوست و سر و همسایه. غافل از این که این طوفان به هیچ کلاهی رحم نمیکند .

  2. چه عجب که یکی به نعل نزدید و یکی به میخ

    خواننده عزیر:
    من اینجا فقط حرف های لحظاتی رامینویسم که می ایند ومن را میگویند.گاه تند و گاه کند. فرمان دست من نیست.برای دلخوشی کسی نمینویسم. حتی برای دل خوشی خودم! بخش درباره اینجا را بخوانید. همه حرف هایم شاید درست نباشند شاید هم غلط نباشند.گاهی حرفم زا ساده میزنم.نعل و میخ کار مولف نیست! تفسیر خواننده است!بگذریم. به اینجا خوش امدید.

  3. سلام
    شما را چندی است از جائی می شناسم. البته قلمتان را می ستایم و از چینش واژه هایتان لذت می برم. فقط نمیدانم چرا اینهمه محافظه کاری میکنید در نوشتن و خساست دارید در حرفتان؟ اصل کلام پیدا نیست و شاید گریز میزنید به بیراهه. اینهمه ابهام کار را سخت میکند برای مخاطب. به هرحال نمی فهمم اینهمه محافظه کاری را. یا حق

  4. یارانه ها را اگر هم نیشود برداشت باز خبری نیست چون می لولیم و می پلکیم و…………. عادت کرده ایم به این بازی ها . هروز چیز تازه ای دارند برایمان . نشنیده اید حاکم شرع اخیرا گفته که شرب خمر با دستور حاکم میتواند واجب شود؟
    توجه کنید نگفته حلال ،گفته واجب…!

  5. سلام متن زیر را برایتان فرستادم و در پاسخ گفته شما توجه تان را به سه خط اول جلب مینمایم!

    نویسنده باید از پیشداوری های زمانه اش فراتر برود
    محمد بهارلو
    یکی از آرزوهای نویسندگان به اصطلاح «جهان سومی» این است که بتوانند چیزی را که حقیقتا می‌خواهند بنویسند؛ چیزی که از توقعات جوامع مدرن نیز هست. نویسندگان ما از یک طرف می‌خواهند همه چیز را در اثر خود، آن‌گونه که می‌بینند یا حس می‌کنند، بنویسند و از طرف دیگر برای نوشتن آن‌چه می‌خواهند خود را مجاز یا آزاد نمی‌بینند. این محدودیت، یا تعارض، در تمامیت ادبیات ما سرشته است، و تا حدودی ماهیت ادبیات ما را بیان می‌کند. تقریبا همۀ نویسندگان و منتقدان بر این عقیده‌اند که ادبیات ما در فاصلۀ دهۀ چهل و پنجاه شمسی، یعنی در یکی از عمده‌ترین دوره‌های فعالیت خود، پدیده‌ای سیاسی، یا نوعی انتقاد جامعه شناختی با گرایش شدید عقیدتی، بوده است. علت اصلی آن را هم بسته بودن بابِ سیاست دانسته‌اند. شاید مناقشه بر سر این عقیده الزام آور نباشد اما نکته این‌جا است که خودِ سیاست در این ادبیات حضور ندارد، و به جای آن علایم و رمزهای سیاست وجود دارد. به عبارت دیگر در غیبتِ آزادی، سیاست در ادبیات ما به صورت رمزآمیز و نمادین تجلی پیدا می‌کرد. از طرف دیگر مخاطبان آن ادبیات، یعنی خوانندگان، نیز آثار ادبی را به جهت نفس خودشان نمی‌خواندند، و به ادبیات به عنوان متن‌های سیاسی یا مسائل روزانه توجه می‌کردند، و از این که علایم یا رمزهای محدود و بدیهی آن را در اسرع وقت کشف می‌کردند سخت مشعوف می‌شدند. در حقیقت ادبیات ما گرفتار کلیشه بود.
    متاسفانه آن ادبیات، حتی در دهه‌های بعد، هیچ چهره برجسته‌ای خلق نکرد (امثال دن کیشوت، بازارف، راسکول نیکف، آنا کارنینا، مادام بوواری، استیون ددالوس)، و تمایل به تفکر در آن پدید نیامد. گویی تفکر برای نویسنده ما شیوه‌ای برای آزمون جهان نبوده است. نویسنده ما ذهن اندیشنده یا ذهن آفریننده را به ذهنی که رنج می‌برد و در نفرین و نکبت فقط ضجه و مویه می‌کند تقلیل می‌دهد. تاکید و افراط بر بیان رنج شخصی یا رنج عمومی الزاما ارتباطی با جامعه و تاریخ و تجربه انسانی ندارد و اغلب چیزی جز ملال به بار نمی‌آورد. تاکید بر تالمات وقتی نظرگیر است که نویسنده از روزمرگی و عادیات فاصله بگیرد و به چیزی فراگیر و غیر شخصی و شگفت انگیز بدل شود، به چیزی که سرنوشت انسان و معنای زندگی او را بیان کند.
    در عرصه ادبیات آن اثری را ممتاز می‌شمرند که وقتی خواننده آن را خواند احساس کند که آن اثر ضرورت داشته است؛ یعنی نوشتن آن لازم بوده‌است، و اگر آن را نادیده بگیرند انگار چیزی مهم از واقعیت هستی را نادیده گرفته‌اند. ما از مرحله خلق چنین آثاری فاصله بسیار داریم؛ زیرا ادبیات ما هنوز گرفتار کلیشه است. نویسنده‌های ما، به ویژه تازه به دوران رسیده‌ها، به جای جلب افکار عمومی، که در دهه‌های گذشته اشتغال خاطر اهل ادب بود، به جلب افکار رسانه‌ها (نویسندگان نقد‌های ژورنالیستی) و نهاد‌ها و بنیاد‌های طاق و جفتِ مدعی مدیریتِ فرهنگی و پخش کنندگان جوایز ادبی می‌پردازند. آن‌ها می‌کوشند تا هویت خود را از معیارها و ملاک‌های مقرر و داوران ادبی – عاملان حرفه‌ای رتبه بندی کردن ادبیات و شاه‌کار سازی – بگیرند و نه از نوشته‌های خودشان و از آوردن بدعت‌هایی که می‌تواند رسالت نویسنده را احیا کند. این جلب نظر کردن حقیرانه تر از گذشته است؛ اگرچه ممکن است روشن‌فکرانه‌تر بنماید.
    واقعیت این‌ است‌که ادبیات ما از یک طرف به شدت نظریه زده است؛ یعنی سخت جانب کلیشه‌ها و تمهیدهای پر طمطراق را می‌گیرد، و از طرف دیگر نوعی ادبیات بازاری را، زیر لوای پرهیز و گریز از نخبه اندیشی، رواج می‌دهد که به دور از هرگونه تفکر الهام بخش و عاری از هرگونه زیر بنای ادبی است. از همین رو است که گاه هواخواهان ریز و درشت بسیار هم دارد؛ زیرا از عامیانگی یا عامیانه نویسی این معنی را اراده می‌کند که نویسنده با سلیقه رایج و باب روز خودش را هماهنگ کند. این ادبیات، همچون ادبیات گذشته، خواننده را از شخصی بودن دور می‌کند و همه راه‌ها را از این که خواننده به درون خود رجوع کند می‌بندد. آن چیزی هم که در این میان به عنوان ادبیات «آوان‌گارد»، با هدف راه انداختن «موج» جدید، شناخته و معرفی می‌شود نماینده تحمیل معیارها و ملاک‌هایی است که از هرچیز ادا و اصول و کج فهمی و بدسلیقگی را بیان می‌کند. «آوان‌گاردیسم» ایرانی در سطحی بسیار نازل و پیش پا افتاده و جعلی است، و چیزی جز سرهم بندی و پیروی از نظریه‌ها و کلیشه‌ها نیست.
    اما یک حقیقت را نمی‌توان انکار کرد، و آن این است که در ایران زمینه برای نویسندگی حرفه‌ای وجود ندارد؛ منظور پدیدآمدن زمینه برای نویسنده‌ای است که قادر باشد خود را وقف نوشتن کند. رمان، به عنوان تبلور بالاترین آگاهی ممکن یک نویسنده، محصول انزوا و آرامش و آزادی است، و برای نوشتن آن انضباط و شکیبایی لازم است، و تلاش برای بَردوام بودن و کار را پی‌گیرانه و مصرانه دنبال کردن. فقط نویسنده حرفه‌ای می‌تواند رمان بیافریند. از نویسنده پاره وقت و متفنن نمی‌توان انتظار آفرینش رمان داشت. نویسنده باید با ذهن پُر و با آمادگی کامل بنویسد، و این امکان را داشته باشد که نسبت به موضوع اثر خود اطلاع کافی پیدا کند. ممکن است کسی طبیعتا قصه گو باشد، اما کسی ذاتا نویسنده نیست. رمان نوشتن بخشی از فرایند مدرن شدن جامعه است. وقتی رمان نوشته یا خوانده شود، یعنی زمینه و مقدوراتِ آفرینش و مطالعه و بحث و فحص درباره آن فراهم باشد، زمینه برای مدرن شدن هم آماده می‌شود. بنابراین نویسنده حرفه‌ای ماهیتا نویسنده مدرن است

  6. و دیگر اینکه اتفاقا کار نویسنده میخ به نعل کوفتن و در را به تخته چسباندن و آسمان را به زمین بافتن و … است. کار خواننده البته کمی فهیم خواندن است و دریافتن اینکه چرا نویسنده یکی به نعل می زند و یکی به میخ و از میخ به نعل کوفتن خبری نیست.
    ” در باره اینجا” را خوانده بودم و به امر شما دوباره خواندم.

    نوشته اید:”از روزگار هرگز” تنها فرصتی است برای حضور و ظهور تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌های آدم متوسطی که ” من” باشم
    اما اگر ایمان داری بدان که خدا دارد و تو اگر عاشقی و عارف بدان که عشق دارد واگر عاقلی و فیلسوف بدان که ذره‌ای از حقیقت نیز با خود دارد .
    و بدان که از جنس پرسش است. هر انچه اینجا می اید برای آنست تو بیایی و از ان خرده بگیری، برای انست که بیایی،بخوانی و بر تیرگیهایش انگشت بگذاری،برای انست که تو ببینی و راه و چاه را نشانم دهی،..برای انست که می خواهم” از روزگار هرگز” صحنه دیالوگ باشد،نه مونولوگ! می خواهم که کار زاری باشد برای انچه در ذهن داری با انچه من نوشته ام، می خواهم گفتگویی در بگیرد میان انچه تو حقیقت میپنداری و انچه من حقیقتش می دانم.”

    اگر فرصتی است برای حضور خوشی و … باید بگویم صد حیف که فرصت ها را از دست میدهید
    اگر ایمان دارید که قطعا دارید حقیقت را فدای مصلحت نکنید
    اگر از نوشته تان از جنس پرسش است چرا بی پروا نیست و بیش از کمی در آن ترس و احتیاط هست؟
    اگر صحنه دیالوگ است چرا بیشتر نوشته ها بی جواب است؟ و در جواب گفته اید که قضاوت کار ما نیست. راستش ربط این جواب را به گفته خودم نفهمیدم.
    پایدار باشید.
    یاحق

  7. برای خانم فهمیه

    دوستی که مرا میخواند و نظرات بلند میگذارد به واقع دقت خودش را به رخ آدم بی دفتی چون من میکشاند .خوانندگانی چون شما آدم را فکری میکنند و این خوب است.از اینکه حساسیت دارید من از شما سپاسگذارم.از اینکه به دقت من را میخوانید متشکرم.حالا هم تعارفی در کار نیست.شاید حرف شما درست باشد.چند نکته را مجددمیگویم و مکرر از شما تشکر میکنم.
    ۱.نوشته حضرت بهارلو که ظرفش قصه و روایت و داستان و حکایت است برای من حجت چیزی نیست.نه اینکه نیست اما تاریخ و جغرافیا دارد هم فیزیکی و هم ذهنی.ایشان ادیبند و کارشان ادبیات!اما من نه ادیبم و نه قسم خورده به سر ادبیات! حالا اینجا هم جای چند و چون نوشته و نظرات ایشان نیست.کار من هم نیست.یعنی وقت هم نیست.من اگر فصت کنم دلنوشته های خودم را قلمی کنم و کلاه به اسمان بیندازم.

    ۲. تقسیر و تاویل متن به هر نام و عنوان که باشد کار مولف و پدیداورنده نیست. انچه شما انرا یکی به میخ و یکی به نعل میگذارید و رسالت نوشتن را اتفاقا!! همین میدانید این تنها تفسیر شماست.چه بسا متنی که شما اینگونه عنوانش کردید برای دیگری بسیار صریح و برای دیگران بسیار ایهام داشته باشد و هیچ ردی از میخ ونعل و …نداشته باشد..زاویه ای که نشسته اید این را به ذهن و دل شما القا میکند.وگرنه مولف اگر به نیت قربت به تفسیر شما بنویسد یا نوشته باشد آنوقت میشود میرزا بنویس شخص شما.

    ۳.ترس و احتیاط، پروا داشتن یا بی پروایی ،رفتن به دل واقعه یا به جریده رفتن،و…مضامین و مفاهیمی از این دست تنها و تنها نظر محترم شماست! برای اینکه پشت فرمان نیستید! از شتاب و سرعت صفر تا صد خبر ندارید،نمیدانید که ترمزها ای بی اس هستند یا معمولیٍ، فرمان هیدرولیک برای پیچ های خطر ناک دارید یا نه! به زنجیر سخت چرخ مسلحید یا نه، صندلی هایتان بعد از چند ماه دیسک کمر به شما هدیه میدهد یا نه، در صورت پیچیدن یک نااهلی در برابرتان ایا ایر بک دارید یا نه، اگر تصادف کردید ناظم و حکیم به سرعت میرسند یا نه، اگر روانه مریضخانه شدید پول دوا و حکیم دارید یا نه، اگر خدای نکرده روانه ی دیار باقی شدید اصلا گریه کن دارید یا نه؟ و….. خیلی بیشتر از اینهاست عواملی که شما را به عنوان یک راننده مجبور میکند چگونه برانید! وگرنه چه کسی دوست ندارد جاده تهرات چالوس را به طرفه العینی طی کند و خود را برساند به خزر؟ پاسخ این پرسش به حکم بداهت حذف میشود!

    ۴.حقیقتا خوشحالم که منصفانه برای من مینویسید.و متاسفم که شاید گاه به گاه آنجور که شما در ذهن و دل دارید فلم من حرکت نمیکند. من این قول حضرت امیر را فراموش نمیکنم که ” پند و اندرز هدیه ایست برای انسان” و شما هر بار به من هدیه میدهید. شاید نتوانم جبران کنم. پس پوزش مکرر من را بپذیرید.

    ۵. و از زبان حضرت مولانا میخوانم این را:

    آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

    دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

  8. روی سخن من با فهیمه است!

    دوست عزیز ! من هم مانند شما فکر می‌کنم و گمان می‌کنم این خواست همهٔ خوانندگان باشد که حقایق را برهنه دریافت کنند و به قولی‌ به جای زبان اشاره و بیان نصف و نیمه .مطلب را به صورت جامع و بدون سرپوش دریافت کنند.

    ولی‌ در ضمن بر پایداری این سایت هم علاقه مندم .

    و ترجیح میدهم همین زبان نیم بند حقیقت گوی حضور داشته باشد .

  9. دوباره سلام.
    اولا ممنون که قابل دانستید و پاسخ دادید
    دوما خوشحالم که اینجا صفحه دیالوگ شد
    دیگر اینکه من گواهینامه هم ندارم چه برسد به رانندگی ! ولی از رانندگانی که دست فرمان دارند انتظار سرعت دارم و یکدندگی تا خود مقصد البته با دنده پنج ! نمیدانم چرا نگران رسیدن ناظم و حکیم هستید که ناظم خودش تنها چیزی را که نمیداند نظم است و حکیم…. ولی گاهی ویراژ دادن هم بد نیست و می ارزد به دیدار ناظم و آژان و….
    البته حرف بهرام بیضائی عزیز در گوشم هست که حرف اولت را جوری بزنی تا گیر نیفتی و بتوانی حرف بعدی را بزنی. از این بابت کاملا حق با شماست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *