ظلمت،دانایی و کارگردانی که مدام کات میدهد!

بابک احمدی در مقدمه کتاب ؛ خاطرات ظلمت؛از قول محمد بن محمود همدانی حکایت میکند که:

در کوه اصفهان  چاهی ست قعر ان پدید نیست.کودکی در ان افتاد.به روزگار اسحاق سیمجوری.و وی پادشاه بود.دلتنگ شد.و مادر وی جزع میکرد.مردی را از زندان به در اوردکه مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد به شرط انکه تا هفت روز برکشند.هفت روز می رفت و وی سنگی در زنبیل داشت فرو افکند و سه شبانه روز گوش میداشت هیچ اوازی بر نیامد . و وی را برکشیدند.گفتند: چه دیدی؟ ..گفت: ظلمت!!

و احمدی در ادامه توضیح میدهد ان سه روز که به سودای باخبری از نهایت تاریکی بر زندانی گذشت روزگار دلبستگی اش به دانایی بود و امید نجات ادمی.پس روزهای فلسفه بود.اوازی که بر نیامدو دانشی که حاصل نگشت از بی ارزشی سنگی که در زنبیل داشتند نبود.چاه انگار نهایت نداشت…یا زمان سخت کوتاه بود!


افزونه۱.  و حال کار من نیز شده است خواندن خاطرات ظلمت و گوش خواباندن به اینکه ایا میاید صدایی سرانجام یا نه!

افزونه.۲  تفلسف و متخیل شدن هم مانند همان چاه است.نهایت ندارد.مثل خواب است.مشت ادم را پرنمیکند!دندانت که درد بگیرد هیچ فیلسوفی نمیتواند نجاتت دهد .باید بروی پیش دندانپزشک!

افزونه.۳.  و زمان هم سخت کوتاه است!ما بازیگرانیم.کارگردانی با کلاه حصیری..عینک دودی…سیگاری برلب زیر سایه بان پارچه ای لمیده است و اصلا حساب این را نمیکند که پسر و دخترک ـ میان نمایش به حقیقت دلبسته هم شده اند!هر وقت که بخواهد کات میدهد! و یکی باید صحنه را ترک کند!به همین سادگی!ما بازیگرانیم!و ای کاش این  چند کلوز اپ و لانگ شات ها را زیبا تر بگذرانیم!  شاید ..شاید همین چند لحظه بعد یک فریاد بلند به گوش برسد که: کات.

یک دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *