تولد ; یک عزاداری خجسته

رفته بودم به یک دوست مبارک باد بگویم، نمیدانم مبارک باد گفتم یا اشکش را در اوردم!

تولد همیشه برای من حس دوگانه ای دارد، تولد ادمها تولد موجوداتی که سرگردانند میان خدا و ابلیس تولد ادمیانی که یک دم خدایی میکنند و یک دم رو برمیگردانند و ابلیس را میهمان چشمانت میکنند ، ، دو روی یک سکه !….نمیخواستم و نمی خواهم روز تولد یک ادم را مملو از پرسش هایی کنم که چهار میخ خود را به دیوار قلب و ذهنم سالهاست که کوبیده اند. پس بگذار از تولد بگویم.

تولد برای من همیشه با مرگ همنشین است، همیشه دیوار به دیوار نیستی ست!

همواره شانه به شانه است با نبودن و نشدن و ندیدن..تولد برای من یک جور “عزاداری خجسته” است،…عجب! باز تلخ شدم. متاسفم.کلمات من را میبرند. فرمانم را نمیخوانند گاه گاه. متاسفم.دوباره میگویم شاید که شیرین تر.!

تولد برای من چند بعد دارد.چند نوع دارد. یک بار برای “همیشه” نیست. “همیشه” است برای همان “یک بار”  . ارسطو یادت هست؟ ” انسان حیوانی ست مدنی الطبع” یا دیگران که: ” انسان حیوانی ست سخنگو”  انسان حیوانی ست اندیشه ورز” و….حالا من فکر میکنم که انسان به طور کلی همان حیوان است مگر انکه از “تولد بیولوژیک” گذر کند و تولد های عاطفی،اخلاقی، ذهنی، را تجربه کند،تولدهایی که هیچ حیوانی فرصت و مجال تجربت انها را ندارد. میدانی..این خوب است که ما سالگرد پا گذاشتن(ایضا پس افتادنمان!!) را به این دنیا جشن میگیریم اما من شیفته ی انم که منتظر نمانم سال به سال تا بیاید ان روز و دهانم را شیرین کنم….همیشه وقت نیست….همیشه فرصت نداریم…زندگی ضمانت ندارد و من که همیشه در خیال تولدم، از چه منتظر بمانم تا سالی و روزی دیگر؟ میدانی..باید تلاش کرد که هر روز تولدمان باشد حالا هر روز نه ولی هر هفته..هر هفته نه..هر ماه..باید تلاش کرد ولی خب کار ادمیانی چون من نیست..نبوده است! برای انکه پیش نیاز این “تولدهای ذهنی و عاطفی و اخلاقی” و…فقط “مرگ” است!  مرگ انچه در “دیروز” بودیم و تولد انچه قرار است “امروز” بشویم. سخت است. دشوار است. باید ادم “حسود “دیروز را سر ببریم تا ادم “فراخ دل” امروز متولد شود! باید ادم “چشم تنگ “دیروز را دار بزنیم تا “ادم گشاده دست” امروز متولد شود..باید ادم “متعصب” دیروز را دفن کنیم تا ادم “متساهل” امروز متولد شود.پروانه اگر دل به پیله می بست کجا بال پریدن و رقصیدن پیدا میکرد؟ کرم به دنیا می امد و کرم از دنیا می رفت! پس صابون مرگ را به کیسه ی پیله کشیده بود، وامنیت پیله را بیشتر از خطرازادانه رقصیدن اهمیت نداده بود! پروانه میفهمد ، ادم نه ! میبینی؟فکر کن که پروانه هر روز در پیله برای خودش جشن میگرفت ،”کرم” شدنش را مبارک میکرد!!! تو بودی بر حماقتش خنده نمیزدی؟ حالا تو هم همان کرم! چه میکنی؟ کرم شدنت را جشن می گیری یا پروانه شدنت را؟ حرف را طولانی نمیکنم با اینکه خیلی حرف مانده سر دلم هنوز! اما فقط این را میگویمت ، برای اینکه از “کرم” بودن رها شویم و پروانه گی را جشن بگیریم   باید هر چه از “دیروز” هست و کارامدی ندارد را دفن کنیم تا انوقت جشن تولدمان هم “بیولوژیکی “نباشد و هم “عزاداری “امان پر سوگ و سوز نگردد.

میدانم. گرفته ای تمامی نکته را.ساده ای اما ساده نمیبینی! ذهنت پیچیده هست به اندازه.  و باز متاسفم که اگر بند اخرین هم تلخ رفت و تند پیچیدم. نمیدانم زندگی ضمانت ندارد. حتما خیلی ها به تو شیرین مبارک باد میگویند . بگذار من همانند یک ادم رها، مانند یک زمزمه ، مانند یه قافیه ی حتی ناچسب، انچه را بگویمت که ذهن و دلم را بخود مشغول کرده است.

درسن و سالی به میانه نرسیده ای ،گرچه شاید زندگی تو را پخته باشد در کوره!

پس برایت همانند یک انسان، روز هایی میخواهم روشن تر،اقبالی بلندتر،بختی سپید تر،نگاهی عمیق تر،نفسی گرم تر،دلی مهربان تر،دستی صمیمی تر،شب هایی کوتاه تر،دوستانی به راه تر،همراهی به جا تر، و بیشتر و پیشتر از انچه رفت ذهن و دلی که همه هستی را میزبان شود به وقت میهمانی های نا به هنگام!

مبارک باد من را در این عزاداری خجسته پذیرا باش!

یک دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *