ماها مرده مثل سنگیم…ماها مرده..ماهاسنگیم…

کم پیش می امد که زمزمه های بی دلیلم را بنویسم،یا حالش نبود  یا خودم  از ان زمزمه لذت نمیبردم  یا اینکه  گم و گور میشد میان رژه ی همیشگی کلمات در ذهنم. ولی سالهایی که جوان تر بودم و سرخوش تر و بی باک تر ،گاه به گاه ناپرهیزی میکردم و ترانه هایی نه صغیر و نه روان! که تنها برای دل خودم بود زمزمه میکردم،دوستانم گاه میگفتند که این کار را جدی بگیرم، نیمه دوم دهه هفتاد بود،هنوز نسل اول ترانه پس از سال ۵۷ شکل نگرفته بود،به یادی من انتشارات دارینوش  تنها جایی بود که ترانه ضبط میکرد،به هر حال چند باری دوستانم تشویقم کردند اما بعد که دیدند آبی از من گرم نمیشود نفرینم کردند !!! و من همه ترانه هایم را به جز تعدادی گم و گور کردم، ان تعداد کم  را هم چند ساعت پیش اوردم بیرون و بدون روتوش یکی از انها را میگذارم اینجا، شاید باقی را هم ارام ارام نوشتم اینجا…این یکی برای سال ۷۵ یا ۷۶  است احتمالا پاییز…..اوه چه جوان بودیم ما…این ترانه را به گمانم هر جور بخوانید لذت میبرید..اهنگش هم با خودتان..صدا هم  با خودتان…همه چیز با خودتان، اصلا چه اشکال دارد شما ترانه خوان خودتان باشید؟

منم و یه راه باریک

بزارید سفر کنم

شادی ها مال شماها

بزارید خطر کنم

همه رنگا از شما

رنگ سیاه مال منه

دلاتون پر از امید

نا امیدی مال منه

اسمون شهرتون ابیه ابی

دل من گرفته و ابری شده

خنده مهمون لباتون

اشک من رو گونه هام جاری شده

من و پاییز و سپیدار

لخت لخت پریده رنگیم

شما زنده چون بهارو

ماها مرده مثل سنگیم

من و پاییز و سپیدار

لخت لخت پریده رنگیم

شما زنده چون بهارو

ماها مرده مثل سنگیم

ماها مرده مثل سنگیم

ماها مرده…

ماها سنگیم…

3 نظر برای مطلب “ماها مرده مثل سنگیم…ماها مرده..ماهاسنگیم…”

  1. من و شمایی وجود نداره. اینجا همه ما هستیم!

    امیدوارم این شاید شما حتمی بشه. من که انقدر گفتم زبونم مو درآورد! همیشه دوست داشتم کتاب نوشته های شما رو داشته باشم. الانشم خیلی دوست دارم شعرهاتون رو کتاب کنین. امیدوارم جمله “شاید باقی را هم ارام ارام نوشتم اینجا…” تحقق پیدا کنه. منتظر شعر های بعدی هستیم.

  2. سلام. باید خیلی خوش شانس بود که با یه کلیک دوباره به لحظه های خلوت و واگویه های یه شاعر برسی، قشنگ بود منم با م.ن عزیز موافقم ، امیدوارم بازم بشه شما رو خوند.منم گاهی برای دلم می نویسم ولی عجیبه تنها زمانی نوشتن رو شروع میکنم که بغضی گلوم رو فشار میده،انگار قصه ی شاعر شدن آدما از لحظه های خطی خطی شروع میشه،دوست خوبم دلنوشته ها همیشه شیرینه و شیرین تر زمانیه که ساده می نویسی درست مثل اونچه که هستی و احساسش میکنی، فریاد سکوتای آزاردهنده یه جور رهایی از افکاریه که بازم میگم موندن تو اون فضا قشنگ نیست،وقتی می نویسی با پرنده ، پرواز و آسمون هیچ فاصله ایی نداری، همونقدر سبکی و همونقدر رهایی ، پس بازم بنویس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *